مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،3 مرداد 94

گاهی نباید به آسانی از چیزی دست بکشی. اگر زیبایی و ارزشی در کاری هست- یا می پنداری که هست- باید بر آن پای بفشاری. حالا تا کجا و تا چه اندازه،بستگی به چیزهای زیادی دارد اما اگر سرراست دستت به آن نمی رسد – یا نمی گذارند برسد- خب خیلی هم نباید بچه مثبت باشی و سرت را پایین بیندازی و دمت را روی کولت بگذاری و بروی. باید دور و ور خواسته و دلخواستت بچرخی. گاهی مثلا باید صدها کیلومتر را بپیمایی برای همین چرخیدن. یا شاید هم نه چرخیدن که ایستادن. ایستادن در آنجایی که باید بایستی و می گویند نباید بایستی. صدها کیلومتر به دنبال ارزش های گمشده ی انسانی و به نمایش گذاشتن آنها بپیمایی. آن هم در زمانه ی فرمانروایی پول و جاه و مقام،که هر گامی باید پس و پشتی از سود داشته باشد. اما "انسان" همین است دیگر،باشنده ای پیش بینی ناپذیر،آن هم در روزگاری که همگان ادعای پیش بینی او را دارند.

 یعنی می گویی باز هم دارم شعار می دهم؟ باور کن شعار نیست. وقتی داشتیم با لهجه های شیرین و دلنشین جنوبی و شمالی و شرقی و غربی با هم فارسی حرف می زدیم – و برخی چه نیرومند و پخته حرف می زدند و ستایش برانگیز- خب خواب که نمی دیدیم،واقعیت بود. نشست- یعنی همان مجلس قدما،همان مجلس مردمان- بود. البته یک نشست و مجلس هم نبود،چند تا بود و شگفت این که من فکر می کردم اینجا که هستم آنجاها هم هستم. هی ذهنم می رفت که در آن مجلس های مردمی دیگر،دارند چه می گویند و چه می کنند؟ مجلس ما گرم تر است یا مجلس آنها؟ کاش ما هم می رفتیم پیش آنها. و هی ذهنم در رفت و آمد بود. اما هیچ گمانی نداشتم که هم در مجلس ما و هم در مجلس های آنها- که همگی مردمی بودند- برای یادگرفتن،چیزهای زیادی هست. انسان هایی- ببشتر از نوع پیش بینی ناپذیر آن- همه گرد هم آمده بودند. پس برای یادگرفتن،چیزهایی زیادی داشتند. مجلس ما البته در ساختمان های بزرگ و باشکوه نبود،خانه ای جمع و جور بود و دم و دستگاهی هم نداشت. اما عشق،سادگی و اندیشه در آن موج می زد. خیلی ساده بود خیلی- اجازه دهید باز تکرار کنم خیلی خیلی- و کاش واژه ی دیگری هم بود که می توانست حس آن "سادگی" را دقیق تر منتقل کند- این سادگی از کجا ریشه می گرفت نفهمیدم. نمی دانم چرا برخی آدم ها اینجوری اند و چرا این همه بر جان آدمی اثرگذارند. گفتم ببخشید که مزاحم شدیم و اسباب زحمت. زن و مرد خانه جواب دادند بابا این چه حرفی است،وظیفه است. اما یک جور خاصی گفتند یعنی همین پاسخ معمولی را معمولی نگفتند. یک حس خاصی پشت سخن شان بود که از همان جایی ریشه می گرفت که نفهمیدم کجاست- شاید از دل کویرهای شرق ایران. اما مجلس ما با مجلس های دیگر ما، اشتراک هایی هم داشتند. مثلا سالخوردگان سپید موی دلیر یا شیر زنانی دلیرتر از مرد : "به مردی هر یکی اسفندیاری". هر چه بود گذشت و من باز به همان چیزی رسیدم که پیش از این رسیده بودم : آدمی باید هم خردش را پاس دارد و هم احساس اش را.   

 http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/38171/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D8%AF--%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-