دو پرده از نمایش شگفت انگیز آموزش و پرورش

 

مهدی بهلولی،روزنامه ستاره صبح،28 امرداد 94

 پیرامون یک ساعت که وقت بگذاری و خبرهای تازه ی آموزش و پرورش را دنبال کنی به چیزهای جالب و شگفت انگیزی می رسی. برای نمونه چند روز پیش مسعود ثقفی،سخنگوی آموزش و پرورش شهر تهران در گفت و گو با شبکه 3 سیما درباره ی انواع مدرسه های دولتی گفت : " مدارس دولتی به 5 نوع دولتی عادی، هیئت امنایی، شاهد، نمونه دولتی و سمپاد تقسیم می‌شوند... مدارس دولتی عادی و هیئت امنایی شهریه ندارند اما مدارس نمونه دولتی، سمپاد و شاهد به دلیل فوق برنامه‌هایی که با برنامه مصوب رسمی مدرسه در هم تنیده است، شهریه دارند." خب،کجای این سخنان شگفت انگیز است؟ نکته این است که این نگارنده سال گذشته به دلیل نبود مدرسه دولتی عادی در نزدیکی خانه،ناگزیر شدم فرزندم را در مدرسه ای هیآت امنایی نام نویسی کنم که شهریه سال نخست دبیرستان آن 540 هزار تومان بود و شهریه ی سال دوم امسال آن 670 هزار تومان است. در این مدرسه ی هیآت امنایی،چه در پایان ترم نخست و چه در پایان سال،کارنامه دانش آموزان را نمی دهند مگر این که شهریه و یا بخشی از آن را داده باشید. مدیر  مدعی است که سال گذشته به چند خانواده، که توانایی پرداخت کامل شهریه را نداشته اند تخفیفی صد تا دویست هزار تومانی داده که بعد مورد بازخواست قرار گرفته که شما چه حقی داشته اید از پول دولت ببخشید؟! خب،حالا به نظر شما،شگفت انگیز نیست که سخنگوی آموزش و پرورش شهر تهران بگوید مدرسه های هیآت امنایی،شهریه ندارند؟! در مدرسه های پولی (همان غیرانتفاعی پیشین) به هنگام نام نویسی،باید شهریه مصوب آموزش و پرورش در دید خانواده ی دانش آموز قرار گرفته باشد،همین جا به عنوان پدر یکی از دانش آموزان،از فرادستان آموزش و پرورش درخواست می کنم در دفتر مدیران مدرسه های هیآت امنایی،دست کم به هنگام نام نویسی،نوشته شود که مدرسه های هیآت امنایی شهریه ندارند و آن را در دید خانواده ها بگذارند.

 اما خبر دومی هم که به نوبه ی خود شگفت انگیز است را از زبان علی اصغر فانی،وزیر آموزش و پرورش بشنوییم که چند روز پیش گفت : " در دولت هشتم، سهم آموزش و پرورش از بودجه کشور بیش از 15 درصد بود که متأسفانه در دولت‌های نهم و دهم این سهم به 9.1 درصد کاهش یافت . بر اساس تصمیمات اجلاس جهانی آموزش در اردیبهشت ماه سال جاری در کره جنوبی، سهم آموزش و پرورش ایران از بودجه عمومی تا سال 2030 باید به 25 درصد برسد. رسیدن سهم آموزش و پرورش از GDP (تولید ناخالص داخلی) به شش درصد تولید ناخالص کشور نیز از مصوبات اجلاس جهانی کره جنوبی است و در برنامه ششم توسعه باید به این موضوع توجه شود." این که در دولت های نهم و دهم،هشت سال از عدالت و هواداری از حقوق مستضعفان سخن گفته شود و بعد سهم آموزش و پرورش از بودجه عمومی کشور به میزان یک سوم کاهش یابد و آن هم در زمانی این کاهش رخ دهد که این دولت ها،پردرآمدترین دولت های تاریخ ایران بوده اند نمی تواند موضوعی شگفت انگیز به شمار آید؟ به راستی چگونه است که همگان از اهمیت آموزش و پرورش سخن می گویند اما حاضر نیستند حتی در سطح منطقه،برای آموزش و پرورش هزینه کنند؟ و یک پرسش مهم تر این که آیا کسانی که باور دارند که کیفیت بخشی به آموزش از رهگذر پولی کردن و واسپاری آن به بخش خصوصی می گذرد می توانند سهم یک و نیم درصدی کنونی آموزش و پرورش از GDP را به شش درصد برسانند؟ میان پولی کردن آموزش و پرورش و افزایش سهم آن از GDP به نظر نمی رسد که تناقضی منطقی وجود داشته باشد اما یافتن انگیزه ی این افزایش به نزد باورمندان به پولی کردن آموزش،سخت و دور از ذهن می نماید.  

 

درباره ی واگذاری مدرسه ها به بخش خصوصی

 

مهدی بهلولی،روزنامه فرهیختگان،ص جامعه،28 امرداد 94

سال گذشته که پیرامون 900 مدرسه دولتی سراسر کشور به بخش خصوصی واگذار شد یکی از استدلال های اصلی برخی فرادستان آموزش و پرورش این بود که بخش خصوصی با "کادر مجرب" خود،پذیرفته با هزینه ای نزدیک به یک سوم بخش دولتی،کار آموزش این مدرسه ها را انجام دهد. پس از چندی، میان دولت و مجلس،بحث بر سر قانونی بودن یا نبودن این واگذاری بالا گرفت و در نهایت هم آموزش و پرورش پذیرفت که این طرح را به خاطر همین روشن نبودن بنیاد قانونی آن متوقف سازند. اما به تازگی مرضیه گرد،معاون وزیر آموزش و پرورش از اصرار دولت بر اجرای دیگر بار آن خبر دادند : "با توجه به مثبت بودن آثار واگذاری مدارس به بخش غیر دولتی به خصوص در واگذاری مدارسی که در حاشیه شهر و روستاها بودند و خانواده ها و دانش آموزان رضایت زیادی از معلمان جوان و تازه کار داشتند، در تلاشیم ساز و کارهای قانونی را در صورت تصویب فراهم نماییم تا در سال تحصیلی ۹۵-۹۶ اجرا شود."

 یکی از نکته های جالب سخنان ایشان،بحث اشاره به معلمان جوان و تازه کار بخش خصوصی است. پیش از این و در روزهای نخست اجرای طرح،سخن از "کادر مجرب بخش خصوصی" می شد. در آن زمان برخی فرادستان آموزش و پرورش به بخش خصوصی،چهره ای خیریه ای می بخشیدند که پذیرفته با کادر مجرب و گران قیمت بالا شهر خود بیاید و با یک سوم شهریه دولتی در مدرسه های دولتی عادی پایین شهر آموزش دهد. بعد هم پرسیده می شد که کجای این کار بد است؟! در همان زمان هم و با یک حساب ساده سرانگشتی،و با توجه به شهریه ی 600- 700 هزار تومانی که بخش خصوصی بابت هر دانش آموز از آموزش و پرورش می گرفت نشان داده شد که بخش خصوصی به ویژه در تهران،نه کار خیریه ای انجام خواهد داد و نه "کادر مجرب" خود را به کار خواهد گرفت،بلکه با به کارگیری دانش آموختگان بی کار و با حقوق- در بهترین حالت- کف قانون کار،نزدیک به نیمی از کل شهریه را به حساب خود واریز خواهد کرد. واگذاری مدرسه های دولتی،در واقع،شرکتی کردن آموزش و پرورش است. شرکتی کردن آموزش و پرورش با دانشگاه فرهنگیان و پرورش آموزگار حرفه ای،سازگاری چندانی ندارد. شرکتی کردن آموزش و پرورش به تحریف معنای کیفیت آموزشی می انجامد و با پیش آوردن برخی شاخص های کمی سست بنیاد،به آموزش کیفی راستین آسیب می رساند. در اینجا ما با دو سپهر و پارادیم گوناگون آموزش روبه روییم. یکی سپهری که بر شاخص های کمی و صرفه جویی اقتصادی تآکید می ورزد و یکی هم سپهری که بر شاخص های کیفی و پرورش راستین اصرار دارد. شوربختانه گویی فرادستان آموزش و پرورش ایران،به آسانی حاضرند که همه چیز را پای صرفه جویی اقتصادی فدا کنند. آموزش و پرورش کشوری پیشرو همانند فنلاند،بر پرورش پنج ساله ی آموزگار حرفه ای استوار است و آموزش و پرورش ایران،گویی به حذف دوره ی پرورش آموزگار حرفه ای می اندیشد و به دنبال جذب- قراردادی و نه رسمی- هر چه بیشتر دانش آموختگان بی کار جامعه است.

 اما یک نکته ی دیگر این است که راز کامیابی برخی مدرسه های پولی،بکار گیری کادر ویژه نیست. یعنی اینگونه نیست که آن آموزگاری که در مدرسه ی پولی درس می دهد،لزوما،از آموزگار مدرسه ی دولتی عادی،برتر است. ریشه اصلی به گزینش دانش آموز برمی گردد. مدرسه های پولی "خوب"،امکان گزینش دانش آموزان خود را می یابند. پرپیداست که ورودی خوب، کار آموزش را آسان می سازد. کاش برای یک بار هم که شده یکی از همین مدرسه های پولی "خوب" بیاید برود در یکی از منطقه های پایین شهر،و بدون امکان گزینش دانش آموز،شروع به آموزش کند تا نمایان گردد که شاخص امکان دانش آموز،تا چه اندازه اثرگذار است.    

http://www.farheekhtegan.ir/?nid=1736&pid=13&type=0

خونسردی و خردمندی

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،26 امرداد 94

{توضیح این که این نوشته با کمی تغییر از طرف روزنامه،منتشر شده است}

 خونسردی با خردمندی یکی نیست. یعنی اینجوری نیست که کسی که خونسرد است خردمند هم است و هر حرفی که آرام و با خونسردی می زند خردمندانه،با حساب و کتاب،و علمی است. برخی با آرامش کامل،بدون هیچ برافروختگی و با ژستی اندیشه ورانه،بی بینادترین سخن ها را می گویند. آن کسی هم که خونسرد نیست و گاهی هم به خاطر این که انسان است و احساسات هم دارد با شور و حرارت حرف می زند و یا حتی فریاد برمی دارد می تواند خردمند باشد. این که کسی با نقاب خونسردی،از هر ستم و تبعیض و دروغی دفاع کند و بعد کسانی را که حق شان دارد پایمال می شود را به ناخردمندی متهم کند چون که با احساس سخن می گویند،خردمندی نیست نشناختن انسان است،توجیه ستم است،و گریز از صحنه ای است که می تواند هزینه ای بر او بار کند. پس خونسردی می تواند گاهی توجیه ستم باشد و گاهی هم با پنبه سر بریدن. 

 خونسردی می تواند ذاتی باشد،یا می تواند از سر تنبلی اندیشگی باشد. طرف،حال جست و جو ندارد می چسبد به اندیشه ای کهنه،یا یک ایدئولوژی رسوا- برای نمونه نولیبرالیسم- و در برابر هر استدلال تازه ای،خونسردانه،همان را که ریخته اند به مغزش،هی بازگو می کند و می نویسد و بعد پرستیژ خردمندی می گیرد که بابا حالا چرا داغ می کنید؟!  نمی داند که توجیه خونسردانه ی ستم،همدستی با ستمگر است و می تواند به همان اندازه ی چهره ی ستمگر،چهره ی او را هم منفور سازد. خونسردی،گاهی هم برای دفاع از ستمی است که خود انسان از آن سود می برد. آدم یاد آیشمن می افتد. افسری بسیار آرام و "خردمند" که پشت میزش می نشست و خونسردانه و با آرامش،دستور می داد انسان های دیگر را به کوره های آتش سوزی نازی ها بیندازند! بی گمان آیشمن قانون نازی ها را هم خوب می دانست و اگر کسی اعتراض می کرد که شما حق ستم بر انسان و کشتن او را ندارید متهمش می کرد که قانون نمی داند و انسانی است احساسی که نفهمیده در جامعه های نوین چگونه باید قانون مندانه رفتار کند. آیشمن البته ایدئولوژیک هم بود. یعنی هم از کشتار،سود شخصی می برد و هم به آن کشتن ها،باورمند شده بود. 

 بگذارید از این برخوردهای خونسردانه نمونه ای بیاورم. در جامعه کنونی ما،بیکاری،بیداد می کند و جوانان بسیاری هستند که با مدرک های بالای دانشگاهی حاضرند با حقوق هایی ناچیز مشغول کار شوند. از سوی دیگر برخی از کسانی هم که سرکارند حقوق کافی برای یک زندگی شرافتمندانه نمی گیرند و اعتراض دارند. حالا در این میان کسانی شیفته و دلباخته به ایدئولوژی نولیبرالیسم، می گویند اگر اعتراض دارید می توانید تشریف ببرید بیرون،این همه جوان بیکار،که حاضرند با نیمی از حقوق شما کار کنند! البته خیلی هم خونسردانه، "منطقی" و حق به جانب می گویند و چون ایدئولوژی نولیبرالیسم را علم می دانند فکر می کنند سخنانش خیلی خیلی هم علمی و دقیق است. اگر صدها نمونه هم بیاوری که آنچه به ذهنت ریخته اند که دست نامریی  نجات بخش بازار،افسانه و دروغی بیش نیست،تنها کاری که می کند خونسردانه همان سخنان پیشین خود را بازگو و از استثمار انسان دفاع می کند. گول خونسردی و واژه های شیک و پیک اینها را نباید خورد. اما بهتر است برای تندرستی خودمان هم که شده کمتر دهن به دهن اینها شویم.   

http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/40335/%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C

 

 

2 میلیون کودک بازمانده از تحصیل؛دلایل و پیامدها

 

مهدی بهلولی،روزنامه جهان صنعت،26 امرداد 94

 درباره ی کودکان بازمانده از تحصیل یا آموزش،نکته ی نخست آمار نامشخص آنهاست. در سال 91 یکی از مسئولان آموزش و پرورش دولت دهم ادعا کرد که در ایران هیچ کودک بازمانده از تحصیلی وجود ندارد! ادعایی آنچنان شگفت که با شهود عادی همه ی انسان هایی که در ایران کنونی دارند زندگی می کنند در تضاد بود. چند ماه پس از آن،رییس مرکز آمار و فناوری اطلاعات و ارتباطات وزارت آموزش‌وپرورش،شمار کودکان دبستانی بازمانده از آموزش را  تنها 145‌ هزار اعلام کرد که گویا منظور ایشان کودکان بازمانده از آموزش تنها همان سال 91 بود. اما برای رسیدن به آمار دقیق تر این کودکان شاید بهترین راه این باشد که آمار دانش آموزانی که هم اکنون در مدرسه ها مشغول تحصیل هستند را با آمار واپسین سرشماری ملی- سال 90 شمسی- بسنجیم. هم اکنون پیرامون 13.5 میلیون دانش آموز داریم. در آمار سال 90 حدود 18 میلیون تن بین 5 تا 19 ساله سرشماری شده است. اگر افراد 5 و 19 ساله را از این تعداد کم کنیم که می توان آنها را پیرامون 2.5 تا 3 میلیون تن تقریب زد می ماند چیزی نزدیک 15 میلیون که با تعداد دانش آموزان کنونی ما 1.5 تا 2 میلیون نفر فاصله دارد. یعنی در ایران چیزی پیرامون دو میلیون کودک بین 6 تا 18 ساله وجود دارد که باید در چرخه ی آموزش باشند و نیستند.  

 اما در ریشه یابی این رخداد،فقر مادی خانواده،نقش نخست را بازی می کند . تنگدستی و ناداری سرپرست خانواده،باعث می شود به فرزند- به ویژه پسر- به چشم نیروی کار نگریسته شود. آموزگارانی که پیشینه ی آموزش در منطقه های محروم را دارند می دانند که اغلب،از فرزندان یک خانواده،یکی دو تن و حتی بیشتر،تا دوره ی راهنمایی درس می خوانند و پس از آن به سراغ کار می روند. این است که شوربختانه،پدیده ی کودکان کار و کودکان خیابان،پدیده ی آشنای زندگی ما شده است. اما از فقر که بگذریم مهم ترین دلیل این همه کودک بازمانده از آموزش،کیفیت پایین آموزش،جذاب نبودن کلاس درس و مدرسه،کمبود آموزگار و مشاور با انگیزه و توانمند،پیوند سست درون مایه ی کتاب های درسی با زندگی دانش آموز،و آمار بالای بیکاری دانش آموختگان دانشگاهی است. به ویژه بیکاری دانش آموختگان،یکی از عامل های مهم به شمار می رود. آموزگاران متوسطه،با این پرسش،آشنایی بسیار دارند :"آقا ما چرا باید درس بخوانیم زمانی که فلانی و فلانی درس خوانده اند و لیسانس و فوق لیسانس گرفته اند و هم اکنون یا بیکارند و یا با درآمد بسیار ناچیز مشغول به کار شده اند،در حالی که دیگری که وارد بازار کار و خرید و فروش شده هم اکنون از وضعیت زندگی بسیاری خوبی برخوردار است؟" من خودم افزون بر این که با این پرسش،بسیار برخورد داشته و دارم به تازگی شماری از دانش آموزان را می بینم که با خرید برخی روزنامه ها که بخش آگهی پرو پیمانی دارند دستی در خرید و فروش پیدا کرده اند!

 اما شاید یک دلیل دیگر آمار بالای کودکان بازمانده از آموزش این باشد که متآسفانه سپهر آموزش ایران،فرهیخته پرور نیست تا نفس آموزش،ارزشمند به شمار آید. این است که می بینیم پاره ای از بازماندگان از آموزش،از طبقه ی متوسط و بالا هستند. آموزش در ایران،کیفی نیست،از این رو،دانش،ارزش ذاتی چندانی هم ندارد. حتی این روزها،بسیار شنیده می شود که آموزش باید با کار و صنعت پیوند بخورد تا سودمند افتد و به کار آید. آموزش و پرورش نیز،به روش های گوناگون،بدش نمی آید دانش آموزان را به رشته ی کار و دانش،و هنرستان ها رهنمون نماید اما پنداری فراموش کرده اند که فرهیختگی،اخلاق،و پرورش فراخور جامعه ی نوین،از هدف های بنیادین آموزش- دست کم تا دوره ی متوسطه – است و نه آشنایی با کار و صنعت. آموزش ایران،بیشتر مدرک تولید می کند و مدرک دار،تا فرد خردمند سنجشگر اخلاق مدار.

