مهدی بهلولی،روزنامه جهان صنعت،26 امرداد 94

 درباره ی کودکان بازمانده از تحصیل یا آموزش،نکته ی نخست آمار نامشخص آنهاست. در سال 91 یکی از مسئولان آموزش و پرورش دولت دهم ادعا کرد که در ایران هیچ کودک بازمانده از تحصیلی وجود ندارد! ادعایی آنچنان شگفت که با شهود عادی همه ی انسان هایی که در ایران کنونی دارند زندگی می کنند در تضاد بود. چند ماه پس از آن،رییس مرکز آمار و فناوری اطلاعات و ارتباطات وزارت آموزش‌وپرورش،شمار کودکان دبستانی بازمانده از آموزش را  تنها 145‌ هزار اعلام کرد که گویا منظور ایشان کودکان بازمانده از آموزش تنها همان سال 91 بود. اما برای رسیدن به آمار دقیق تر این کودکان شاید بهترین راه این باشد که آمار دانش آموزانی که هم اکنون در مدرسه ها مشغول تحصیل هستند را با آمار واپسین سرشماری ملی- سال 90 شمسی- بسنجیم. هم اکنون پیرامون 13.5 میلیون دانش آموز داریم. در آمار سال 90 حدود 18 میلیون تن بین 5 تا 19 ساله سرشماری شده است. اگر افراد 5 و 19 ساله را از این تعداد کم کنیم که می توان آنها را پیرامون 2.5 تا 3 میلیون تن تقریب زد می ماند چیزی نزدیک 15 میلیون که با تعداد دانش آموزان کنونی ما 1.5 تا 2 میلیون نفر فاصله دارد. یعنی در ایران چیزی پیرامون دو میلیون کودک بین 6 تا 18 ساله وجود دارد که باید در چرخه ی آموزش باشند و نیستند.  

 اما در ریشه یابی این رخداد،فقر مادی خانواده،نقش نخست را بازی می کند . تنگدستی و ناداری سرپرست خانواده،باعث می شود به فرزند- به ویژه پسر- به چشم نیروی کار نگریسته شود. آموزگارانی که پیشینه ی آموزش در منطقه های محروم را دارند می دانند که اغلب،از فرزندان یک خانواده،یکی دو تن و حتی بیشتر،تا دوره ی راهنمایی درس می خوانند و پس از آن به سراغ کار می روند. این است که شوربختانه،پدیده ی کودکان کار و کودکان خیابان،پدیده ی آشنای زندگی ما شده است. اما از فقر که بگذریم مهم ترین دلیل این همه کودک بازمانده از آموزش،کیفیت پایین آموزش،جذاب نبودن کلاس درس و مدرسه،کمبود آموزگار و مشاور با انگیزه و توانمند،پیوند سست درون مایه ی کتاب های درسی با زندگی دانش آموز،و آمار بالای بیکاری دانش آموختگان دانشگاهی است. به ویژه بیکاری دانش آموختگان،یکی از عامل های مهم به شمار می رود. آموزگاران متوسطه،با این پرسش،آشنایی بسیار دارند :"آقا ما چرا باید درس بخوانیم زمانی که فلانی و فلانی درس خوانده اند و لیسانس و فوق لیسانس گرفته اند و هم اکنون یا بیکارند و یا با درآمد بسیار ناچیز مشغول به کار شده اند،در حالی که دیگری که وارد بازار کار و خرید و فروش شده هم اکنون از وضعیت زندگی بسیاری خوبی برخوردار است؟" من خودم افزون بر این که با این پرسش،بسیار برخورد داشته و دارم به تازگی شماری از دانش آموزان را می بینم که با خرید برخی روزنامه ها که بخش آگهی پرو پیمانی دارند دستی در خرید و فروش پیدا کرده اند!

 اما شاید یک دلیل دیگر آمار بالای کودکان بازمانده از آموزش این باشد که متآسفانه سپهر آموزش ایران،فرهیخته پرور نیست تا نفس آموزش،ارزشمند به شمار آید. این است که می بینیم پاره ای از بازماندگان از آموزش،از طبقه ی متوسط و بالا هستند. آموزش در ایران،کیفی نیست،از این رو،دانش،ارزش ذاتی چندانی هم ندارد. حتی این روزها،بسیار شنیده می شود که آموزش باید با کار و صنعت پیوند بخورد تا سودمند افتد و به کار آید. آموزش و پرورش نیز،به روش های گوناگون،بدش نمی آید دانش آموزان را به رشته ی کار و دانش،و هنرستان ها رهنمون نماید اما پنداری فراموش کرده اند که فرهیختگی،اخلاق،و پرورش فراخور جامعه ی نوین،از هدف های بنیادین آموزش- دست کم تا دوره ی متوسطه – است و نه آشنایی با کار و صنعت. آموزش ایران،بیشتر مدرک تولید می کند و مدرک دار،تا فرد خردمند سنجشگر اخلاق مدار.

 اما پرسشی که می ماند این است که با این شمار بالا از کودکان بازمانده از آموزش،آیا اصل سی ام قانون اساسی که بیان می دارد : "دولت موظف است وسائل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد و وسائل تحصيلات عالي را تا سر حد خودكفايي كشور به طور رايگان گسترش دهد" نیازمند توجه و تفسیری تازه نیست؟ آیا با این همه کودک بازمانده از آموزش،می توان گفت دولت به وظیفه ی خود عمل کرده است و "وسائل آموزش و پرورش رایگان" را فراهم آورده است؟ آیا وجود آموزگار با انگیزه،با کمترین دل نگرانی مادی،از شرایط بایسته ی آموزش به شمار نمی رود تا بتواند انگیزه بخش دانش آموزان باشد؟ آیا فضای آموزشی فراخور،استاندارد،شاد و ایمن،از جمله ی این شرایط نیست؟ آیا در کشوری که آمار بیکاری دانش آموختگانش،زبانزد همگان گردیده می توان گفت که دولت به وظیفه ی بنیادین خود،در فراهم نمودن شرایط آموزش عمل کرده است؟ 

http://www.jahanesanat.ir/index.php?year=1394&month=05&day=26&category=14&#