 اما پرسشی که می ماند این است که با این شمار بالا از کودکان بازمانده از آموزش،آیا اصل سی ام قانون اساسی که بیان می دارد : "دولت موظف است وسائل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد و وسائل تحصيلات عالي را تا سر حد خودكفايي كشور به طور رايگان گسترش دهد" نیازمند توجه و تفسیری تازه نیست؟ آیا با این همه کودک بازمانده از آموزش،می توان گفت دولت به وظیفه ی خود عمل کرده است و "وسائل آموزش و پرورش رایگان" را فراهم آورده است؟ آیا وجود آموزگار با انگیزه،با کمترین دل نگرانی مادی،از شرایط بایسته ی آموزش به شمار نمی رود تا بتواند انگیزه بخش دانش آموزان باشد؟ آیا فضای آموزشی فراخور،استاندارد،شاد و ایمن،از جمله ی این شرایط نیست؟ آیا در کشوری که آمار بیکاری دانش آموختگانش،زبانزد همگان گردیده می توان گفت که دولت به وظیفه ی بنیادین خود،در فراهم نمودن شرایط آموزش عمل کرده است؟ 

http://www.jahanesanat.ir/index.php?year=1394&month=05&day=26&category=14&#

 

 

دیدار از روزنامه همدلی- 18 امرداد 94

حق واژه ی ارجمند

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،19 مرداد 94

 واژه ها با هم فرق دارند. برخی جان دارند برخی ندارند. برابری و آزادی جان دارند گچ و سیمان ندارند. تو هی خیره شو به سقف خانه،هیچی ازش درنمی آید. از گچ دیوار هیچی به ذهن نمی رسد،هیچ ابر باران زایی در آسمان وجودت پدیدار نمی شود. اما  "اندیشه" این جوری نیست. واژه ی اندیشه می تواند آدمی را دگرگون کند. می تواند به شتاب این پرسش را در وجومان زنده کند که چرا ما بلد نیستیم بیندیشیم و چرا ما با فقر اندیشه روبروییم. برای اندیشیدن باید چه کار کرد. آنها که می اندیشند با ما چه فرقی دارند. چرا استاد فلسفه ای بلد است فلسفی بیندیشد و اما یکی دیگر بیشتر فلسفه می گوید و فلسفه درس می دهد اما نمی تواند زندگی اش را فلسفی بیندیشد. و به گفته ی آن استاد فلسفه ای که گفت : "هرگاه از همایشی برمی گردم از این آزرده ام که بسیاری کسان که ارزش فلسفه را گم کرده اند شغل آموزش فلسفه را یافته اند!" برگردیم به بحث. گاهی همین واژه های  ِ بر هم زننده ی آرامش درون اما،بار جوشش برانگیز خودشان را از دست می دهند. کسی می آید سال ها هی از عدالت سخن می گوید بعد از دل این سال ها از عدالت گفتن ها،آنچه که بیرون می زند ناعدالتی ها و بخور بخورهاست. خب،این کار جان زیبای واژه ی عدالت را می گیرد و حتی نفرت انگیزش می کند. همکاری داشتیم که این قدر کتاب خواندنش را به سر این و آن می زد که آهسته آهسته داشت از کتاب بیزارم می کرد. از کتاب زیاد حرف می زد اما به هنگام گفت و گو،تنها و تنها،سخنان پیش پا افتاده ای را بازگو می کرد که دیگر همه می دانند. به راستی که پرخوان بودن و زایا و پویا نبودن هم درد کمی نیست.

 اما بر سر برخی واژه ها،بلاهای دیگری هم می آید- واژه ها هر کدام سرگذشت و سرنوشتی دارند. مثلا "آموزگار". آموزگار می شود واژه ای برای بیان فردی نیمه حرفه ای(semi- professional) و نه حرفه ای و یا تمام حرفه ای. نیمه حرفه ای که شد دستمزد و اختیاراتش هم نیمه می شود. آن که می رود در اداره پشت میز می نشیند و بخشنامه می نویسد می شود "کارشناس" و حرفه ای. خب روشن است که حرفه ای می باید و می تواند برای نیمه حرفه ای تصمیم بگیرد که چه کند و چه نکند. واژه که تنها واژه نمی ماند،فراتر می رود. پرستار می شود نیمه حرفه ای،خبرنگار نیمه حرفه ای،کارگر نیمه حرفه ای. آن که پشت میز می نشیند می شود حرفه ای- و شاید چون حرفه ای شده رفته پشت میز نشسته. اما برگردیم به آموزگار. آموزگاری که شده نیمه حرفه ای،باید از پیشه خود بازگشت آبرو و ارجمندی کند و برای به دست آوردن اعتبار و حقوق از دست رفته اش مبارزه کند. باید به فرادستانی که شده اند حرفه ای و کارشناس، نشان دهد بهتر و به روز تر می اندیشد و از توان اندیشگی بالاتری برخوردار است. دلیر هم هست یعنی آن قدری هست که تنها در گوشه ی خانه و دفتر مدرسه انتقاد نکند و گاهی هم گروهی،آشکارا و مدنی اعتراض کند. پس می شود مبارزه در اندیشه و در عمل. حق را که نمی آورند دم خانه دو دستی تقدیم آدم کنند.   

 http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/39780/%D8%AD%D9%82-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%86%D8%AF

 

 

 

دانش آموزان زیاد می شوند،معلمان کم

 

در گفت و گو با فعالان کانون صنفی معلمان مشکلات آموزش و پرورش مطرح شد؛

دانش آموزان زیاد می شوند،معلمان کم
روزنامه جهان صنعت،ص جامعه،19 مرداد 94

مهتاب جودکی- جمعی از فعالان و اعضای کانون صنفی معلمان ایران عصر شنبه به مناسبت روز خبرنگار در بازدید از روزنامه «جهان‌صنعت» ضمن تبریک این روز به خبرنگاران به طرح مسایلی درباره وضعیت آموزش‌و‌پرورش کشور و مشکلات بسیار آن پرداختند.
مهدی بهلولی، عضو انجمن صنفی معلمان در این دیدار با نقد تفکرات آموزشی موجود طرح‌های رتبه‌بندی معلمان و خصوصی‌سازی مدارس را از مصادیق سیستم آموزشی «رقابت بنیاد» دانست و گفت: «تفکر موجود به تعدیل نیرو خصوصی‌سازی و پولی کردن آموزش‌و‌پرورش معتقد است. در سال‌های اخیر مدارس خصوصی به ویژه در پایتخت افزایش عجیبی داشته‌اند به طوری که در منطقه یک شهر تهران 90 درصد مدارس و در منطقه 5 تهران 70 درصد مدارس غیردولتی هستند.»
این کنشگر صنفی افزود: «بخش دیگر از تفکر موجود «همکاری بنیاد» است و با شاخه «رقابت بنیاد» اختلافات بنیادی دارد و معتقد به اجرای طرح‌هایی چون رتبه‌بندی معلمان –که باعث ایجاد اختلافاتی بین این قشر می‌شود- معتقد نیستند و بر شاخص‌های کمی تاکید ندارند.»
بهلولی کشورهای فنلاند و کره‌جنوبی را نمونه‌های موفق پیروی از تفکر «همکاری بنیاد» در آموزش‌و‌پرورش دانست و گفت: «آموزش‌و‌پرورشی که سازمان جهانی یونسکو از آن دفاع می‌کند نیز مربوط به این شاخه است.»
تعدیل معلمان به صلاح نیست
بهلولی با انتقاد از تعدیل 200 هزار نیروی آموزش‌و‌پرورش که در هفته‌های اخیر بیان شده است، یادآور شد: «در حالی که طی سال‌های اخیر تعداد دانش‌آموزان کشور 700 تا 800 هزار نفر افزایش داشته، اجرای چنین طرحی به صلاح نیست.»
در این‌باره محمدرضا نیک‌نژاد، آموزگار و عضو کانون صنفی معلمان ایران نیز سخن به اعتراض گشود و گفت: «30 درصد مدارس روستایی هستند و 70 درصد در شهرها. می‌گویند نیروی مازاد داریم اما این نیروی مازاد تنها برای روستاهایی قابل توجیه است که کلاس‌هایی با پنج نفر دانش‌آموز در مدارس آن برگزار می‌شود، نه برای شهر نشینانی که تعداد دانش‌آموزان هر کلاس بالای 30 نفر است.»
نیک‌نژاد که خود بارها تجربه تدریس در کلاس‌هایی با بیش از 40 دانش‌آموزان را داشته است، تاکید کرد: «تعدیل نیرو یعنی دانش‌آموزان کلاس 42 نفری من به 60 نفر افزایش می‌یابد، کیفیت تدریس به شدت افت می‌کند و از طرفی معلم نیز نادیده گرفته می‌شود.»
این فعال صنفی یادآور شد که پیشنهاد و اجرای چنین طرح‌هایی درحالی است که در کشورهای پیشرو در آموزش‌و‌پرورش، حداقل دو معلم در یک کلاس حضور دارند.
طوری پول بگیرید که دانش‌آموزان شکایت نکنند
بحث پرداخت پول به مدارس دولتی نیز یکی از مسایلی بود که در این دیدار به آن پرداخته شد. در این مورد نیک‌نژاد با نقد پولی شدن مدارس دولتی با تاکید بر لزوم وجود آموزش رایگان برای همه گفت: «در گذشته قبح دریافت پول در مدارس دولتی وجود داشت که در حال حاضر وضعیت چنان تغییر کرده که حتی برای دریافت پول حساب آنلاین مشترک راه‌اندازی شده است. یا حتی به برخی مدیران گفته شده بود که طوری هزینه را از دانش‌آموزان دریافت کنید که منجر به شکایت نشود.»
سرانه مدارس، هر سال کمتر از پارسال
در ادامه به بحث سرانه بودجه آموزش‌و‌پرورش پرداخته شد. وزیر آموزش‌و‌پرورش در آخرین اظهارات خود درباره سرانه مدارس کشور، در هفته گذشته اعلام کرد که ۲۰۰ میلیارد تومان سرانه مدارس کشور تا پایان شهریورماه واریز می‌شود.
بهلولی با بیان اینکه براساس رقمی که وزیر آموزش‌و‌پرورش پارسال به عنوان سرانه مدارس عنوان کرده بود به هر مدرسه 500 هزار تومان می‌رسید، گفت: «مدیران باید تا پایان سال تحصیلی مدارس را با همین هزینه اداره می‌کردند.»
نیک‌نژاد نیز در این‌باره گفت: «60 درصد مدارس فرسوده باید با همین دو میلیون تومان-اگر به آنها تعلق بگیرد- پول آب و برق را پرداخت کنند، شوفاژ‌ها را تعمیر کنند، آسفالت مدرسه را درست کنند، لوازم ورزشی بخرند و... .»
دانش‌آموزان با پتو به کلاس‌های سرد روستا می‌آمدند
نیک‌نژاد سپس از تجربیات خود درباره تدریس در مدارس محروم اینچنین گفت: «وقتی 60 درصد مدارس فرسوده‌اند، یعنی 60 درصد آنها برای تامین هزینه‌ها باه ناچار پول قرض می‌کنند.»
وی اضافه کرد: «بارها با مدارسی مواجه بودم که پولی برای تعمیر شوفاژ در زمستان‌ها نداشتند. یا اینکه بسیاری از مدارس روستایی توانایی پرداخت هزینه‌های ضروری را ندارند به طوری که پول آب و برق را آنقدر پرداخت نمی‌کنند تا سرآخر مجبور شوند برای تامین هزینه‌ها از هرکدام از دانش‌آموزان پولی دریافت کنند.»
این آموزگار درباره یکی از همکارانش می‌گوید در منطقه‌ای محروم در لرستان تدریس می‌کرد و زمستان سال گذشته وقتی شوفاژ کلاس در سرمای طاقت‌فرسای آن منطقه خراب شد، دانش‌آموزان یک هفته تمام با پتو به کلاس‌های سردشان پا می‌گذاشتند: «همکارم وقتی برای تعمیر سیستم گرمایشی از مسوولان اداره درخواست پول کرده بود به وی گفته بودند که نداریم. وی جلوی رییس اداره را گرفته و گفته بود که استعفا می‌دهم. رییس اداره هم در جواب آدم پولداری را در تهران معرفی کرده بود که از او پول قرض کند»!
وزیر صرفه‌جو، بودجه را پس می‌دهد
با این همه وزیر آموزش‌و‌پرورش به دلیل آنچه «صرفه‌جویی» خوانده می‌شود، سال گذشته مورد تشویق دیگر مسوولان قرار گرفت. بهلولی در این‌باره گفت: «وزیر ما صرفه جو لقب گرفت چراکه بودجه را پس داده بود در حالی که به شدت به این بودجه نیاز داریم. ما معلمان امنیت شغلی نداریم و در این شرایط به دانش‌آموزان هم آسیب وارد می‌شود.»
نیک‌نژاد نیز در این‌باره با تاکید بر اینکه 60 درصد مدارس فرسوده‌اند، یادآور شد: «فراموش نکنیم که 12 میلیون دانش‌آموز داریم و 35 درصد مدارس تخریبی هستند و این یعنی چهار میلیون دانش‌آموز در معرض خطر تخریب مدارس در اثر زلزله، سیل یا بارندگی هستند با این حال وزیر ما می‌گوید که از بودجه بهترین استفاده را کرده و باقی‌اش را برگردانده است. این درحالی است که بخش زیادی از هزینه‌ها از جیب مردم است.»
حاضران در این دیدار تاکید کردند که در اقدامی عجیب بودجه 10میلیاردی دولت اصلاحات پس از 10سال هم‌اکنون تبدیل به 7میلیارد در دولت آقای روحانی شده است.
مشکل دیدگاهی است که به آموزش‌و‌پرورش اولویت نمی‌دهد
بهلولی در ادامه گفته‌های خود تاکید کرد که «مشکل ما با آقای فانی نیست.» وی اضافه کرد: «فانی همان روزی که رای اعتماد گرفت، برنامه‌ای ارایه کرد که در یکی از بخش‌های آن گفته بود که می‌خواهم سهم آموزش‌و‌پرورش از تولید ناخالص داخلی را به سطح منطقه برسانم. در سطح جهان آموزش را با تولید ناخالص داخلی می‌چرخانند و GTP ملاک جهانی بودجه آموزش است.»
این فعال صنفی اضافه کرد: «بزرگ‌ترین ضربه در دوره وزارت حاجی بابایی این بود که سهم آموززش از تولید ناخالص داخلی که سه تا چهار درصد بود به 2/1 تا 3/1 درصد کاهش یافت. در سال 92، نزدیک به 500 میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی داشتیم که سهم آموزش‌و‌پرورش از آن 2/1 درصد بود و این میزان سهم در ردیف فقیرترین کشور‌های جهان است. این در حالی است که کشورهای پیشرفته 19 درصد تولید ناخالص داخلی صرف آموزش می‌شود.»
وی تاکید کرد: مشکل ما نه با وزیر وقت که با دیدگاه کلی است که آموزش‌و‌پرورش را در ردیف دهم بودجه قرار می‌دهد و اولویتی برای آن قائل نیست. وی گفت: «در دولت‌های نهم و دهم که پر درآمد دولت‌های تاریخ کشورمان بودند، سهم آموزش‌و‌پرورش از تولید ناخالص داخلی از چهار درصد به یکباره به یک درصد کاهش یافت.»
بهلولی با بیان اینکه تفکر خصوصی‌سازی بر پایه و توجیه کمبود بودجه استوار شده، گفت: «ما کشور فقیری نیستیم که برای بحث مهم آموزش‌و‌پرورش تنها یک درصد سهم داشته باشیم، سهمی به انداره آفریقا و افغانستان به عنوان کشورهایی فقیر.»

http://www.jahanesanat.ir/index.php?year=1394&month=05&day=19&category=14&

کار خبرنگاری هم آموختن است

 

مهدی بهلولی،روزنامه آرمان،17 مرداد 94

بیش از ده سال است که با شماری از رسانه های خبری و روزنامه های کشور در ارتباط هستم. چون آموزگارم بیشتر در گستره ی آموزش و پرورش یادداشت می نویسم. از این رهگذر با شمار قابل توجهی از خبرنگاران هم آشنا شده ام. افزون بر برخوردهای کاری و یادداشت نویسی و گفت و گو، گهگاهی پای درد دل آنها هم نشسته ام. یکی از دل نگرانی بیشتر آنان،امنیت شغلی است. بارها شاهد بوده ام که خبرنگاری،یکی دو سال یا حتی بیشتر در جایی کار کرده و بعد خیلی راحت از کار برکنار شده است. برخی از آنان تا مدت ها بیکار بوده اند. بسته شدن روزنامه ها و دیگر رسانه هایی همچون سایت های خبری نیز یکی از مشکلات مهم کاری این سال های خبرنگاران کشور است. از نظر دستمزد و حقوق هم،تا آنجا که می دانم،کار خبرنگاری چنگی به دل نمی زند. بحث جایگاهی که باید در جامعه و به ویژه به نزد کارگزاران کشوری داشته باشند هم مسآله ی مهمی است. یک بار به خبرنگاری زنگ زدم تا درباره ی موضوع و یادداشتی صحبت کنم گفت که یک ساعت پیش یکی از افراد سرشناس یکی از نهادهای شهری،بدترین توهین ها را به او کرده است و می گفت نمی دانم چرا این آدم نامی،چرا تا این اندازه بددهن است؟! 

 با این همه،به گمانم خبرنگاری هم،همانند آموزش،کار دل است. خبرنگاری گیرایی ویژه ای دارد و می تواند هیچ گاه به روزمرگی نیفتد- به خود خبرنگار و توانایی های ادبی،اندیشگی و بدنی او هم بستگی دارد.  اما در کل،خبرنگاری پیشه ای پویا،با کش و قوس ها و نوسان های پیش بینی ناپذیرست. هر سال در جهان کم نیستند خبرنگارانی که متآسفانه جان خودشان را بر سر کارشان می گذارند. خبرنگار البته باید پایبندی درونی به حقیقت داشته باشد و در کار و گزارش اش پاسداری از آبرو و حقوق انسانی دیگران را فراموش نکند. به گمانم می توان چگونگی برخورد با خبرنگاران را یکی از شاخص های مهم توسعه ی حقوقی،اجتماعی و فرهنگی هر جامعه ای دانست. در جامعه ای که به آزادی،برابری و حقوق بشر اهمیت می دهند خبرنگار از ارج و احترام ویژه برخوردار می شود. حتی خود رسانه ها را هم می توان با همین شاخص،بررسید. رسانه ای که ادعای پاسداری از حقوق مردم را دارد بایست در عمل،پای بندی خود را به حقوق کارکنانش نشان دهد.

 اما سخن پایانی را بگذارید اینگونه بگویم. روزگار و گردش آن،چندی است که قلمی به دست من آموزگار داده تا درباره ی آموزش و پرورش و کم و کاستی های آن بنویسم. راست این است که بدون وجود خبرنگاران دل نگران آموزش کشور،این امکان برای من- و تنی چند از دیگر همکاران یادداشت نویس روزنامه ای ام- فراهم نبود. برخود بایسته می دانم به عنوان یکی از آموزگاران کشور،در روز خبرنگار،سپاسگزاری ویژه ی خودم را به همه ی خبرنگاران بزرگوار کشور اعلام کنم. بی گمان همه ی شما عزیزان،از رهگذر آموزش و آگاهی،پای در راه آموزشگری و آگاهی رسانی نهاده اید. فرهنگیان کشور،آرزومند تندرستی همگی شما هستند و امیدوارند که هر روز بیش از پیش،به حقوق حقه ی خود دست بیابید.        

{توضیح این که این یادداشت،با اندکی حذف و تغییر از سوی روزنامه منتشر گردید.}

http://www.armandaily.ir/?NPN_Id=955&pageno=5

امنیت شغلی در آموزش و پرورش

 

مهدی بهلولی،روزنامه فرهیختگان،17 مرداد 94

 امنیت شغلی و دستمزد کافی و فراخور یک زندگی شرافتمندانه از ویژگی های بایسته ی یک کار و پیشه درست و حسابی به شمار می رود. یعنی  هر کسی که در محیطی مشغول کار است باید هم از دستمزد کافی برخوردار باشد و هم از فردای کاری خود مطمئن باشد. اما دولت یا بخش خصوصی،به دلیل های گوناگون،بدشان نمی آید که نیروهایی را بیشتر به کار گیرند که هر وقت به صلاح دیدند به آسانی دست رد به سینه ی آنها بزنند. چند سال پیش در مدرسه ای درس می دادم که مدیر آن بسیار گرایش به استفاده از نیروهای غیر رسمی آموزش و پرورش- قرادادی و پیمانی و ...- داشت. مدیر نیرومندی نبود و گویا همین ضعف در مدیریت هم بود که او را به استفاده هر چه بیشتر از نیروهای غیر رسمی می کشاند چرا که آسان تر می توانست به نیروهایی فرمان براند که به دلیل نیاز به تمدید قرارداد هر ساله،چندان امکان اعتراض و انتقاد به کار و مدیریت ایشان نداشتند. در آموزش و پرورش البته از این نیروها،کم نیست. یعنی کسانی هستند که هم اکنون چندین سال است که دارند درس می دهند اما استخدام رسمی نیستند. ناگفته پیداست که اگر مشغول کار هستند- که هستند- پس نیاز به آنها وجود دارد اما متآسفانه هنگامی که بحث استخدام رسمی آنها مطرح می شود به دلیل های گوناگون اقتصادی و غیراقتصادی مسآله با دشواری های جدی روبرو می شود. خصوصی سازی هم البته به این موضوع دامن می زند. آموزگاری رسمی که در آموزش و پرورش مشغول به کار است وقتی به بخش خصوصی می رود گاهی حتی تا یک سوم حقوق دولتی را می گیرد. یکی از آشنایان نزدیک این نگارنده،امسال پس از سی سال کار در آموزش ابتدایی،باز نشسته شد. هم اکنون رفته است در دبستانی پولی شهرستان مشغول به کار شده با حقوق ماهانه 450 هزار تومان. در همین تابستان،کلاس درسی او پیرامون 25 دانش آموز دارد با شهریه ی سالانه ی یک میلیون و دویست هزار تومان. یعنی کارگزاران این مدرسه از پیرامون سی میلیون شهریه ی سالانه ی این کلاس،چهار میلیون تومان برای 9 ماه کاربه آموزگار می دهند- برای دو ماه تابستان هم البته پانصدهزار تومان توافق کرده اند. این در حالی است که کف حقوق قانون کار هم اکنون بیش از 800 هزار تومان است. هواداران خصوصی سازی آموزش و پرورش،بر این باورند که این خصوصی سازی به صرفه جویی در هزینه ها می انجامد. ناگفته پیداست که این صرفه جویی ادعایی،چگونه و با چه ساز و کارهایی می تواند به دست آید. 

 اما 5 اکتبر برابر 13 مهر،روز جهانی آموزگار است. هر ساله از سوی سازمان های فرهنگی- آموزشی جهان همچون یونسکو،برای این روز جهانی،پیامی برگزیده و اعلام می گردد. پیام و شعار روز جهانی آموزگار امسال(2015) این است :

" Empowering teachers , building sustainable societies" که می تواند به فارسی اینگونه ترجمه شود : " قدرت مندی آموزگاران ، ساختن جامعه های پایدار". قدرت مندی آموزگار،البته از رهگذر امنیت شغلی،حقوق بسنده،داشتن جامعه مدنی نیرومند،داشتن اختیارات آموزشی،دخالت داشتن در تصمیم گیری های خرد و کلان آموزشی و پرورشی، و کارها و برنامه های دیگری از این دست می گذرد که در آموزش و پرورش های پیشرو جهان،دیده می شود. در ایران اما متآسفانه روند پیشبرد آموزش و پرورش در این راستا ارزیابی نمی شود. هم اکنون آموزش و پرورش پیرامون یک میلیون فرهنگی دارد که از این میان درصد قابل توجهی – گویا نزدیک به سی درصد- در بخش اداری منطقه ها و مدرسه ها مشغول به کارند. نکته ی مهم این است که فرادستان آموزش و پرورش،راه بهبود آموزش و پرورش را کاستن از شمار فرهنگیان- 25 درصد کاهش نیرو- می دانند. امسال در آموزش و پرورش 30 -40 هزار نیرو بازنشسته شده اند در حالی که آموزش و پرورش تنها 5 هزار استخدامی دارد. پرسش این است که آیا با چنین رویکردی،می توانیم امیدوار باشیم که داریم در راستای پیام امسال روز جهانی آموزگار حرکت می کنیم؟ 

 http://www.farheekhtegan.ir/newspaper/page/1727/13/43715/0

 

آموزگار،کارگر است

 

جان تامپسون

برگردان : مهدی بهلولی

از زمانی که من از آموزش در دبیرستان در محله های قدیمی شهر بازنشسته شده ام مشتاقانه منتظر تعطیلات می مانم تا با همقطاران پیشینم دور هم جمع شویم. هنگامی که آموزگاران،هر کدام از دوستان دیگرشان را می بینند پرسش همیشگی شان این است : "برای گذران زندگی چه می کنید؟ " این کریسمس،آشنایی و احوال پرسی مان به اینجا انجامید که آموزگاران باید چگونه خودشان را تعریف کنند. پاسخ من،همانند همیشه،جمع را به خاموشی کشاند  : ما کارگریم. ما باید از این حساسیت که همچون پیشه وران تعریف شویم دست برداریم. من اگر یک راننده ی کامیون بودم پول بیشتری در می آوردم و هم اکنون به عنوان یک آموزگار،اغلب همانند یک "کرم" با من رفتار می شود. "کرم" شهرت من بود اگرکارگر حفاری تازه کار یک میدان نفتی بودم. گرچه من این شهرت را دوست می داشتم هنگامی که دانش آموزانم مرا  "د. ت" [D.T] صدا می زدند نه دکتر تامپسون.

 واعظی پاسخ داد : "من  از ردا پوشیدن و دیگر کبکبه و دبدبه،پرهیز می کنم اما محترمانه ترین عنوانی که می پذیرم "کشیش" است. واعظان و آموزگاران،در اصل،سازندگان نسبت ها هستند. ما نباید به اندیشیدن درباره ی شهرت و عنوان مان بی توجه باشیم."

 روز بعد،نیکلاس کارنز ِ سیاست باز،در تلویزیون اشاره کرد که نخستین پرسش جشن های نیمه رسمی این نیست که " موقعیت اجتماعی- اقتصادی شما چیست؟ " این است که " برای گذران زندگی چه می کنید؟"  کتاب "دولت یقه سفید" کارنز،به شکاف شدید در کنگره می پردازد. او خودش یک یقه سفید است. کمتر از 2 درصد از نمایندگان کنگره،تجربه ی قابل ملاحظه ای به عنوان کارگران یقه آبی دارند. کارنز نشان می دهد که پیشینه ی شغلی،بیش از هر عامل دیگری، روشن می سازد که چگونه سیاستمداران به موضوع های اقتصادی می نگرند. قانون گذاری که تجربه ی یقه آبی دارد باورهای کارگران حرفه ای (pro- worker) را می پذیرد و آشکارا برای افزایش منافع طبقه ی کارگر بیشتر می کوشد. سنجه های او نشان می دهند که این قانون گذاران باید دو برابر سخت تر تلاش کنند تا در کنگره ای که با منافع کارگران همگام نیست قانونی را به تصویب برسانند. کارنز آموزگاران را به عنوان "حرفه ای های [بخش] خدمات" تعریف می کند، بر خلاف حرفه ای های تمام عیار همانند پزشکان و حقوق دانان. پژوهش او نشان می دهد که آموزگاران و کارگران اجتماعی،با کارگران،به شدت یکسان دانسته می شوند.

 پژوهش کارنز باید همزمان با کتاب "افسون نظم" جل مهتا (Jal Mehta) خوانده شود. مهتا سه موج آزمون های استاندارد شده ی سده ی بیستم را بررسی می کند که از سوی اصلاح گران از بالا به پایین تحمیل شدند،همچنین این که چرا و چگونه شکست خوردند. مهتا استدلال می کند که بهسازی داده – محور،بار دیگر سیاست های بی اعتبار را به اجرا گذاشته است تا حرفه ای های محترم،حرفه ای های کمتر محترم را "استعمار کنند". چون آموزگاران " نیمه- حرفه ای" اند غریبه ها پنداشته اند که اجازه دارند بدون توجه به پژوهش و تاریخ آموزش و پرورش،یا داوری های حرفه ای ما،کوچک ترین کارهایمان را هم مدیریت کنند. مهتا می گوید راه برون رفت از این دور ویرانگر، بهبود بخشیدن به استانداردهایمان و تبدیل کردن آموزش به یک پیشه ی بی کم و کاست و محترم است.      

 من در همان جشن کریسمس،این را از زبان مهتا بازگو کردم اما دوستان آموزگارم بی اعتنا بودند. "باشگاه پسران میلیادر" با آموزگاران و دانش آموزان،همچون موش های آزمایشگاهی رفتار کرده است و هم اکنون تجربه های ناشیانه شان،دارند آسیب خودشان را می زنند. از سه سال پیش تاکنون(2014)که من کلاس درس را ترک کرده ام رفتارهای نادرست پشت سر هم با آموزشگران،بسیار بدتر هم شده است. همقطاران پیشینم،پر از داستان هایی هستند از سیاست هایی حتی احمقانه تر که بر سر ما ریخته شده است. هم اکنون،آموزشگران محافظه کار و لیبرال،در این جلسه و در سراسر جاهای دیگر اوکلاهما،می گویند که این دستورهای ابلهانه،تنها زمانی معنا می دهند که هدف واقعی بهسازی،خصوصی سازی مدرسه های دولتی باشند.

 آموزش،کار دل است نه چیزی که فرادستان بتوانند موشکافانه اندازه گیری اش کنند و پاداشش دهند. آموزش،باید تلاشی گروهی باشد. آموزشگران "حرفه ای" هیچ شایستگی بیشتری از رانندگان اتوبوس،کارگران سالن های غداخوری،و مشاورانی دیگر ندارند که به بچه ها کمک می کنند تا بزرگسالانی فرهیخته،تندرست و پاسخگو بار بیایند. بیشتر اوقات ما خدمات کارگران اجتماعی، مشاوران سلامت ذهن،افسران پلیس،پرستاران و پیراپزشکان را انجام می دهیم. همه ی این کارها،نیاز به تیزهوشی زبانی،آگاهی های کتابی،و آموزه های دشوار به دست آمده از آموزشکده های ورزش های سخت دارند.

 شعار دولت ما [اوکلاهما] "کارگر،بر همه پیروز می شود" است. اما واژه ها برای ما احترام نمی آورند. شاید کنش های ما بتوانند رفتار برخی از فرادستان را دگرگون سازند تا جایی که حتی به سود ما حساسیت به خرج دهند. اما گذشته از اینها،ما باید موضع خودمان را درباره ی مردمان فقیر و کارگر روشن کنیم.

 در این که بکوشیم تا قدرت را به دست آوریم تا آنگاه ما را به عنوان حرفه ای ها به شمار آورند هیچ سود ویژه و سیاسی نمی بینم. این که ما از بالا دیده شویم هنگامی که این همه کودک و کارگر دیگر به شیوه ای دیگر دیده می شوند فایده ای برای ما ندارد. چرا ما باید درباره ی نامی نگران باشیم که به موقعیت مان در کوشش گروهی شناخته شده با عنوان یاددهی- یادگیری داده می شود؟ آنهایی که وعظ می کنند،کسانی که آموزش خصوصی می دهند،و کسانی که با مایه گذاشتن از خودشان آموزش می دهند،همگی آموزگارند. آنهایی هم که آموزه های یادگرفته شده در آموزشکده ی ورزش های سخت را منتقل می کنند،آموزگارند. ما همه کارگرانی هستیم که باید همسنگ و همتراز هم،به مبارزه برای دموکراسی و فرهنگ های آموزشی شادی بخش و محل های کار با شرایط انسانی بپیوندیم.

آدرس متن انگلیسی :

 http://www.huffingtonpost.com/john-thompson/teachers-are-workers_b_4536290.html

      

روز جهانی آموزگار- 2015

 

دوستان شعار روز جهانی آموزگار 2015 این است :

Empowering teachers , building sustainable societies

می توان این گونه آن را به فارسی برگرداند :
قدرت مندی آموزگاران ، ساختن جامعه های پایدار

دوستان می توانند به آدرس زیر بروند :

http://www.worldteachersday.org/map/index.php/

http://www2.unescobkk.org/education/wtd/

آموزش و پرورش و مساله صلح

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،بخش طرح نو،13 امرداد 94

 "ایده ی آموزش و پرورش فراگیر،در اصل،با این هدف پیدا شد که به مردم یاری رساند تا به روش های صلح جویانه،اختلاف های شان را بیان و حل و فصل نمایند. این ایده ای بود که جان آموس کمنیوس- کشیش اهل چک،که در سی سال نارواداری مذهبی زیست- بیش از چهارصد سال پیش،مطرح کرد. کمنیوس استدلال کرد که برای داشتن همزیستی صلح جویانه،همه افراد باید آموزش ببینند."( فرناندو ریمرز)

 این که آموزش و پرورش،توانایی پرورش انسانی های صلح جو و صلح خواه را دارد یا ندارد پرسشی است که می تواند پاسخ مثبت و یا منفی بگیرد. در واقع،پاسخ بسته به نظام آموزشی و ویژگی های آن می تواند متفاوت باشد. بند 2 ماده ی 26 اعلامیه ی جهانی حقوق بشر می گوید : "هدف آموزش،رشد کامل شخصیت انسانی،تقویت احترام به حقوق بشر و آزادی های بنیادین خواهد بود. آموزش باید تفاهم،مدارا و دوستی در میان همه ی ملت ها و گروه های نژادی و مذهبی را ترویج کند و به فعالیت های سازمان ملل متحد در راه حفظ صلح یاری رساند." کمابیش در همه ی سندهای جهانی آموزش،هدف آموزش چیزی در همین مایه هاست. اما بزرگ ترین خطرهایی که آموزش و پرورش را در دسترسی به این هدف های متعالی انسانی تهدید می کند دو چیز است : یکی ایدئولوژیک بودن آموزش و دیگری چیرگی شاخص های کمی بر شاخص های کیفی. آموزش و پرورش ایدئولوژیک، به خاطر تآکید بسیار بر روی مرزبندی میان انسان ها و تلقین مجموعه ای از باورهای خاص و بومی،در پرورش انسانی سنجشگر و پای بند به اخلاق انسانی و جهانی شکست می خورد. این آموزش بیش از شکیبایی،آرامش و صلح  بر القای هویت بومی و خاص،پای می فشارد و با حاشیه بردن و کشاندن حقوق انسانی از گستره ی آموزش،فرصت گفت و گو درباره ی حق برخورداری از زندگی آشتی جویانه و اندیشیدن به بایسته های آن را از دانش آموز و آموزگار می گیرد. در آموزش و پرورش ایدئولوژیک،هدف،پرورش انسانی آشنا به حقوق بشر و اخلاق انسانی نیست. در اینجا بد نیست به بخش هایی از سخنان حسن روحانی اشاره کنیم که در پیش از انتخابات 92 گفت : " من قبول دارم هر نظام اجتماعی و سیاسی‌ای تأکیدات ایدئولوژیک و سیاسی روی آموزش و پرورش دارد،ولی در کشور ما نگاه سیاسی و ایدئولوژیک به آموزش و پرورش خیلی شدید است. خیلی‌ها دوست دارند کاستی‌ها و ناکارآمدی‌ها در بقیه عرصه‌ها را با تغییر ذهنیت فرزندان مردم در مدارس جبران کنند. برخی فکر می‌کنند نظام آموزشی کارکرد اولش در خدمت دستگاه سیاسی بودن است،ولی این‌طور نیست. دولت و دستگاه سیاسی اگر در عرصه‌های دیگر ناکارآمد باشند، قادر نیستند از طریق آموزش تصور مردم را تغییر دهند و در سال‌های گذشته هم نتوانسته‌ایم این کار را انجام دهیم."

 از سوی دیگر آموزشی هم که تنها به دنبال شاخص های کمی و درصد قبولی و میانگین بالای نمره های کلاس می باشد پرورش انسانی مدنی را از دستور خود بیرون می نهد و یا دست کم در اولویت نمی گذارد. در این آموزش تاکید بر پرورش متخصص – به ویژه فنی - است تا انسانی مدنی و صلح جو. هم اکنون در آمریکا،موضوعی به نام " Liberal Arts" مطرح است. استاد داریوش آشوری این اصطلاح را "رشته های فرهنگی" (شامل ادبیات،تاریخ،فلسفه، و زبان ها) ترجمه کرده است. رشته های فرهنگی البته گاهی معنای گسترده تری می گیرد و آشنایی مقدماتی با اقتصاد،ریاضیات،نجوم و ... را هم شامل می شود. رشته های فرهنگی بیش از علوم فنی و فن آوری بر علوم انسانی تاکید دارند. اندیشه وران این گستره،کمابیش بر این باورند که تآکید بیش از اندازه ی آموزش نوین بر فن آوری و شاخص های کمی،آموزش را به نوعی از هدف های متعالی خود دور می سازد. چندی پیش فرید زکریا،ستون نویس سرشناس واشنگتن پست نوشت : " باوری که می توان گفت این روزها مردم آمریکا بر آن همرآی هستند این است که ما بی درنگ بایستی سمت و سوی آموزش کشورمان را به سوی آموزش مهارت های فنی خاص تغییر دهیم. هر ماه خبرهایی می شنویم درباره ی نمره های آزمونی بد بچه هایمان در ریاضی و علوم؛ همچنین خبرهایی درباره ی نوآوری های تازه ی شرکت ها،دانشگاه ها و بنیادهای آموزشی برای گسترش رشته های STEM(علم،فن آوری،مهندسی و ریاضی) و تآکیدزدایی از علوم انسانی. از رییس جمهور اوباما بگیر تا کارکنان دولتی،همگی بر ضد دنبال کردن رشته هایی همچون تاریخ هنر هشدار می دهند. جمهوری خواهان حتی می خواستند چند گام پیشتر بروند و بودجه ی این دست رشته ها را قطع کنند... کنار گذاشتن یادگیری عمومی و فراگیر،ریشه در خوانش نادرست واقعیت ها دارد و در آینده،آمریکا را در راه باریک خطرناکی می اندازد. ایالات متحده به پویایی اقتصادی،نوآوری و کارآفرینی دست یافته است درست از سر همین نوع آموزشی که هم اکنون گفته می شود باید دورش بیندازیم."

 به هر رو،تاکید بیش از اندازه بر رشته های فنی و شاخص های کمی،آموزش و پرورش را از هدف هایی همچون پرورش انسان های صلح جو و صلح خواه دور می سازد. هدف آموزش و پرورش می شود پرورش کارکنان و کارگرانی فنی و نه انسان هایی مدنی. در این میان البته پولی کردن و خصوصی سازی آموزش و پرورش هم نقش آفرینی می کند. مدرسه های پولی برای جذب مشتری بیشتر،به ناگزیر بر شاخص های کمی تآکید می ورزند. راست این است که پولی سازی آموزش و پرورش،آموزش را از هدف های متعالی و برتر انسانی،دور می سازد. شوربختانه فرهنگ و ارزش هایی که مدرسه های پولی گسترش می دهند تنها به خود این مدرسه ها محدود نمی ماند و بر سراسر نظام آموزشی چیره می گردد. 

http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/39146/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%E2%80%8C%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%A3%D9%84%D9%87-%D8%B5%D9%84%D8%AD

چرا به لوله کش ها افلاطون درس می دهم؟

 

رشته های فرهنگی و علوم انسانی تنها برای برگزیدگان نیست

اسکات ساموئلسون*

برگردان : مهدی بهلولی، روزنامه شهروند،بخش طرح نو،11 امرداد 94

 یک بار در هوایپما به کسی گفتم من در دانشکده ی عمومی فلسفه درس می دهم برگشت گفت : "پس شما به لوله کش ها،افلاطون درس می دهید؟" گفتم آره،اما به کمک- پرستاران،سربازان،کلاهبرداران پیشین،آموزگاران موسیقی پیش دبستانی،سرایداران،پناهندگان سودانی،تکنسین های توربین های بادی آینده،و یک عالمه دانشجویان دیگری که احساس می کنند به دیپلمی به عنوان بلیت ورودی به کارناوال اقتصادی مان نیاز دارند. به خاطر کارم،موقعیتی بی همتا دارم تا به گفت و گوهای کنونی درباره ی ارزش علوم انسانی – که به گمانم راهش را گم کرده – بیندیشم.

طبق معمول، برای دل نگرانی، چیزهایی فراوانی هست : دود شدن یکریز موقعیت های آموزشی تمام وقت،استفاده ی زیادی و سوء استفاده از کمک- استادان، کاهش بودجه دولتی،کم شدن گزینه ها و تخصص های درسی در رشته های علوم انسانی،افزایش بدهی دانشجویان، دوره گردی تکنولوژیست ها همانند گلوله های جادویی[گلوله هایی که هدف های متحرک را دنبال می کنند]،و توصیف فراگیر دانشجویان به عنوان مصرف کنندگان. افزون بر این،من با همه ی وجود متآسفم که برتری نوع خاصی از منطق اقتصادی- اداری ( منطق "پیامدها"، "برآوردها" و "عامل اصلی" ) دارد ارزش هایی را می فرساید که نه تنها پایبندی به علوم انسانی،بلکه به خود دموکراسی را نیرومند می سازند.

  به نزد من،مسآله ی پیش روی علوم انسانی،تنها درباره ی علوم انسانی نیست. درباره ی رشته های فرهنگی است- با تعریفی کلی تر از این رشته ها که ریاضی،علوم،و اقتصاد را هم در بربگیرد. اینها نیمی از موضوع های به اصطلاح STEM(علوم،فن آوری،مهندسی، ریاضی) را تشکیل می دهند. اگر هدف یک آموزش،تنها پیشرفت اقتصادی و قدرت فنی است این رشته ها هم،درست همانند علوم انسانی،برای کار در آینده و پیشرفت فنی،از اهمیت کمتری برخوردار خواهند شد- و تاکنون نیز تا اندازه ای شده اند. چرا بیشتر نهادهای آموزشی،نباید کلاس هایی همچون ریاضی داد و ستد برای پرستاران ارائه دهند؟ چرا باید هیچ کس – به جز متخصصان سرگرمی و کارشناسان خاص- درس هایی در ستاره شناسی،فرگشت [تکامل] انسان،یا تاریخ اقتصادی نگذرانند؟ راستی در مطالعه ی رشته های فرهنگی،به ویژه موضوعی همچون فلسفه،چه سودی نهفته است- البته اگر سودی وجود داشته باشد؟ و در یک کلام،چرا لوله کش ها باید افلاطون بخوانند؟   

 پاسخ من این است که ما باید بکوشیم تا جامعه ای از مردمان آزاد باشیم نه تنها جامعه ای از مدیران و کارکنانی که خوب پاداش می گیرند. هنری دیوید ثورو درست نوشت : "گویا ما از یاد برده ایم که اصطلاح " آموزش فرهنگی- هنری" در آغاز و در میان رومیان به آموزشی گفته می شد شایسته ی مردان آزاد؛ در حالی که یادگیری داد و ستد و پیشه ها که تنها ابزار امرار معاش اند تنها شایسته ی برده ها دانسته می شد." در میان لوله کش های آینده،دوستداران افلاطون به همان اندازه ای هستند که در میان نخبه های دره ی سیلیکون[ مترجم : منطقه ای در آمریکا،که شرکت های مهم انفورماتیک جهان حضور دارند].   

  آموزش های فرهنگی- هنری،سنت وار،ویژه ی طبقه های بالاتر بوده اند. این مساله سه دلیل مهم دارد. نخست این که این آموزش،به کار اوقات فراغت طبقه های بالاتر می آید تا لذت های برتر زندگی انسانی را جست و جو کنند : بتهوون گوش کنند،گیاه شناسی مطالعه کنند،ارسطو بخوانند،و با تورهای شکوفا کننده ی تخیل،به ایتالیا بروند. دوم این که اعضای طبقه ی اشرافی، به خاطر امتیازهایی که با زاده شدن با خود به همراه دارند و می باید رهبری موقعیت ها در سیاست و بازار را به دست گیرند، نیاز به مستقل اندیشیدن دارند. در حالی که افراد در طبقه های پایین تر، تنها و تنها برای این درنظر گرفته می شوند که تا چه اندازه خوب می توانند از پس پیامدهای [سیاست های] معین جورواجور بر آیند افراد طبقه های بالا باید بدانند چگونه پیامدها[ی سیاست ها] را ارزیابی کنند و برخلاف افق ارزش ها (horizon of values ) به آنها بنگرند. در پایان (و این سومین دلیل،اغلب،به زبان آورده نمی شود) این که آموزش های فرهنگی – هنری،همچون نشانی برای امتیاز و اعتبار رمزگذاری می شوند،تا طبقه ی بالاتر بتوانند خودشان را به روشنی از کسانی جدا سازند که باید برای ساختن فراغت و ثروت احتمالی خود، کار بکنند.

 با نگاهی روشنفکرانه ما نمی توانیم به استقبال جامعه ای برویم که اندک ثروتمندان آن از امتیازهای فراغت و ثروت لذت ببرند در حالی که توده ها به خاطر آنها در رنجند. این همان نارویی است که رشته های فرهنگی با خود به همراه دارند. اغلب،ثروتمندان در این کشور،به گونه ای روزافزون،به پرداخت شهریه های گزاف به مدرسه های پیش دانشگاهی،دانشکده های خوب رشته های فرهنگی،و دانشگاه های برگزیده،رو می آورند تا بچه های شان فرصت های عالی پرورش ذهن شان را به دست آورند، لباس سرمایه ی فرهنگی به تن بپوشند،و برای عضو اثرگذار جامعه،مهارت های بایسته را فراگیرند. در این میان، قشر برگزیده از ارزش آموزش برای طبقه های کمتر برخوردار سخن می گوید؛ آموزشی در چارچوب آماده سازی برای اقتصاد جهانی. و باز هم بدتر،آنها اغلب از نظام های آموزشی ای پشتیبانی می کنند که برای تولید "کارکنان خوب" – تو بخوان "کارگران سر به راه" – طراحی شده اند. باری،پول،برای آموزش دولتی تیغی برنده می شود[ تا از آن آموزش بزند] و شهریه ها سر به فلک می کشند. طبقه ی متوسط- چه رسد به تهیدست- باید در نبردی سخت روی سطحی یکسره شیب دار بجنگد و زمان و پولش را صرف هنرهایی کند در دسترس مردمان آزاد.   

 به عنوان یک استاد دانشگاه با تجربه های زیاد به خوبی می دانم که ارزش رشته های فرهنگی همواره در میان بسیاری از مردم گم خواهد شد،دست کم در لحظه های معینی از زندگی هایشان.(هرگاه از همایشی برمی گردم از این آزرده ام که بسیاری کسان که ارزش فلسفه را گم کرده اند شغل آموزش فلسفه را یافته اند!) اما من فکر نمی کنم که این گروه از مردم به هیچ پیش زمینه ی اقتصادی یا شکلی از کار محدود شوند. تجربه ام از آموزش در مدرسه های کمابیش برگزیده، به من نشان داده اند که در میان لوله کش های آینده به همان اندازه دوستدار افلاطون هست که در میان نابغه های دره ی سیلیکون، و در میان کمک- پرستاران و سربازان به همان اندازه صداهای اثرگذار برای دموکراسی مان یافت می شود که در میان پزشکان و غول های تجارت.

 من به تازگی از یکی از دانشجویان پیشین ام – یک کارگر کارخانه- نامه ای سپاسگزارانه دریافت کردم از این که او را با شوپنهاور آشنا کرده ام. در شگفت شدم چرا که من در کلاس درس زمانی را به این بدبین آلمانی اختصاص نداده بودم. آن نامه توضیح داد که من در کلاس درس چند خطی از شوپنهاور را بازگو کرده ام و همان چند خط،به تخیل آن دانشجو جرقه زده است. هنگامی که او پس از خواندن  جلد 1 و 2 کتاب "جهان همچون اراده و نمایش" آنچه که من بازگو کرده بودم را نیافته بود بسراغ کتاب "پارراگا و پارالی پومنا" شوپنهاور رفته و سرانجام آن را پیدا کرده بود. نامه، پیوستی هم داشت،داستانی کوتاه که او با پیامی شوپنهاوری نوشته بود. البته ایشان نامه ای بلندتر هم به من نوشت و سپاسگزاری کرد که من ناخواسته او را به یک ذهن خویشاوند جذب کرده ام.

 یک بار در طول یک سخنرانی درباره ی رواقی ها،گفتم با نظم روحی درست،می توان حتی در زمان در رنج بودن هم به راستی آزاد و خوشحال بود. دیدم اشک در چشمان یکی از دانشجویانم حلقه زده است. یادم آمد که به تازگی خواهرش در سودان، به خاطر درگیری میان قدرت های محلی،به زندان افکنده شده است. از اشک های او می شد فهمید که خواهرش بسا که جویای  یک آزادی سخت رواقی بوده است؛آنگونه آزادی که من به آن پرداخته بودم.

 یک بار سرایداری داشتیم که تجربه های باطنی خودش را با تجربه های غزالی،صوفی قرون وسطا می سنجید. زمانی دانشجویی داشتم از پدر- مادری سفید پوست بی پول و ساده- خودش اینگونه توصیف می کرد- که دو بخش از دون کیشوت را خواند به خاطر این که من واژه ی "کیشیوتی ها" را به کار گرفتم. مادری که رضایت داده بود پسر معلولش را زیر تیغ یک جراحی خطرناک ببرند و زنده هم بیرون نیامده بود با چشمانی پر از اشک از من پرسید : "آیا کانت درست می گفت که پیامد یک عمل در ارزش اخلاقی آن هیچ نقشی بازی نمی کند؟" کهنه سربازی خودسر که دوره ی استدلال ورزی پایه را می گذراند دلباخته ی منطق صوری شد و هم اکنون در برکلی دارد مدرسه عالی حقوق را به پایان می رساند.

 آتش همواره جرقه خواهد زد. آیا ما می خواهیم در آن بدمیم یا می کوشیم آن را خاموش کنیم؟      

*اسکات ساموئلسون، نویسنده ی کتاب "ژرف ترین زندگی انسانی : درآمدی به فلسفه برای همه" است که در سال 2014 منتشر گردید.   

آدرس متن انگلیسی :

http://www.theatlantic.com/education/archive/2014/04/plato-to-plumbers/361373/

آدرس ترجمه در روزنامه شهروند :

http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/38905/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DA%A9%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%8C-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%9F

  

  

استاد عزت اله فولادوند

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،10 مرداد 94

 گفتیم درست است که روزگار،روزگار ارتباطات و دهکده ی جهانی است اما ما که زبان نمی دانیم کمابیش داریم بیرون از این گردونه و در جزیره زندگی می کنیم. روشنفکران،نویسندگان و مترجمان ما هم که چندان به گستره ی کاری ما – یعنی آموزش- کاری ندارند و از آنها آبی برای ما گرم نمی شود. راهی که می ماند این است که خودمان دست به کار شویم. با پایه ی زبان انگلیسی کمی که از گذشته داشتیم با چند تایی از دوستان آغاز کردیم به ترجمه. پس از چندی برخورد کردیم به جستاری از آیزایا برلین با عنوان "” MY INTELLECTUAL PATH یادمان آمد که این متن به فارسی ترجمه شده است. استاد عزت اله فولادوند در کتاب "فلسفه و جامعه و سیاست" با عنوان "راه فکری من" آن را به فارسی برگردانده بود. روزهای سه شنبه را قرار گذاشتیم یکی دوساعتی اضافه بمانیم در مدرسه و ترجمه های خودمان را با همدیگر و در نهایت با ترجمه استاد بسنجیم. فولادوند را البته با کتاب "مردان اندیشه" براین مگی می شناختم و البته با کتاب هایی دیگر همچون "جامعه ی باز و دشمنان آن" اثر بزرگ کارل پوپر. اما در ترجمه ای که از متن برلین می کردیم و سنجشی که با برگردان استاد داشتیم هنرمندی های این بزرگ مرد ترجمه را از نزدیک می دیدیم.

 روزی دیدم روزنامه ای برای استاد ویژه نامه ای درآورده است. زنگ زدم روزنامه. گفتم من شماره تلفن جناب فولادوند را می خواهم. گفتند ما هم حتی،شماره ی ایشان را نداریم و فکر نمی کنیم که چندان کسی را تحویل بگیرد. این گذشت تا دبیرستان ماندگار "فیروز بهرام" که سالیانی دور،استاد در آن درس می خوانده و من هم از قضا هم اکنون آموزگار این مدرسه ام به مناسبت جشنی،شماری از بزرگان و دانش آموختگان گذشته ی مدرسه را دعوت کرده بود. دیدم استاد فولادوند هم آمده است. با دوستم رفتیم جلو و سلامی کردیم و آمدیم نشستیم چند ردیف عقب تر. در میانه های برنامه،استاد آمدند بیرون تا سیگاری بکشند. به شتاب خودمان را رساندیم خدمت شان. آغاز کردیم به گفت و گو. آن چنان تحویل گرفت که در خواب هم نمی دیدیم. در فکر این بودیم که شماره تلفن استاد را بگیریم یا نگیریم نکند درخواستی کنیم و ایشان در رو در بایستی بیفتد. خود ایشان پیشقدم شد و شماره های ما را گرفت و گفت که حتما باید بیایید خانه مان بنشینیم مفصل حرف بزنیم. نیم ساعتی بیشتر خدمت ایشان نبودیم اما انگار سال ها بود که همدیگر را می شناختیم. از آن روز تاکنون که 6- 5 ماهی بیشتر نگذشته است و دوبار مزاحم استاد شده ایم. دومین دیدار همین چهارشنبه گذشته بود. استاد عزت اله فولادوند،بی گمان یکی از بزرگ ترین مترجمان فلسفی- سیاسی تاریخ ایران است. گرچه در زمینه های دیگر هم ترجمه دارد برای نمونه رمان،اما بیشتر در زمینه فلسفی شناخته شده است. فولادوند انسانی است دوست داشتنی،افتاده،منضبط،خوش اخلاق و با پشتکاری کم همتا. در درآمد یکی از کتاب هایش نوشته است : "بزرگ ترین فایده ی فلسفه رهایی بخشی آن است." برتراند راسل درباره ی کتاب جامعه ی باز پوپر می گوید : "این کتاب دفاعی پرقدرت و ژرف از دموکراسی است. کتابی است به موقع و بسیار خواندنی و بسیار شیوا." و این ها همه،همان ویژگی هایی هستند که می توان درباره ی آثار استاد عزت اله فولادوند گفت : رهایی بخش،ژرف،به موقع،بسیار خواندنی و بسیار شیوا. 

http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/38883/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF

 

 

بازماندگی از آموزش

 

مهدی بهلولی،روزنامه جهان صنعت،ص یکم،10 مرداد 94

 چند سال پیش،در یکی از زنگ های تفریح،مدیر مدرسه به اتاق دبیران آمد و مرا صدا زد و گفت آقایی با شما کار دارد. رفتم دم در، دیدم مرد میان سال خوش پوش و مرتبی است. پنداشتم که پدر یکی از دانش آموزان است و آمده تا درس پسرش را بپرسد. کمی که صحبت کرد دریافتم که نه به دنبال درس پسرش بلکه به دنبال درس خودش آمده! بیست سال پیش تا دوم دبیرستان درس خوانده بود و حالا آمده بود از دبیران درس های گوناگون،راهنمایی و کمک  بگیرد و برود ادامه تحصیل بدهد. به گفته ی خودش می خواست دست کم تا لیسانس پیش برود. وضع مالی بسیار خوبی هم داشت و در یکی از پاساژهای زبانزد تهران، صاحب سه دهنه مغازه بود و نزدیک به بیست کارگر برای اش کار می کردند. گفتم،خب،حالا با این وضع مادی فوق العاده ای که داری چرا می خواهی درس بخوانی؟ گفت دیگر نمی خواهم خیس عرق شوم وقتی از مدرک تحصیلی ام می پرسند! من دو فرزند دارم. به مدرسه های بچه هایم که می روم بیشتر به من پیشنهاد می دهند بشوم رییس انجمن اولیای مدرسه،اما وقتی می پرسند مدرک تحصیلی ات چیست، سخت خجل می شوم و تمام بدنم عرق می کند. حالا تصمیم گرفته ام که درس بخوانم و برای یک بار هم که شده ننگ کم سوادی را از خودم بزدایم.  

 باری،درس خواندن و نخواندن، پیامدهای گوناگونی دارد. بسیاری از اندیشه وران اجتماعی هم،درباره ی پیامدهای اجتماعی و فردی آموزش دیدگی و نادیدگی،بحث های زیادی کرده و پژوهش های فراوانی انجام داده اند. چندی پیش،از یکی از اندیشه وران اجتماعی،به نام "کریگ رایدل" جستاری خواندم با عنوان " سودهای اجتماعی آموزش و پرورش". رایدل در درآمد نوشته اش چنین آورده است : « آموزش و پرورش،برای افراد و جامعه،پیامدهای فراوان دارد. فرآیند آموزش،برای بسیاری از مردم،تا اندازه ای فرآیندی با "ارزش مصرفی" است. انسان ها،موجوداتی کنجکاوند و از یادگیری و فراگرفتن دانش نوین،لذت می برند. آموزش و پرورش همچنین "ارزش سرمایه گذاری" چشمگیری دارد. آنها که آموزش بیشتری می بینند،اغلب،از زندگی شان بهره بیشتری می برند،سطوح بالاتر استخدام را به چنگ می آورند،و از پیشه های رضایت بخش تر،برخوردار می شوند. آموزش و پرورش،همچنین می تواند مردم را توانا سازد تا لذت بیشتری از زندگی ببرند،ادبیات و فرهنگ را پاس دارند،و شهروندانی آگاه تر،و به لحاظ اجتماعی پیچیده تر گردند. آموزش و پرورش سودهای اقتصادی همچون درآمد بالاتر در طول عمر،سطوح بیکاری کمتر،و رضایت شغلی بیشتر را در پی دارد. همچنین می تواند پیامدهایی همانند افزایش تندرستی و دیرزیستی را شامل شود.»

 البته در جامعه کنونی ما،مساله کمی فرق دارد و به دلیل بیکاری درصد چشمگیری از دانش آموختگان دانشگاه ها،می توان درستی برخی از سخنان بالا  را به زیر پرسش برد. در سطح آموزش و پرورش اما شرایط متفاوت است و هنوز هم می توان به قوت به دفاع از اهمیت آموزش دیدگی در این سطح،برخاست. از یک نظر،شاید بتوان چنین گفت که در آموزش،هر چه به پایه های نخستین نزدیک می شویم ارزش آموزش،بیشتر می شود. یعنی ارزش دوره دبستانی – و حتی پیش دبستانی- از ارزش دوره های بالاتر،بیشتر است چرا که نبود آن،اثرات منفی مهم تری بر زندگی شخصی افراد و جامعه به طور کلی،می گذارد- البته در ارزش و اهمیت بسیار دوره های نخست آموزش،به روش های دیگری هم می توان استدلال نمود.  به همین خاطر است که هنگامی که از کودکان بازمانده از آموزش دبستانی و راهنمایی سخن می رود بی گمان احساس زیان و اندوه بیشتری در وجود ما پدید می آید.

 اما معنای آموزش با گذشت زمان در حال دگرگونی است. در ایران کنونی،به هیچ رو نمی توان گفت که آموزش و پرورشی که در جریان است با کیفیت فراخور زمانه و زندگی نوین هماهنگ است. بیشتر کودکان ما،برابر شاخص های تعریف شده ی جهانی،از آموزش کیفی یا با کیفیت،برخوردار نیستند. از این رو،شاید بتوان از دانش آموزانی سخن گفت که به مدرسه می روند اما به نوعی بازمانده از آموزش به شمار می آیند!

 به هر رو،آموزش،در زندگی افراد نقش برجسته ای دارد. کودکی که از آموزش باز می ماند،به احتمال بسیار زیاد،فرصت تجربه ی جهان انتزاع و اندیشه را از دست می دهد،و فرصت داشتن ذهن پیچیده و دست یافتن به پیشه ها و موقعیت های مهم اجتماعی را. بیشتر کودکانی که در ایران کنونی،از آموزش بازمی مانند، به ویژه در دوره ی دبستان، به دلیل فقر مالی خانواده هاست. ناگفته پیداست که چنین کودکانی،سر از کجاها در می آورند و به چه کارهایی می پردازند. کافی است کمی با آنان به گفت و گو بنشینیم تا به ژرفای حسرتی پی بریم که در وجود خویش نسبت به کودکانی که به مدرسه می روند احساس می کنند. چند سال پیش،دانش آموزی داشتم در سال نخست دبیرستان. در میانه های سال،درس را رها کرد و به بازار کار رفت. چندی بعد،در یکی از مغازه های فروش لوازم خانگی در چهارراه سرچشمه تهران دیدمش. با کارگری دیگر داشت یخچالی را جابجا می کرد. ایستادم تا کارش تمام شد. با هم کمی حرف زدیم. گفت من ناگزیرم کار کنم. پدرم مرده. حقوق مادرم هم آنقدر نیست که هزینه ی من و مادر و خواهرم را بدهد. پس باید کار کنم. اما بزرگ که شدم درسم را ادامه خواهم داد. می خواهم به دانشگاه بروم و تحصیل کرده بشوم. الان هم وقتی دوستانم را می بینم که از مدرسه دارند می آیند،ناراحت و اذیت می شوم. اما این نیز بگذرد و دوباره به مدرسه برخواهم گشت.

http://www.jahanesanat.ir/#

جداسازی مدارس؛ تبعیض آموزشی یا نخبه‌پروری؟

 

تیزهوش‌ها این طرف عادی‌ها آن طرف

  ترانه بنی‌یعقوب،روزنامه ایران،8 مرداد 94

 این روزها وقتی دانش آموزان دوره ابتدایی را به پایان می‌رسانند، برای ادامه تحصیل‌شان در دوره متوسطه گزینه‌های متفاوتی دارند. تحصیل در مدارس دولتی، نمونه مردمی، تیزهوشان، غیرانتفاعی و مدارسی که با عنوان‌های متنوع دیگر نامگذاری شده‌اند. خیلی‌ها هم در این میان گزینه تحصیل در مدارس استعدادهای درخشان یا تیزهوشان را انتخاب می‌کنند، همان مدارسی که معروف‌اند بچه زرنگ‌ها را دورهم جمع می‌کنند و در سال‌های اخیر رشد قابل‌توجهی داشته‌اند. تنوعی که حالا موجب شده مسئولان آموزش‌وپرورش نسبت به آن نگران شده و از سیاست تعدیل پذیرش در این مدارس صحبت کنند.


مدارس تیزهوشان از 47 سال پیش در ایران تأسیس و به «مدارس سمپاد» معروف شده‌اند. برای قبول شدن در این مدارس دانش‌آموزانی که دوره ابتدایی را به پایان رسانده‌اند، باید در آزمون ورودی این مدارس شرکت کنند. طبق اعلام رسمی مسئولان آموزش‌وپرورش تعداد این مدارس بویژه در دولت گذشته رشد بی‌رویه‌ای داشته است.
در سال 92 در بیش از 200 شهر و منطقه کشور مدارس تیزهوشان تأسیس شد. در مهر همین سال، 5711 کلاس درس مختص دانش‌آموزان تیزهوش فعال بود که این رقم نسبت به سال 88 یعنی فقط در چهار سال، 120 درصد رشد کرده بود. مسئولان آموزش‌وپرورش اعلام کرده‌اند که بزودی سیاست تعدیل پذیرش در این مدارس آغاز می‌شود.



تحصیل در مدارس تیزهوشان و اماواگرها


با رشد بی‌رویه این مدارس سؤالاتی برای کارشناسان آموزشی و خانواده‌ها هم ایجاد شد؛ اینکه چقدر این جداسازی‌ها درست است؟ آیا این شیوه آموزشی تبعیض‌آمیز نیست؟ این شیوه آموزش چقدر به نفع بچه‌های تیزهوش و معمولی است؟ آیا این جداسازی‌ها مدارس را از وجود بچه‌های زرنگ و درسخوان محروم نمی‌کند؟ آیا این حقیقت دارد که تحصیل در این مدارس فشار روحی مضاعفی به دانش آموزان وارد می‌کند؟


بهداد 13 ساله یکی از دانش‌آموزانی است که تحصیل در مدرسه تیزهوشان را انتخاب کرده است. این فقط بهداد نبود که در این سال‌ها به فکر رفتن به مدرسه تیزهوشان افتاده است بلکه خیلی از والدین این مدارس را برای تحصیل فرزندانشان انتخاب کرده‌اند. خیلی از آنها حتی فرزندانشان را به کلاس‌های آمادگی شرکت در آزمون تیزهوشان می‌فرستند. کلاس‌هایی شبیه به کلاس‌های آمادگی کنکور.
پدر بهداد دبیر زبان یکی از مدارس تهران است و سه و نیم میلیون تومان برای ثبت‌نام پسرش در مدرسه تیزهوشان شهریه پرداخت کرده است: «دلم می‌خواست بهداد در مدرسه‌ای متفاوت درس بخواند، در مدرسه تیزهوشان به تحقیق و پ‍‍ژوهش بها داده می‌شود. مدارس دولتی افت کرده‌اند، من خودم دبیرم و می‌دانم در مدارس دولتی چه می‌گذرد. در کلاس‌های کنکور 40 نفره دانش‌آموز چیزی یاد نمی‌گیرد، اگر مدارس دولتی سیستم درستی داشته باشند، چرا خانواده‌ها باید دنبال جدا کردن بچه‌هایشان از دیگران باشند؟»
برخی مسئولان آموزش‌وپرورش تأیید می‌کنند در سند تحول بنیادین آموزش‌وپرورش، داشتن مدارس ویژه برای گروهی از دانش آموزان که استعداد ویژه‌ای دارند پیش‌بینی‌شده است. اما در حال حاضر اختلاف‌نظر بر سر کمیت و تأثیر کلی این مدارس بر سیستم آموزشی جامعه است.

پدر بهداد شنیده آموزش و پرورش قصد داد تعداد مدارس سمپاد را کم کند: «از این تصمیم‌ها تعجب نمی‌کنم. سیستم آموزشی ایران مدام در حال تغییر است. من با مدرسه غیرانتفاعی هم مخالفم، اما اگر این مدارس را تعطیل کنند، بهداد را به یک مدرسه سطح بالای غیردولتی می‌فرستم. چراکه سیستم مدارس دولتی و امکاناتش پاسخگوی نیازهای پسرم نیست.»

باید منافع همه را در نظر بگیریم

 آیا با وجود این مدارس و جدا کردن دانش آموزان از یکدیگر منافع همه دانش آموزان تأمین می‌شود و خالی شدن کلاس‌های درس مدارس معمولی از دانش آموزان خوب آسیب‌زا نیست. محمدرضا نیک نژاد، کارشناس آموزشی جنبه‌های مثبت و منفی این شیوه از آموزش را توضیح می‌دهد: «در مدارس تیزهوشان امکانات بهتری وجود دارد و دانش آموزان ممکن است رشد بهتری کنند؛ اما دانش آموزان مدارس عادی از وجود این دانش‌آموزان محروم می‌شوند. حضور دو تا سه دانش‌آموز خوب در یک کلاس می‌تواند رقابت و رشد ایجاد کند. ما باید منافع همه را در نظر بگیریم نه عده‌ای خاص را.»

 نیک نژاد که خودش سال‌ها دبیر فیزیک بوده اضافه می‌کند: «تأسیس این مدارس بهانه‌ای بوده برای کسب درآمد بیشتر وگرنه هر دانش‌آموزی استعدادهای ویژه‌ای دارد و اساساً تقسیم مدارس بر اساس رتبه هوشی تبعیض‌آمیز است. اگر در مدارس دولتی هم آموزش لازم داده شود و امکانات و آزمایشگاه‌های این مدارس در آنها باشد همان نتایج مدارس تیزهوشان حاصل می‌شود.»
محمد نستوه، معاون مرکز ملی پرورش استعدادهای درخشان آموزش‌ و پرورش اما با این عقیده مخالف است: «ازنظر قواعد علمی این مدارس قابل‌ تعریف است و ما می‌توانیم بر اساس هوش انسان‌ها هم مدارس استعدادهای درخشان داشته باشیم و هم مدارس استثنایی؛ اما باید مبنای استاندارد پذیرش را رعایت کنیم و این مبنای استاندارد 28/2درصد در هر پایه ورودی است، اگر این شرایط رعایت شود تبعیضی در این روش آموزش وجود ندارد.» وی معتقد است اگر این استاندارد رعایت شود دانش آموزان توانمند بیشتری به مدارس عادی می‌پیوندند. او آمار میانگین کشوری این مدارس را اکنون 5/3 درصد اعلام می‌کند. تهران با عدد 5/1 درصد از نظر او دارای استاندارد مناسبی است.


او در پاسخ به این سؤال که آیا این مدارس امکانات بیشتری دارند می‌گوید: «به این مدارس سرانه‌ای تعلق نمی‌گیرد و امکانات آن ناشی از کمک اولیا و پرداخت شهریه‌ای است که خانواده‌ها پرداخت می‌کنند اما به دیگر مدارس سرانه تعلق می‌گیرد.»



درصد کوچکی از دانش آموزان باید جدا شوند


هدف آموزش‌ و پرورش چیست؟ تربیت انسان‌های مسئول و آگاه یا دانش آموزان زرنگ و باهوش که سفت‌وسخت درس می‌خوانند و گاه تحت‌ فشارهای درسی کم می‌آورند.

مهدی بهلولی، کارشناس آموزش ‌و پرورش می‌گوید: «در بیشتر نقاط دنیا فقط درصد بسیار کوچکی از دانش آموزان را که هوش فوق‌العاده‌ای دارند و نخبه محسوب می‌شوند از بقیه جدا می‌کنند؛ اما بقیه دانش آموزان را جدا نمی‌کنند. بنیاد این جداسازی در ایران علمی نیست.»

او قصد اصلی از تأسیس این مدارس را سود اقتصادی‌شان می‌داند: «من از نزدیک با بسیاری از این دانش‌آموزان آشنایم خیلی از آنها نخبه نیستند و فقط در کلاس‌های آموزشی ورودی به این مدارس شرکت کرده و یا جزوه‌های آزمون ورودی به این مدارس را خوانده‌اند و قبول‌شده‌اند. در جامعه طبیعی آدم‌های متوسط، باهوش و کم‌هوش باید در کنار هم قرار بگیرند و درس بخوانند. با تأسیس این مدارس تعداد دانش آموزان خوب در مدارس عادی کم شده و به‌زور می‌توانید در کلاس‌ها 5- 4 دانش‌آموز خوب پیدا کنید، این آسیب‌زا است.»
به گفته او بسیاری از دانش آموزان این مدارس به خاطر فشارهای شدید درسی مشکل روحی پیدا می‌کنند، این هدف واقعی آموزش ‌و پرورش نیست و آموزش ‌و پرورش واقعی دانش آموزان را با روحیه همکاری و حساس نسبت به حقوق شهروندی بار می‌آورد نه دانش‌آموزی که در المپیاد ریاضی رتبه بیاورد اما روح و روان سالمی نداشته باشد.

بهداد کلاس هشتم را به پایان رسانده است. وقتی از وجود فشار مضاعف درسی در این مدارس از پدر بهداد می‌پرسم می‌گوید: «فشار مضاعفی بر پسرم نیست و به‌جز ریاضی معمول مدارس، ریاضی بچه‌های تیزهوشان هم با فرزندم کار می‌شود.»
معاون مرکز ملی پرورش استعدادهای درخشان آموزش‌وپرورش هم معتقد است: «اگر دانش آموزان این مدارس درست جداسازی شوند توان تحمل فشارهای درسی را دارند؛ اما با این‌همه برنامه‌های فوق‌برنامه برایشان پیش‌بینی‌شده است تا حجم دروس کاهش یابد.»
پدر بهداد اما با شرایط فعلی مدارس دولتی همچنان مدافع جداسازی دانش آموزان نخبه است: «امروز و به‌یک‌باره نمی‌توانند این مدارس را تعطیل کنند و باید در روندی 5 ساله و بیشتر تعداد این مدارس را کاهش دهند. تقریباً در همه کشورهای جهان این جداسازی را انجام داده‌اند، اما اگر کیفیت مدارس دولتی را بهتر کنند من مخالف تحصیل پسرم در کنار دیگر دانش آموزان نیستم.»
با این همه پرسش اصلی همچنان بی‌پاسخ می‌ماند؛ تحصیل در مدارس دولتی، نمونه مردمی، تیزهوشان، غیرانتفاعی و یا... شما کدام مدرسه را برای فرزند خود انتخاب می‌کنید؟



 http://iran-newspaper.com/newspaper/page/5989/9/74821/0

 

تخریب و نابودی طبیعت،گناه نابخشودنی از نگاه شیخ اشراق

 

به بهانه هشتم مرداد- روز بزرگداشت سهروردی نماد اندیشه ایرانی

عزت‌اله مهدوی،روزنامه شهروند،بخش طرح نو،7 مرداد 94

شهاب‌الدین یحیی سهروردی(٥٨٧-٥٤٩ق) اندیشمندی جامع‌نگر بود. به همین لحاظ در طرح فلسفی‌اش هیچ نحله فکری، نادیده گرفته نشد. او به حکمت ایرانیان باستان و دستاوردهای معنوی دین زرتشت، آنچنان عنایت داشت که به منابع باقیمانده از حوزه‌های فکری یونانی. برای سهروردی آثار صوفیه چنان جذاب و قابل تأمل و توجه بود که آثار عقلگرایان حوزه فکری سینایی. او به حلاج احترام می‌گذاشت، آن‌طور که به ابوعلی‌ سینا. برای سهروردی شاهنامه فردوسی منبع غنی و بی‌پایانی از ذخایر فکری و معنوی محسوب می‌شد. کیخسرو و داستان عروج او را بیانگر افق عرفان ایرانی می‌دانست. می‌گفت: «در میان ایرانیان قدیم گروهی از مردمان بودند که به حق رهبری می‌کردند.» سهروردی دنبال احیای بینش معنوی ایران باستان بود.

حکمت جاویدان در نظر سهروردی نه اندیشه‌ای در انحصار یک قوم و فرقه بلکه برآمده از عناصر درستی بود که می‌توانست در اندیشه تمام انسان‌ها، فارغ از مرز و بوم ظهور کند. زبان‌های مختلف، ملیت‌های گوناگون و عناوین مذهبی متفاوت نمی‌توانند؛ وجوه مشترک انسان‌ها را مخفی کنند.

سهروردی احاطه فراوانی به معارف اسلامی و قرآنی داشت. اما معلومات او از ادیان شرقی و اندیشه‌های غربی (و مهم‌تر) از آموزه‌های باستانی ایران بزرگ، کم نبود. کاربرد اصطلاحات ویژه قرآنی در کنار اصطلاحات اوستایی، نشان از عمق دانش او داشته و اوج هنرمندی این متفکر را نشان می‌داد. به این لحاظ، حکمت اشراق (نامی که به مجموعه اندیشه‌های فلسفی سهروردی می‌دهند) مبتنی‌بر چهار منبع بود: متون مقدس، سلوک عقلانی، کشف و شهود در سایه تهذیب و اخلاق و دستاوردهای معتبر اقوام و ملل مختلف، فارغ از جغرافیای ارضی و تاریخی.

او اندیشه خود را بر پایه دو مفهوم «نور» و «ظلمت» گذاشت. سپس با به‌کار بردن روش «تأویل» سعی کرد به ریشه‌های نخستین مفاهیم راه یابد و پیام‌ها را آنچنان بشنود که پیشینیان می‌شنیدند و رمز‌ها و نشانه‌ها را آنچنان ببیند که نیاکان و پیروان مؤمن می‌دیدند.

جهان‌شناسی مبتنی‌بر نور و روشنایی، این فرصت را مهیا می‌کرد که پیش از آن‌که به جهان همچون یک منبع انباشته از انرژی بنگرد تا سلطه و چیر‌گی انسان را برای مصرف بی‌رویه از آن توجیه کند، به آن همچون مادری مهربان توجه می‌کرد که فرزندان خود را می‌پرورد و دست باکفایتش این همه تنوع زیبا را نمودار می‌سازد. به همین دلیل، انسان با مطالعه آثار این حکیم  به میهمانی در تلألوی رقص سایه و نور به سرزمینی گام بر می‌دارد که پر جبرییل در کار اجرای موسیقی روح نواز آگاهی، اخلاق و معنویت است.

جهان سهروردی جهان فرشتگان است. فرشتگانی که امور انسان‌ها را رتق و فتق می‌کنند و هر انسانی یک فرشته محافظ دارد. این فرشته ارتباط هر فرد را با جهان معنوی برقرار می‌سازد، در حقیقت او، نیمه‌معنوی هر انسانی است. تلاش آدمیان باید در جهت پیوستگی با فرشته خود باشد. این عبارات را نباید در معنای ظاهری آنها بفهمیم چرا که قطعا در بر دارنده رموز و اسرار مرتبط با نشانه‌شناسی خاص این متفکر هستند اما برای ما همواره بارقه‌ای از کشش معنوی را نمایان می‌کنند.
برای سهروردی زمین یک توده خاکی بی‌شعور نیست. برای او خورشید وجهی از اتصال و قرب را برای انسان‌ها به ارمغان می‌آورد. وجهی که در اوستا به «زیباترین جلوه ظهور اهورامزدا» تعبیر شده است. در «دعای خورشیدی»به زیباترین صورت، وجه ملکوتی این شیء نورانی را بازگو می‌کند. یقینا چنین احساسی به زمین و رودخانه‌ها، دشت‌ها و جنگل‌هایش، آسمان و ستارگانش و... می‌تواند بازگو‌کننده ارتباط و اتصال و احترام به این آیات الهی را تقویت کند که تخریب و نابودی آنها گناهی بخشودنی نیست.

با این حال سهروردی یک حکیم مسلمان است و همه جهان برای او جنبه مظهریت دارد. قول به مراتب داشتن هستی این امکان را به او می‌دهد که همواره در کنار هر وجه محسوس، نوعی نگرش ملکوتی نیز مهیا باشد. هرچند درنهایت قربانی قرائت متحجرانه و ظاهرگرایانه علما وقت خود شد و جان به این راه فدا کرد. اما در رهاورد فکری او جا برای همه هست، کافی است هرکسی، از افق نگاه دیگری به مسائل بنگرد.

 http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/38550/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%88%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%82-

 

کاهش نیرو در آموزش و پرورش

 

مهدی بهلولی،روزنامه فرهیختگان،ص جامعه،5 مرداد 94

 برخی سخنان،بیش از این که بازگو کننده ی واقعیتی و یا تصمیمی عملی و اجرایی باشند بیشتر در حد گفتن آرمان های زیبای انسانی اند و از آن سازگاری و استواری بایسته ی سخن منطقی برخوردار نیستند. این که ما از یک سو از عدالت آموزشی و بهبود وضعیت آموزش و پرورش سخن بگوییم و از سوی دیگر تحقق بهبود وضع معیشتی معلمان را تنها در صورتی ممکن بدانیم که شمار کنونی شان یک چهارم کمتر شود بعید می دانم سخنانی همساز و عملی به شمار آیند. چنین سخنی بیشتر برای بیان تعلق خاطرمان به آرمان عدالت می نماید و نه بیان یک برنامه ی منسجم برای رفتن به سوی این آرمان. چند روز پیش علی اصغر فانی وزیر آموزش و پرورش در نشست مشترک شورای معانین و مدیران کل استان‌ها گفت : "معتقدیم که تعداد نیروی انسانی آموزش و پرورش باید در حدود 750 هزار نفر ثابت نگه داشته شود... نباید نیروی انسانی جدید وارد آموزش و پرورش شود... مشکلات معیشت فرهنگیان حل نمی شود مگر با کاهش نیروی انسانی آموزش و پرورش ... امیدواریم تدبیر دولت یازدهم در ایجاد امید بین دانش آموزان و همکاران فرهنگی راهگشای تحقق در عدالت آموزشی شود." البته ایشان در همین سخنان به افزایش شمار دانش آموزان هم اشاره نمودند.

 آیا این سخنان را می توان سازگار و همخوان دانست؟ هم اکنون،آموزش و پرورش پیرامون یک میلیون نیرو دارد. برابر سخنان فانی اگر می خواهیم مشکلات معیشت فرهنگیان حل شود "یگانه روش" این است که یک چهارم از این شمار کم شود. اما در همین زمان،تعداد دانش آموزان هم دارد زیاد می شود. با این تصمیم ها،البته قرار است به عدالت آموزشی هم برسیم. دقت کنید که آموزش و پرورش سال گذشته اعلام کرد که پیرامون 50 هزار نیروی مازاد دارد. حالا چه چیزی رخ داده که دویست هزار نیروی دیگر،به نوعی،به این شمار افزوده شده روشن نیست. به باور این نگارنده این سخنان همساز نیستند یعنی نمی توان با کم کردن شمار فرهنگیان و بالا بردن شمار دانش آموزان کلاس،به بهسازی آموزش و پرورش و عدالت آموزشی دست یافت. البته یک احتمال دیگر هم می توان داد و آن این است که منظور ایشان این است که 25 درصد دیگر از آموزش و پرورش کنونی به بخش خصوصی واگذار شود و پولی گردد که اگر این باشد با افزودن این 25 درصد به 10 درصد مدرسه های پولی خصوصی کنونی،به این نتیجه می رسیم که گویا در ذهن فرادستان آموزش و پرورش،باید چیزی پیرامون 35 درصد از مدرسه ها،پولی خصوصی شود تا در این نهاد شاهد بهبود و پیشرفت باشیم.

 اما آیا هم اکنون مدرسه های ما کتابخانه و کتابدار دارند؟ پاسخ این است که در برخی از مدرسه های دولتی،شاید اتاقی پیدا شود که شماری کتاب در آن ریخته شده باشد اما کتابدار ندارند. آیا آموزش و مدرسه ی کیفی دولتی که می تواند ما را در رسیدن به آرمان عدالت نزدیک سازد،کتابدار نمی خواهد؟! آیا مدرسه های ما هوشمند هستند؟ پاسخ این است که در دولت دهم و زمان حاجی بابایی آمدند در شماری از مدرسه ها،اتاقی را تر و تمیز کردند و رایانه ای در آن گذاشتند و به ناگهان مدرسه شد هوشمند! آیا مدرسه ی هوشمند،مسئول رایانه نمی خواهد؟ پاسخ این است که اگر به راستی هوشمند باشد باید داشته باشد. آیا مدرسه های ما،مسئول بهداشت و سلامت دانش آموزان دارد؟ پاسخ این است که ندارد. خب آیا هم اکنون نمی توان گفت که اگر آموزش و پرورش دولتی رایگان می خواهد کیفی باشد و در مسیر بهبود بیفتد و به آرمان عدالت آموزشی نزدیک شود باید به استخدام بیشتر نیرو دست بزند و نه کاهش 25 درصدی نیرو؟ و پرسش پایانی این نوشتار کوتاه این است که چرا یگانه راه آموزش و پرورش از رهگذر کاهش نیرو می گذرد و این سخن با کدام تجربه ی کامیاب جهانی همخوان است؟!  

http://www.farheekhtegan.ir/content/newspaper/Version1717/0/Page13/Block42445/newspaperb_42445.jpg

آموزش و پرورش دولتی به مثابه ی رفاه

 

مایکل کتز

برگردان : مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،بخش طرح نو،4 مرداد94

{توضیح : این متن در اصل یک بخش از کتاب "آموزش و پرورش دولتی در محاصره" است که در سال 2013 در آمریکا منتشر گردید.  کتاب مجموعه ای از جستارها درباره ی آموزش و پرورش دولتی از شماری از اندیشه وران آموزشی است. نویسنده ی این بخش،که جزء گردآورندگان اصلی کتاب می باشد،در بهار 2015 این جستار را با ویرایشی تازه منتشر نمود که این برگردان از این ویرایش تازه می باشد. روزنامه شهروند البته خلاصه ای از این جستار را منتشر کرد اما دوستان علاقمند در اینجا می توانند همه ی متن را بخوانند.}

 

 رفاه،تحقیرشده ترین سازمان دولتی آمریکاست،آموزش و پرورش دولتی هم،مهم ترین نماد این تحقیرشدگی است. پیوند دادن این دو به همدیگر،به نزد بیشتر آمریکایی ها،شگفت انگیز و حتی آزارنده می نماید. اما این پیوند برای اصلاح گران سده ی نوزدهم،کمتر شگفتی آور بود چرا که تبهکاری،فقر،و نادانی سه گانه ی شومی را تشکیل می داد که آنان بر ضدش می جنگیدند. هیچ بریتانیایی هم،از شنیدن این پیوند،ابرویش را بالا نمی اندازد. نادانی یکی از "پنج دیو"ی بود که دولت رفاه نوین آن را کشت- شرح آن در گزارش نام آشنای بوریج (Beveridge Report) آمده است. بیمه ملی سلامت،سنگ بنای دولت رفاه بریتانیایی،و قانون 1944 آموزش و پرورش، که نخستین نظام ملی دبیرستانی بریتانیا را باب نمود،تنها به فاصله ی دو سال از همدیگر،به تصویب مجلس رسید. اما در ایالات متحده هنوز هم تنها شمار کمی از پژوهندگان رفاه و آموزش و پرورش،حتی بیان کرده اند که این دو گستره ممکن است با همدیگر برپا بمانند.

چرا این نادیده گیری دو سویه انجام می گیرد؟ و چگونه آموزش و پرورش دولتی در معماری دولت رفاه آمریکایی قرار می گیرد؟ پاسخ دادن به این پرسش ها،مهم است. هم دولت رفاه و هم نظام آموزشی دولتی،مجموعه های بزرگی هستند و به روش های گوناگون،با زندگی تک تک آمریکایی ها،تماس پیدا می کنند. باریک اندیشی در پیوندهای میان این دو،پرده از ساز و کارهایی برمی دارد که با آنها دولت های آمریکایی تلاش می کنند به هدف هایشان برسند،همچنین نشان خواهد داد که چگونه سازمان هایی که هدف عمومی شان برابری خواهی است در واقع به تولید نابرابری می انجامند.

 تعریف و مرزهای دولت رفاه،به عنوان موضوع های بحث انگیز برجای می مانند. به باور من،اصطلاح "دولت رفاه" به مجموعه ای از برنامه های طراحی شده برمی گردد که با تضمین ضرورت های اولیه ی زندگی،همچون خوراک،سرپناه،مراقبت های پزشکی، حمایت های دوران کودکی،و کمک های دوران سالخوردگی،امنیت اقتصادی همه ی شهروندان را ضمانت می نمایند. در ایالات متحده،این اصطلاح،اغلب،تلاش های شخصی فراهم آورنده ی این خدمات را دربرنمی گیرد. اما بهترین روش فهم دولت رفاه ملی این نیست که یک تعریف سرراست تئوریک را به کار گیریم،به جای آن بهتر است ساز و کارهایی را بازبینی کنیم که از رهگذر آنها،قانون گذاران،فراهم آورندگان خدمات،و کارفرمایان- گذشته از دولتی،خصوصی،یا آمیزه ای از هر دو- می کوشند تا از فقر،بیماری،نیازمندی،امنیت اقتصادی،و دوران سالخوردگی جلوگیری نمایند یا به آنها واکنش نشان دهند.

 آموزش و پرورش دولتی در کجای این داستان می نشیند؟ نخستین و ملموس ترین نکته این است که برای بیش از یک سده،مدرسه ها، همچون کارگزاران دولت رفاه برای ارائه خدمات اجتماعی همچون تغذیه و سلامت به کار گرفته می شدند. امروزه،در منطقه های فقیر،مدرسه ها اغلب از جمله خدماتی که ارائه می دهند فراهم آوردن صبحانه های گرم است. افزون بر این،نظام های مدرسه دولتی،یکی از بزرگترین برنامه های باز توزیع اقتصادی کشور را اجرا می کنند. بیشتر گزارش های بودجه ای آموزش و پرورش دولتی،بابرجسته سازی بی عدالتی ها- یا با وام گیری از جاناتان کوزول "نابرابری های وحشی" که حق نوجوانان شهری و اقلیت های نژادی را پایمال می کند- بر نقطه ی مقابل تآکید می ورزند. این بی عدالتی ها،بیشتر،از صرف سرانه دانش آموزی بسیار زیادتر در منطقه های شهری ثروتمند نسبت به منطقه های درون شهری فقیر ناشی می شوند- در منطقه های درون شهری فقیر،مالیات بر دارایی،بسیار پایین است. همه ی اینها،واقعیت هایی انکارناپذیر و ناپذیرفتنی اند.

 اما بیایید زاویه دید را عوض کنیم و به این پرسش ها از چشم انداز دیگری بنگریم. این را بررسی کنید که خانواده های متوسط صاحب فرزند،چه میزان مالیات بر دارایی– یعنی همان پشتیبان اصلی مدرسه ها- پرداخت می کنند. سپس به هزینه ی سرانه ی هر دانش آموز،حتی در منطقه های فقیر،توجه کنید. درخواهید یافت که خانواده ها،از آن میان خانواده های فقیر شهری،ارزش سودهایی که دریافت کرده اند بسیار بیش از آن چیزی است که پرداخت می کنند. خانواده های پول دار تر،بدون فرزند،زوج های جوان،و کاسبکاران،به خانواده های صاحب فرزند مدرسه رو،یارانه می دهند.

 این چیز تازه ای در این باره نیست. پایه گذاران نیمه سده ی نوزدهم نظام های مدرسه دولتی،همانند هوراس مان،و مخالفانشان،پی به ویژگی بازتوزیعی آموزش و پرورش دولتی برده بودند. برای ساختن نظام های مدرسه، پشتیبانان نخستین این نظام ها، نیاز به متقاعد کردن ثروتمندان و خانواده های بدون فرزند داشتند که آموزش و پرورش رایگان فراگیر،با پایین آوردن میزان جرم،کاهش هزینه ی خدمات دهی اضافی به فقیران،بهبود مهارت ها و برخوردهای کارگران،همگون سازی مهاجران- و بنابراین حفظ پول آنان در دراز مدت- منافع شان را تآمین خواهد کرد. پشتیبانان نخستین مدرسه،بسیار خوش شانس بودند که پرداخت مالیات برای آموزش و پرورش دولتی،کیفیت چالش برانگیزش را از دست داد. تنها با چند مورد استثناء،بحث ها بر روی میزان مالیات ها متمرکز شد نه روی اصل آنها. استثناها بیشتر پیرامون پایه گذاری دبیرستان رخ داد که طبقه ی کارگر و دیگر رای دهندگان،به درستی مشاهده می کردند که تنها به کسر کوچکی از خانواده ها خدمت می رساند چرا که بیشتر بچه ها در سال های نخستین نوجوانی شان،برای کار به بیرون فرستاده می شدند یا در خانه برای کمک به خانواده هایشان می ماندند. اما بحث بر روی کیفیت بازتوزیعی آموزش و پرورش دولتی،پیش از آگاهی همگانی،فروکش کرد. این همان چیزی بود است که پشتیبانان نخستین مدرسه می خواستند و تلاش کرده بودند تا رخ دهد. هنگامی که آنها در آغاز سده ی نوزدهم کارشان را شروع کردند واژه ی "دولتی" در یک کلام،بیشتر،به مدرسه های با دسترسی گسترده یا رایگان یا ارزان- مدرسه هایی برای فقیران- اشاره داشت. پشتیبانان مدرسه،خستگی ناپذیر،کوشیدند تا این پیوند میان دولتی و تهیدستی را بشکنند. این پیوند از توسعه ی نظام آموزشی دولتی فراگیر جلوگیری می کرد. آنان بسیار کامیاب بودند که امروزه آن پیوستگی،شگفتی آور می نماید- گرچه در شهرهایی که بیشتر،خانواده های بازمانده ی ثروتمند زندگی می کنند بچه هایشان را به مدرسه های خصوصی می فرستند و همبستگی دولتی و تهیدستی،با سنگ دلی نوشده ای دوباره سرزده است.

 به این حساب ساده و سردستی توجه کنید. در سال 2003-2004  در آموزش دولتی دوره ی ابتدایی و متوسطه در ایالات متحده،403 میلیارد دلار یا به طور میانگین 8310 دلار برای هر دانش آموز(با میانه ی 7860 دلار) هرینه شد. بیشتر خانواده ها در مالیات پرداختی شان،چیز چندانی از همه ی این هزینه آموزش پرداخت نمی کردند. مالیات بر دارایی،که بخش بزرگی از هزینه ی مدرسه های دولتی به شمار می رود،به طور میانگین برای هر دانش آموز 935 دلار،یا برای یک خانواده ی چهار نفره،چیزی کمتر از 4000 دلار،یعنی کمتر از نصف میانگین هزینه ی هر دانش آموز بود. همین حساب سرانگشتی نشان می دهد که بیشتر خانواده هایی که بچه ی مدرسه رو دارند بسیار بیشتر از پولی دریافت می کنند که در برگه های مالیات شان بابت آموزش و پرورش دولتی می پردازند. ( چنین نکته ای را می توان درباره ی آموزش عالی دولتی هم گفت.)

  مالیات دهندگان،این یارانه را می پردازند زیرا آنان به آموزش و پرورش دولتی همچون خیر همگانی حیاتی می نگرند. آموزش و پرورش دولتی از فقر جلوگیری می کند، میزان جرم را پایین می آورد، جوانان را برای نیروی کار آماده می سازد،و بسیج اجتماعی پدید می آورد- دست کم می گویند که آموزش و پرورش دولتی این کارها را می کند. اما واقعیت،همانگونه که تاریخ نگاران آموزش و پرورش نشان داده اند،تا اندازه زیادی،پیچیده تر است. آموزش و پرورش دولتی،ساز و کاری است که با آن ایالات متحده، مشکلاتش را حل می کند و می کوشد سرراست تر- یا با ساز و کارهایی متفاوت با دیگر کشورها-  به هدف های تعیین شده اش دست یابد. سنجش های جهانی،اغلب،به ایالات متحده،رفاه رنگ و رو رفته ای نسبت می دهند زیرا نسبت به دیگر دموکراسی های صنعتی پیشرفته،از درآمد ملی اش برای منافع همبسته با موضوع رفاه،کمتر هزینه می کند. اما این سنجش ها هزینه ی آموزش و پرورش دولتی،خدمات اجتماعی خصوصی،مراقبت های سلامت و حقوق بازنشستگی کارکنان،و سودهای توزیع شده از طریق آیین نامه های مالیاتی را نادیده می گیرند. این نکته، یک ایراد تعریفی است که به هنگامی که من معماری دولت رفاه را شرح بدهم روشن تر خواهد شد.   

 پیرامون 35 سال پیش،موریس جانوویتز در کتاب "کنترل اجتماعی دولت رفاه" یادآور شد که " معنادارترین اختلاف میان شالوده های نهادی دولت رفاه در بریتانیای بزرگ و ایالات متحده،تآکیدی بود که در ایالات متحده بر آموزش و پرورش دولتی می شد- به ویژه برای گروه های با درآمد پایین. پشتیبانی چشمگیر برای گسترش آموزش و پرورش دولتی ... در آمریکا باید به عنوان پاره ی بنیادین مفهوم آمریکایی رفاه دانسته شود...".  در پایان سده ی نوزدهم و آغاز سده ی بیستم در زمانی که دیگر کشورها،بیمه های بیکاری،سالخوردگی و سلامت را مطرح می کردند ایالات متحده برای رویارویی با یک موج بزرگ نام نویسی،دبیرستان می ساخت. دو اقتصاددان،کلودیا گلدن و لاورنس کتز،در کتاب "مسابقه ی میان آموزش و پرورش و فنآوری" نوشتند که "شخص باید به دهه ی 1910 برگردد تا به سطح نام نویسی دبیرستانی در ایالات متحده پی ببرد؛ نام نویسی که با نام نویسی اروپای غربی در دهه ی 1950 رقابت می کند". کشورهای اروپایی،در گسترش آموزش دبیرستانی،پیرامون یک نسل از ایالات متحده،عقب بودند با این که ایالات متحده در پایه گذاری دولت رفاهش،پیرامون یک نسل از اروپا عقب تر بود.    

 اگر آموزش و پرورش را به عنوان یک مولفه به حساب آوریم می توانیم ببینیم که دولت رفاه آمریکا،بر افزایش برابری فرصت ها تمرکز می کند در برابر دولت رفاه اروپایی که بر برابری شرایط، تاکید بیشتری دارد. در ایالات متحده،برابری همواره بیش از هرچیز درباره ی میدان بازی ترازمندی بوده که افراد بتوانند با مانع هایی که از بروز کامل استعدادهای ذاتی شان جلوگیری می کنند،به رقابت بپردازند. آموزش و پرورش به عنوان ساز و کار اصلی تراز کردن این میدان،عمل کرده است. برداشت های اروپایی از مفهوم برابری،بیشتر بر نابرابری گروهی و کاهش عامل های واپس ماندگی و مخاطرات جمعی تمرکز می کنند که در ایالات متحده به عهده ی افراد گذاشته می شود تا خودشان به تنهایی از پس آنها برآیند.  

 آموزش و پرورش دولتی،بخشی از دولت رفاه آمریکایی است. اما کدام بخش؟ هر بخش در جای متفاوتی از تاریخ آمریکا ریشه دارد. اندیشه ی دولت رفاه، همچون ساختمانی است که مردمان بسیار متفاوتی در طول سده ها و تا اندازه ی زیادی بدون نقشه طراحی کرده و برپاساخته اند. این ساختمان گل گشاد،که هیچ شخص خردمندی نمی توانسته طراحی کند، دو بخش عمده دارد،دولت رفاه دولتی و دولت رفاه خصوصی،هر کدام از این بخش ها هم خودشان زیربخش هایی دارند. بخش های دولت رفاه دولتی،کمک های همگانی،بیمه اجتماعی،و مالیات بندی است. کمک های همگانی (که در بیشتر تاریخش،از آن به عنوان یاری از بیرون یاد می شود) با قانون فقیران الیزابتی آغاز گردید و توسط مهاجران آورده شد [ مترجم: قانون فقیران الیزابت به سال 1601 انگلستان برمی گردد. در این قانون به سه گروه افراد بيکار و مستمند،کودکان بی‌سرپرست و افراد معلول و از کار افتاده رسيدگی می شد]. این قانون،بر بنیاد توان مالی افراد،کمک هزینه هایی را در نظر می گرفت. پیش از 1996، الگوی نخستین "کمک به خانواده ها با کودکان تحت پوشش" (AFDC) بود [ مترجم : در اصل این برنامه برای کمک به کودکانی طراحی شده بود که پدران خود را از دست داده بودند اما پس از مدتی این برنامه به منبع عمده درآمد منظم برای میلیون ها خانواده فقیر آمریکایی تبدیل گشت و مورد انتقادات زیادی قرار گرفت] و از 1996 تاکنون به "کمک کوتاه مدت به خانواده های نیازمند" (TANF) – برنامه های که این روزها آمریکاییان اغلب در ذهن دارند هنگامی که از "رفاه" سخن می گویند- بدل گشت.

 بیمه اجتماعی ریشه در اروپای آخر سده ی نوزدهم دارد که به آهستگی راهش را نیز به ایالات متحده باز نمود. نخستین شکل بیمه اجتماعی آمریکایی،بیمه ی خسارت به کارگران بود که  چند دولت ایالتی در سال های آغازین سده ی بیستم پایه ریزی کردند. کمک های بیمه اجتماعی بر حسب معیارهای ثابتی همچون سن به افراد تعلق می گیرد. این کمک ها،بیمه نامیده می شوند به این خاطر که- آنگونه که گفته می شود- بر سهم های قبلی استوارند. برنامه های اصلی- امنیت اجتماعی برای سالخوردگان و بیمه بیکاری- در 1935 پدیدار شدند هنگامی که کنگره قانون امنیت اجتماعی را تصویب کرد. کمک های بیمه اجتماعی بسیار بیشتر از کمک هایی است که با کمک های همگانی انجام می گیرد و هیچ داغ ننگی را هم با خود ندارند.

 خط سوم در دولت رفاه دولتی،مالیات بندی است. دولت های آمریکایی،هم فدرال و هم مرکزی،به جای کمک های مالی مستقیم،کمک هزینه های مهمی را توسط قانون مالیاتی تقسیم می کنند. این نوترین چهره ی دولت رفاه است. نمونه ی مهمی از کمک به مردم فقیر "اعتبار مالیات بر درآمد به دست آمده" است که در طول ریاست جمهوری کلینتون،گستردگی بسیاری یافت.

 در درون دولت رفاه خصوصی،دو بخش وجود دارد : خدمات خیریه ای و اجتماعی،و کمک به کارکنان. خدمات خیریه ای و رفاه،تاریخی بلند و گوناگون دارند. در دهه ی 1960 دولت ها شروع کردند به این که بودجه ی شمار فزاینده ای از خدمات را به یاری کارگزاران خصوصی تآمین نمایند. (در آمریکا، دولت ها در وهله ی نخست،صورت حساب ها را می نوشتند و اغلب،برنامه ها را اجرا نمی کردند.) با اتکاء روز افزون به بودجه ی دولتی،کارگزاران خصوصی،به طور فزاینده ای،در عمل به تامین کنندگان دولت تبدیل شدند؛ یک دگرگونی با استلزامات بسیار برای کارشان. کمک به کارکنان،بخش دیگر دولت رفاه خصوصی را تشکیل می دهد. این کمک ها اغلب از دوره ی پس از جنگ جهانی دوم رایج شدند. به دلیل رشد اتحادیه ها گسترش یافتند و در قانون 1935 واگنر و تصمیم های 1949 منشور روابط ملی کار به تصویب رسیدند. در این قانون ها چنین آمد که کارکنان،بایستی قدرت چانه زنی درباره ی کمک ها- و نه لزوما تهیه ی آنها- را داشته باشند.

 برخی اقتصاددانان مخالف گنجاندن این کمک ها در درون دولت رفاه هستند،اما اشتباه می کنند. کمک به کارکنان،ساز و کاری را معرفی می کند که از رهگذر آن ایالات متحده نیازهای مراقب های بهداشتی بیشتر جمعیت اش را پاسخ می گوید. پیرامون 60 درصد از آمریکاییان،بیمه سلامت شان را از طریق کارفرمایانشان دریافت می کنند،بسیاری هم بازنشستگی شان را. اگر اتحادیه ها به جای دولت رفاه خصوصی،سخت به چانه زنی برای دولت رفاه دولتی می پرداختند دولت رفاه بیشتر آمریکاییان،بسیار متفاوت به نظر می رسید. افزون بر این،دولت فدرال،با اجازه به کارفرمایان خصوصی که هزینه ها را از مالیات ها کسر کنند آنها را تشویق می کند که مراقبت از سلامت و بازنشستگی را تحویل بگیرند. دولت،با مقررات سفت و سخت،به ویژه قانون 1974 امنیت بازنشستگی مستخدم،بر بخش خصوصی نظارت می کند.  

 نخستین نکته بررسی این دولت رفاه،آن است که بخش هایش روشن نیست. این بخش ها به روش های پیچیده،همپوشان می شوند و درهم می آمیزند. این که بگوییم دولت رفاه آمریکایی یک اقتصاد درهم آمیخته است نمی تواند به نحو موثری نه دولتی و نه خصوصی بودن آن را توصف کند. فدرالیسم نیز،با برخی هزینه های فراهم شده توسط دولت فدرال،امکان گزیننش را محدود می کند. در سراسر سده ی بیستم،یک مسآله ی بزرگ پیش روی سازندگان دولت رفاه آینده،برنامه ریزی برای هزینه تصویب مجموعه قوانین مناسب بود.

 چگونه آموزش و پرورش دولتی در این ساختار دوشاخه شده ی عجیب و غریب می نشیند؟  آموزش و پرورش با بیمه اجتماعی،کمک های همگانی و خدمات اجتماعی،ویژگی های مشترکی دارد. نخست بسیار نزدیک به بیمه اجتماعی پدیدار می گردد. اما سودهایی که آموزش و پرورش به افراد می رساند فراگیرند نه بر بنیاد بضاعت افراد. این ویژگی آموزش و پرورش را همانند امنیت اجتماعی می سازد(گرچه به سودهای امنیت اجتماعی که توسط افراد با درآمد بالا دریافت می شوند مالیات بسته می شود). اما سودهای آموزش و پرورش،بیشتر جنسی هستند آنگونه که کوپن های غذایی،تهیه ی مسکن و خدمات پزشکی هستند. (سودهای جنسی،آنهایی هستند که دولت با آماده سازی کالا و خدمات در اختیار کسانی می گذارد که به آن نیاز دارند به جای درآمد کافی برای برآوردن نیازهایشان از راه بازار.) این سودها،سودهایی نیستند که دریافت کنندگان از طریق توزیع های حقوقی از پیش و یا استخدام به دست آمده باشند. این ویژگی،آنها را از امنیت اجتماعی،بیمه بیکاری،و خسارت به کارگران جدا می سازد. آموزش و پرورش دولتی،همچنین منبع بزرگی از استخدام است و پس از مراقبت از سلامتی در دولت رفاه دولتی،جایگاه دوم را دارد.

 حتی مهم تر،آموزش و پرورش دولتی،پیش از هر چیز،محلی است. تفاوت بزرگی هست میان دولت ها،و در درون دولت ها میان شهرداری ها. در این باره،آموزش و پرورش دولتی کاملا از امنیت اجتماعی و خدمات پزشکی متفاوت است چرا که سودهای اینها به طور سراسری و در همه ی کشور یکسان اند. آموزش و پرورش بیشتر همانند بیمه بیکاری،خسارت به کارگران و TANF (و AFDC پیشین) است که دولت به دولت فرق می کند اما نه شهرداری به شهرداری در درون دولت ها. بسندگی سودهای آموزشی،درست برعکس ثروت شهری است. در واقع،آموزش و پرورش تنها سود دولتی است که از نظر مالی به طور وسیعی بوسیله ی مالیات بر دارایی تامین بودجه می شود. این آمیزه ی گیج کننده از روندهای مالی و اداری،نمونه ی دیگری به دست می دهد از این که چگونه تاریخ به نهادها و سیاست ها شکل می بخشد.

 به خاطر تفاوت هایش هم از بیمه اجتماعی و هم از کمک های همگانی،آموزش و پرورش در درون دولت رفاه دولتی بخشی جداگانه تشکیل می دهد. اما در همان جهت دیگر بخش ها حرکت می کند. نیروهای بازتعریف گر دولت رفاه آمریکایی،هم با آموزش و پرورش دولتی درافتاده اند و هم با کمک های دولتی و بیمه اجتماعی و رفاه شخصی.

 از دهه ی 1980 تاکنون،پی گیری سه هدف،در ساختمان غول پیکر دولت رفاه دگرگونی پدید آورده است. نخستین این هدف ها،مبارزه با وابستگی در همه ی شکل هایش می باشد- نه تنها وابستگی مادران ازدواج نکرده جوان به دولت رفاه بلکه همه ی شکل های وابستگی به پشتیبانی دولتی و خصوصی،از آن میان وابستگی کارگران به کارفرمایان پدرمنش برای پیشه ها و سودهای بلند مدت مطمئن. دوم واگذاری اقتدار است- انتقال قدرت از دولت فدرال به ایالت ها،از ایا لت ها به منطقه ها،و از بخش دولتی به بخش خصوصی. و سوم به کار گیری مدل های بازار آزاد برای  سیاست های اجتماعی است. همه جا،بازار به عنوان الگویی برای دولت رفاه باز طراحی شده،دست بالا را گرفت. این گزارشی متعصبانه نیست. توافقی گسترده بر این هدف ها،خط مشی ها را به هم می رساند. در درون دولت رفاه از نو شکل گرفته،کار در بازار کار رسمی،همچون استانداردی زرین و نشان شهروندی درجه یک پدیدار گشت؛استاندارد و نشانی که شایستگی دریافت بیشترین سودها را با خود دارد. پرپیداست که نتیجه ی منطقی شکست یا ناتوانی در پیوستن به نیروی کار رسمی یعنی فروافتادن به شهروندی درجه دوم که سودها در آن سخت به دست می آیند یا اصلا به دست نمی آیند.

  مبارزه با وابستگی،واگذاری اقتدار،و به کار گیری مدل های بازار،همچنین به سرعت به درون تاریخ آموزش و پرورش دولتی این دهه ها راه یافت. حمله به "حمایت های اجتماعی" ، تآکید بر برگزاری آزمون های با پول های هنگفت،اجرای جدی تر شرط های فارغ التحصیلی از دبیرستان،و کشاندن " پاسخگویی" به درون موتور بهسازی آموزشی : همه ی این گسترش مفاهیم، بامبارزه با وابستگی از یک جنس اند. آنها دانش آموزان را ملزم می کنند تا با پاداش های توزیع شده ی صرفا بر اساس شایستگی شخصی (آزمون پذیر)،روی پای خودشان بایستند. گسترش های مفهومی دیگر به سراغ عمل واگذاری اقتدار در آموزش و پرورش دولتی رفتند. نمونه ی برجسته ی این،برگشت به سوی مدیریت محل - بنیاد است یعنی تمرکز زدایی از اقتدار اداری زیاد اداره های مرکزی به تک تک مدرسه ها. افراطی ترین نمونه بهسازی آموزشی 1989 شیکاگو بود که مسئولیت هر مدرسه را به انجمن محلی مدرسه واگذار کرد حتی قدرت آتش زدن اصول را هم به آنها بخشید. 

 اما یک گرایش مخالف،در قانون "هیچ کودکی عقب نماند" دولت فدرال در سال 2002 با تحمیل استانداردها،خود رهبری تک تک آموزگاران و مدرسه ها را محدود کرد و شکل های تازه ای از تمرکزگرایی را تحمیل نمود. دست کم،هدف این برنامه،همین بود. اما در عمل،ایالت های بسیاری،با دست کشیدن از استانداردهای خودشان،از مجازات مندرج در قانون "هیچ کودکی عقب نماند" پرهیز کردند و سطح مانع ها را پایین آوردند و پشت سر نهادن آزمون ها را برای دانش آموزان آسان تر ساختند. در سال 2010،فرادستان کشور و مدیران آموزشی ایالتی،گروهی از کارشناسان را گرد هم آوردند تا این مسابقه را وارونه کنند. این گروه، آمیزه ای از استاندارد های ملی- نخست برای زبان انگلیسی و ریاضی- با خودرهبری محلی در طراحی برنامه درسی و شیوه های یادگیری را پیشنهاد داد. دولت اوباما،این پیشنهادها را تآیید نمود و آنها را در برنامه های بهسازی آموزشی اش گنجاند.

 در این آمیزه ی کمابیش روان گسیخته ی خودرهبری محلی و کنترل مرکزی،رویکردها به آموزش و پرورش دولتی همانند بود با گسترش مفهوم کمک های همگانی : قانون "بهسازی رفاه" 1996 فدرال،مجموعه ای از دستآوردها را در نظر گرفت اما خودرهبری ایالت ها در رسیدن به آن دستآوردها را رها کرد. هم در آموزش و پرورش و هم در کمک های همگانی،ساز و کار بهسازی،تمرکز بر دستآوردهای پذیرفتنی و خوشایند و تمرکززدایی از ابزارهای دسترسی به آنها گردید.  

 آنچه که برای بازار به عنوان الگوی بهسازی برقرار بود همه جا در آموزش و پرورش و همچنین دیگر بخش های دولت رفاه برقرار شد. بازارها با نگاه از بالای تبلیغاتی کانال یک چریس وایتل از تلویزیون "رایگان"،و با حق حساب دادن به مدرسه ها از کوکا،پپسی و تولیدات دیگر فروخته شده در دستگاه های سکه ای،به مدرسه ها هجوم آوردند. مدرسه ها از آنجایی که بودجه هایشان برای ورزش،هنرها،و کارهای فرهنگی قطع شد،به شدت به این حق حساب ها نیاز داشتند. برخی ناحیه های آموزشی اداره تک تک مدرسه ها را به موسسه های سود بنیادی همچون مدرسه های ادیسون واگذار کردند. در ضمن پشتیبانی از مدرسه های کوپنی و منشوری خصوصی  به این باور برمی گشت که افزودن رقابت میان فراهم آورندگان مدرسه ها و با حق گزینش پدر- مادران،عملکرد ضعیف مدرسه ها و آموزگاران را آشکار خواهد کرد و به دیگران انگیزه برای پیشرفت خواهد داد.

برخلاف شرایط دیگر بخش های دولت رفاه،سودهای آموزشی نمی تواند به استخدام گره زده شود. اما این سودها به هر رو،با در نظر گرفتن محله زندگی،ثروت،و نژاد،لایه لایه می شوند. نیروهای فرساینده ی امکانات مالی شهرها و حاشیه ها- با قطع کمک فدرال و کاهش پایه ی مالیاتی- اثری ویرانگر بر آموزش و پرورش دولتی و کودکان و نوجوانان گذاشته اند و شمار زیادی از بچه هایی که در خانواده های فقیر یا تقریبا فقیر زندگی می کنند را  به شهروندان درجه دوم تبدیل کرده اند. در بخش آموزشی دولت رفاه دولتی،نتایج آزمونی،همان نقشی را بازی می کنند که در جاهای دیگر استخدام بازی می کنند. آنها برای دست یابی به منافع شهروندی درجه یک،نقش دربان را دارند. خطر این است که برگزاری آزمون های سراسری با پول های هنگفت و دشوارتر ساختن شرط های فارغ التحصیلی،با بر جا گذاشتن بچه های شکست خورده در آزمون ها و محلق شده به مادران در خانه و مردان سیاه جامانده از چرخه کار با عنوان "تهیدستان ناشایست"،بیش از پیش شهروندی را در میان جوانان،لایه لایه نماید. اینچنین است که آموزش و پرورش دولتی،کار بر جای مانده ی دولت رفاه را به عنوان ساز وکاری برای بازتولید،و همچنین تسکین دهندی،نابرابری در آمریکا کامل می کند.    

این متن در اصل یک بخش از کتاب "آموزش و پرورش دولتی در محاصره" است که در سال 2013 در آمریکا منتشر گردید.  کتاب مجموعه ای از جستارها درباره ی آموزش و پرورش دولتی از شماری از اندیشه وران آموزشی است. نویسنده ی این بخش،که جزء گردآورندگان اصلی کتاب می باشد،در بهار 2015 این جستار را با ویرایشی تازه منتشر نمود که این برگردان از این ویرایش تازه می باشد.

 https://www.dissentmagazine.org/article/public-education-as-welfare

آدرس متن در کتاب :

https://books.google.com/books?id=1PDfj2JcM0MC&pg=PA93&lpg=PA93&dq=public+education+under+siege&source=bl&ots=-dAcANUoj2&sig=Slb9WfFaI08ARtjnpnutzhKFRq8&hl=en&sa=X&ei=luqHVbyqKIWPsAGI44PADg&sqi=2&ved=0CF0Q6AEwCQ#v=onepage&q=public%20education%20under%20siege&f=false

 

     آدرس خلاصه ی متن در روزنامه شهروند :

http://shahrvand-newspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=294&PageNO=11

             

         

  

 

پاسداشت خرد و احساس

 

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،3 مرداد 94

گاهی نباید به آسانی از چیزی دست بکشی. اگر زیبایی و ارزشی در کاری هست- یا می پنداری که هست- باید بر آن پای بفشاری. حالا تا کجا و تا چه اندازه،بستگی به چیزهای زیادی دارد اما اگر سرراست دستت به آن نمی رسد – یا نمی گذارند برسد- خب خیلی هم نباید بچه مثبت باشی و سرت را پایین بیندازی و دمت را روی کولت بگذاری و بروی. باید دور و ور خواسته و دلخواستت بچرخی. گاهی مثلا باید صدها کیلومتر را بپیمایی برای همین چرخیدن. یا شاید هم نه چرخیدن که ایستادن. ایستادن در آنجایی که باید بایستی و می گویند نباید بایستی. صدها کیلومتر به دنبال ارزش های گمشده ی انسانی و به نمایش گذاشتن آنها بپیمایی. آن هم در زمانه ی فرمانروایی پول و جاه و مقام،که هر گامی باید پس و پشتی از سود داشته باشد. اما "انسان" همین است دیگر،باشنده ای پیش بینی ناپذیر،آن هم در روزگاری که همگان ادعای پیش بینی او را دارند.

 یعنی می گویی باز هم دارم شعار می دهم؟ باور کن شعار نیست. وقتی داشتیم با لهجه های شیرین و دلنشین جنوبی و شمالی و شرقی و غربی با هم فارسی حرف می زدیم – و برخی چه نیرومند و پخته حرف می زدند و ستایش برانگیز- خب خواب که نمی دیدیم،واقعیت بود. نشست- یعنی همان مجلس قدما،همان مجلس مردمان- بود. البته یک نشست و مجلس هم نبود،چند تا بود و شگفت این که من فکر می کردم اینجا که هستم آنجاها هم هستم. هی ذهنم می رفت که در آن مجلس های مردمی دیگر،دارند چه می گویند و چه می کنند؟ مجلس ما گرم تر است یا مجلس آنها؟ کاش ما هم می رفتیم پیش آنها. و هی ذهنم در رفت و آمد بود. اما هیچ گمانی نداشتم که هم در مجلس ما و هم در مجلس های آنها- که همگی مردمی بودند- برای یادگرفتن،چیزهای زیادی هست. انسان هایی- ببشتر از نوع پیش بینی ناپذیر آن- همه گرد هم آمده بودند. پس برای یادگرفتن،چیزهایی زیادی داشتند. مجلس ما البته در ساختمان های بزرگ و باشکوه نبود،خانه ای جمع و جور بود و دم و دستگاهی هم نداشت. اما عشق،سادگی و اندیشه در آن موج می زد. خیلی ساده بود خیلی- اجازه دهید باز تکرار کنم خیلی خیلی- و کاش واژه ی دیگری هم بود که می توانست حس آن "سادگی" را دقیق تر منتقل کند- این سادگی از کجا ریشه می گرفت نفهمیدم. نمی دانم چرا برخی آدم ها اینجوری اند و چرا این همه بر جان آدمی اثرگذارند. گفتم ببخشید که مزاحم شدیم و اسباب زحمت. زن و مرد خانه جواب دادند بابا این چه حرفی است،وظیفه است. اما یک جور خاصی گفتند یعنی همین پاسخ معمولی را معمولی نگفتند. یک حس خاصی پشت سخن شان بود که از همان جایی ریشه می گرفت که نفهمیدم کجاست- شاید از دل کویرهای شرق ایران. اما مجلس ما با مجلس های دیگر ما، اشتراک هایی هم داشتند. مثلا سالخوردگان سپید موی دلیر یا شیر زنانی دلیرتر از مرد : "به مردی هر یکی اسفندیاری". هر چه بود گذشت و من باز به همان چیزی رسیدم که پیش از این رسیده بودم : آدمی باید هم خردش را پاس دارد و هم احساس اش را.   

 http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/38171/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D8%AF--%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-   

 

تجمع معلمان را سیاسی نکنید

 

مهدی بهلولی،روزنامه جهان صنعت،3 مرداد 94

 تنها با یک نگاه سرسری به لیست فرهنگیان بازداشت شده در 31 تیر می توان دریافت با یک گردهمایی کشوری رو به رو بوده ایم. خوشبختانه به یمن گسترش ابزارهای رسانه ای،دیگر این فرهنگیان چند شهر محدود نیستند که در گردهمایی های اعتراضی و برنامه ریزی آنها شرکت می کنند بلکه فرهنگیان در سراسر کشورند که گرد هم می آیند و به مدنی ترین شیوه،هر روز بیش از روز پیش،دارند صدای اعتراض خود به وضعیت نابسامان آموزش و پرورش،و شرایط کاری و معیشتی شان را به گوش فرادستان کشور می رسانند. فرهنگیان همچنین خواستار این هستند که همه ی نهادهای تصمیم گیرنده کشور،در عمل،به سخنان حمایتی بزرگان نظام پای بند بمانند و در اندیشه برخورد قضایی با کنشگران این اعتراض های بحق و عدالت خواهانه برنیایند. گردهمایی 31 تیر ماه به درخواست شورای مرکزی تشکل های صنفی سراسر کشور برگزار شد و خواسته اصلی هم این بود که نمایندگان مجلس، که در برابر تک تک شهروندان کشور مسدئول هستند به شیوه ی برخورد با کنشگران صنفی فرهنگیان بی تفاوت نمانند و با توجه به اختیارات و وظایف نمایندگی خود،به این مساله ی مهم ورود بیابند. متآسفانه نیروی انتظامی از برگزاری گردهمایی 31 تیرماه جلوگیری کرد و پیرامون 160 تن از فرهنگیان معترض را بازداشت نمود-  گرچه همان شب روز 31 م تیر همگی آزاد شدند. فرهنگیان البته از برگزاری گردهمایی، منظورشان،جلب افکار عمومی و نمایندگان مجلس بود که با بازداشت گسترده شماری از آنان و بازتاب آن در رسانه ها،به نوعی به همین خواست و هدف دست یافتند. خبرگزاری ایلنا و "روزنامه جهان صنعت" از جمله رسانه هایی بودند که به پوشش این گردهمایی،بازداشت ها و برخی برخوردهای آن پرداختند. از میان نمایندگان نیز محمد حسن ابوترابی فرد و علی مطهری به این رخداد واکنش نشان دادند. مطهری،با استناد به اصل 27 قانون اساسی گفت : "هر تجمعی مادام که منجر به آشوب،‌بی‌نظمی و تخریب نشود،باید ‌آزاد باشد و طبق اصل 27 قانون اساسی،راهپیمایی اگر مخل مبانی اسلام نباشد،آزاد است و در این باره در قانون حتی اشاره به گرفتن مجوز نیز نشده. البته در این میان بعضی معتقدند بعدا در قانون قید شده باید مجوز گرفته شود.. مجلس تاکنون کمتر به این موارد ورود پیدا کرده،اما تذکر امروز آقای ابوترابی فرد،خوب بود که باید پیگیری شود." البته مطهری در 13 تیرماه و درباره ی بازداشت اسماعیل عبدی،دبیر کل کانون صنفی معلمان ایران در گفت و گویی با ایلنا گفت : "در ارتباط با بازداشت‌ها که جنبه سیاسی و امنیتی پیدا می‌کند،باید با مقامات امنیتی و قوه قضایی صحبت شود. پیشنهاد من این است که در این جور موارد مجلس بهترین پناهگاه است و باید ورود پیدا کند... آقای عبدی محکومیت قبلی داشته و ظاهرا آن را به اجرا گذاشته اند و البته من درباره رسیدگی به این موضوع (بازداشت فعالان صنفی) به رییس قوه قضاییه پیغام دادم و نتیجه، بستگی به نوع رفتار قوه قضاییه دارد.... متاسفانه مجلس ما اساسا وارد این گونه مسائل نمی‌شود و این یک نقطه ضعف برای مجلس ما محسوب می‌شود، به نظر من مثلا کمیسیون آموزش و تحقیقات و کمیسیون امنیت ملی می توانند وارد شوند و گروه تحقیق ارسال کنند و این مشکل را حل و فصل کنند."

 اما 31 تیرماه و حضور حمایتی- اعتراضی صدها تن از فرهنگیان سراسر کشور از کنشگران پیشرو صنفی خود،حامل پیام های زیادی بود. بخش مهمی از فرهنگیان،هم اکنون به رشدی از احساس و شناخت رسیده اند که تنها به زندگی شخصی خود نمی اندیشند و حاضران تک تک یا گروهی،کیلومترها را بپیمایند و خود را به تهران برسانند تا حمیت صنفی خود را به نمایش بگذارند. هم اکنون جنبش عدالت خواهانه ی فرهنگیان،بی گمان،یکی از جنبش های زنده و پویای کشور است. تنها به خود هم نمی اندیشد. افزون بر دانش آموز و آنچه در درون آموزش و پرورش می گذرد دل نگرانی های دیگر هم دارد. مثلا به حفظ محیط زیست هم می اندیشد. گرچه متآسفانه جامعه مدنی فرهنگیان- به دلیل های گوناگون- هنوز هم جامعه ای "درخود" است اما در سنجش با سال های گذشته،می توان ادعا کرد که آهسته- آهسته این پوسته دارد شکسته می شود. جامعه مدنی فرهنگیان البته باید در اندیشه دگرگونی در خودش هم باشد. روزگاری از سراسر کشور گرد هم جمع شدن و تصمیم گروهی گرفتن،کار آسانی نبود پس به ناگزیر شمار شهرهای تصمیم گیرنده می بایست کم می بود تا تصمیم گیری گروهی و سراسری امکان پذیر می شد. اما هم اکنون با گسترش رسانه ها،این محدودیت تا اندازه ی زیادی از میان برداشته شده است. جامعه مدنی نمی تواند به فنآوری های نوین ارتباطی بی تفاوت بماند. جامعه مدنی پویا،در زمانه ی گسترش روزافزون ابزارهای ارتباطی،جامعه ای است که از برداشت و معنای بروکراتیک فاصله ی بیشتری بگیرد و به مفهوم هابرماسی آن که جامعه مدنی ارتباطی و از پایین به بالاست نزدیک و نزدیک تر شود. جامعه مدنی نیرومند،جامعه مدنی همبسته است. این سخن را می توان اینگونه فهمید که نهادهای مدنی بخش های گوناگون جامعه در پیوند با همدیگرند و افزون بر این هر کدام از این نهادها هم با جامعه ی و زمینه ی خود در میانکنش اند؛اثر می گیرند و اثر می گذارد.   

   http://www.jahanesanat.ir/index.php?year=1394&month=05&day=03&category=14&# 

 

ما پیگیر حقوق صنفی هستیم

 

مهدی بهلولی،روزنامه ایران،3 مرداد 94

{توضیح این که این متن،بر اساس گفت و گویی است که خبرنگار محترم روزنامه با من انجام داده است و با قلم و گزینش خود ایشان از میان صحبت های اعتراضی من به برخورد نیروی انتظامی و لباس شخصی ها با فرهنگیان در 31 تیر نوشته شده است.}

 در جوامع مدنی، نهاد‌های غیر دولتی و تشکل‌های صنفی حلقه رابط بین مردم و دولت‌ها هستند. در ایران نیز این تشکل‌ها در حوزه‌های مختلف اجتماعی، آموزشی و فرهنگی و اقتصادی شکل گرفته‌اند که معلمان هم نمونه آن هستند. یکی از اهداف مهم کانون‌های صنفی معلمان، دفاع از حقوق مادی و معنوی همه فرهنگیان از جمله معلمان غیر رسمی(حق‌التدریس، آزاد، پیمانی و شرکتی) است، چراکه اعضای این تشکل‌ها، معتقدند: معلمان غیر رسمی از دایره آموزش و پرورش خارج نیستند و حقوق آنها باید به طور کامل  تأمین شود.


ایجاد وحدت رویه بین همه معلمان و ارتقای جایگاه و ‌شأن این قشر فرهیخته در جامعه با رفع تبعیض و بی عدالتی بین آنها میسر است. اگر تاکنون مطالبات مطرح شده از سوی این تشکل‌ها درخصوص مسائل معلمان جدی گرفته می‌شد هم‌اکنون با این حجم از مشکلات در نیروی انسانی آموزش و پرورش روبه‌رو نبودیم.


به هر ترتیب این کانون وظیفه خود می‌داند از حقوق شهروندی همه معلمان اعم از حق‌التدریس، آزاد، پیمانی و شرکتی دفاع کند و در همین باره بیانیه‌های مختلفی هم صادر و در این زمینه با برخی از مسئولان نیز رایزنی‌هایی انجام شده است. ضمن آنکه این کانون پیگیر حق و حقوق معلمانی است که به بهانه تجمعات مختلف زندانی شده‌اند. بر همین اساس کانون صنفی معلمان برای صیانت از حقوق معلمان بازداشتی ششمین تجمع خاموش خود را برگزار کرد. به طوری که چهارشنبه، ۳۱ تیر، تعدادی از معلمان از چند استان کشوراز جمله کردستان، کرمانشاه، همدان، اصفهان، گیلان، مازندران و خراسان رضوی برای شرکت در این تجمع حاضر شدند تا نسبت به وضعیت معلمان مذکور، تجمع سکوت برپا کنند.


تجمع‌کنندگان با حضور در مقابل مجلس از نمایندگان خواستند تا مشکل معلمان بازداشتی را برطرف کنند اما ناگهان رفتارها و برخوردهای نامناسبی با معلمان انجام گرفت و حدود 160 نفر هم بازداشت شدند. این درحالی است که در ماه‌های اخیر بسیاری از معلمان ایران به دفعات تجمع‌های اعتراضی برگزار کرده‌‌اند. از جمله شمار زیادی از معلمان در چندین شهر در اعتراض به وضعیت معیشتی خود در روز ۲۷ فروردین ماه، دست به تجمع زده بودند. پس از آن نیز «هزاران» معلم صبح روز پنجشنبه، ۱۷ اردیبهشت ماه، به دعوت کانون صنفی معلمان ایران و در اعتراض به «دستمزدهای ناعادلانه» در چند شهر «تجمع سکوت» برگزار کرد.
ما برگزاری تجمع را حق معلم می‌دانیم، چرا که مسئولان ارشد کشور به این حق معلمان احترام می‌گذارند وچندی پیش هم رئیس جمهوری اعلام کرد تجمع و اعتراض حق معلم و کارگر است. حتی وزیر آموزش و پرورش در جلساتی که با نمایندگان معلمان داشته از این حق معلمان دفاع کرد و در تجمعات قبلی هم دستور داده بود نیروهایی از سوی وزارت آموزش و پرورش برای حمایت و حفاظت در تجمعات حاضر شوند. اما چطور می‌شود برخی افراد با این حق معلمان برخورد می‌کنند. موضع ما سیاسی نیست این حق صنفی ماست پیگیری می‌کنیم.

http://iran-newspaper.com/newspaper/page/5984/4/74000/0

 

نولیبرالیزم ایرانی!

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،بخش طرح نو،1 مرداد 94

 برخی بر این باورند که دزدی از آدم پول دار رواست. شاید بتوان نام این باور را باوری رابین هودی گذاشت اما با این تفاوت که این بار آدم فقیر – رابین هود- نیست که از آدم پول دار می دزدد بلکه آدم پول دار است که از پول دار می دزدد. یعنی اگر آدم پول داری بر سر آدم پول دار دیگری کلاه گذاشت اتفاق خاصی نیفتاده و دولت هم حق دخالت ندارد! شاید این موضع کمی عجیب بیاید و یا شما فکر کنید که من دارم الکی از خودم حرف می زنم،اما اینگونه نیست و عین واقعیت است. بگذارید نمونه ای از این موضع گیری را بیاورم. هم اکنون در منطقه های بالا شهر تهران و برخی شهرهای بزرگ ایران،شمار مدرسه های دولتی،بسیار ناچیزند و بیشتر مدرسه ها، خصوصی پولی اند. فرض کنید شهریه ی یکی از این دبیرستان های پولی برای پایه ی دوم دبیرستان 12 میلیون باشد و خانواده ای هم- خواسته یا ناخواسته - برود بچه ی خودش را در آن مدرسه نام نویسی کند و 12 میلیون هم پرداخت کند. بعد روشن شود که 12 میلیون نبوده و بنا به مصوب آموزش و پرورش مثلا 8 میلیون تومان بوده. خب پس در اینجا 4 میلیون تومان به نا حق گرفته شده است. حالا دولت می خواهد بیاید دخالت کند. اما بنا به دیدگاه اقتصادی – آموزشی برخی نئولیبرال های ایرانی- که به نظرم میلتون فریدمن هم پیش آنها لنگ می اندازد!- دولت نه حق تعیین شهریه دارد و نه حق دخالت برای پس گرفتن این 4 میلیون. در واقع منطق بازار آزاد حکم به قانون جنگل می دهد! استدلال این است که مگر آدم بدبختی بوده که رفته 12 میلیون داده؟ بدبخت که نبوده،پول دار بوده،آن 4 میلیون هم به هیچ کجایش هم برنمی خورد. در ایدئولوژی نئولیبرالیزم- به ویژه ورژن ایرانی آن- بازار می تواند و می باید بدون نظارت و دخالت دولت،کارش را درست و عادلانه پیش ببرد. بازار آزاد، بنیاد حل و فصل همه ی مشکلات است و دولت بهتر است که سراسر از میان برداشته شود. دولت نه وظیفه ی ارائه آموزش و پرورش رایگان دارد،نه وظیفه ی ارائه امکانات بهداشتی و درمانی رایگان و یا ارزان قیمت دارد و نه حتی وظیفه تامین امنیت شهروندان. شهروندان می باید برای تامین امنیت خود،پلیس خصوصی بگیرند. خب کسی هم که پول ندارد سرنوشت اش پیشاپیش روشن است.

 حاالا به این خبر سه چهار روز پیش دقت کنید : "محمد محمدی مدير کل تعزيرات حکومتي استان تهران گفت سال گذشته به يک مدرسه‌ای رفتيم که حدود يک ميليارد و 600 ميليون تومان اضافه دريافتي داشت ... به مدرسه‌اي رفتيم که يک ميليارد تومان اضافه دريافتي داشت." چند روز پیش گزارشی دیدم از برخی مدرسه های پولی،که به برخی از برنامه های آموزشی و پرورشی خود عمل نکرده بودند؛برنامه هایی که پول آنها را هم از خانواده ها دریافت کرده بودند. چند ماه هم به آموزگاران خود،حقوق نداده بودند. حالا نئولیبرالیست ایرانی می گوید تعزیرات،و یا هر نهاد دیگری بیرون از ساز و کار بازار آزاد، حق دخالت در این جریان را ندارد. خود بازار،خودش را می پاید و تنظیم می کند. و این سخن در زمانی گفته می شود که بسیاری از منتقدان غربی نئولیبرالیزم بارها و بارها تکرار کرده اند که بازار رقابتی آزاد اخلاقی و انسان اقتصادی عاقل و سودجو افسانه ای بیش نیست. برای نمونه ایان کینگ یکی از همین منتقدان،در جستاری با عنوان : "آیا اقتصاد می تواند اخلاقی باشد" (2013) نوشت : " زمانی که ما از یک بازار رقابتی "بی کم و کاست" حالت تهوع می گیریم مسآله اغلب در مفهومی دروغین از مردم ریشه دارد. مدلی از انسان که اقتصادهای کلاسیک روی آن پایه ریزی می شوند – انسانی یکسره خردمند و خودخواه- یاوه است. " درخور یادآوری این که کینگ،اندیشه وری چپ نیست. این را گفتم که شیفتگان ایرانی ایدئولوژی نئولیبرالیزم به شتاب با انگ "چپ بودن" سخنان کینگ را ایدئولوژیک و بی ارزش نخوانند.

http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/37954/%D9%86%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C!