نه به خشونت در مدرسه

 



مهدی بهلولی،روزنامه فرهیختگان،ص جامعه،30 آبان 94

محسن خشخاشی،هم اکنون برای فرهنگیان ایران نام آشنایی است. تا سال گذشته چنین نبود. سال گذشته،یکم آذرماه بود که خشخاشی،با چاقوی یکی از دانش آموزان خودش کشته شد. دانش آموز در پایان زنگ دوم،از دفتر مدرسه به کلاس درس می آید و معلم به او می گوید که باید برگردد دفتر و برگه ورود به کلاس بگیرد. اما دانش آموز که گویا به خاطر نمره های بد میان ترم با پدر خود به مدرسه رفته بود و به همین خاطر با تاخیر وارد کلاس می شود به یک باره چاقویی از جیب بیرون می آورد و به معلم گچ به دست خود،که پای تخته سیاه مشغول تدریس بود،حمله ور می شود و چند ضربه به گلو و شکم او می زند. چند ساعت بعد متآسفانه به خاطر خون ریزی شدید،محسن خشخاشی در بیمارستان جان باخت. بعدها و در بازجویی،دانش آموز قاتل گفت که من با خشخاشی هیچ مشکلی نداشتم و ایشان معلم بسیار خوبی هم بود. محسن خشخاشی،دبیر فیزیک باسواد و برجسته ی شهرستان بروجرد بود که نزدیک به بیست سال پیشینه ی تدریس داشت. از او دو فرزند به نام های علی و عسل به یادگار مانده است.

 خبر کشته شدن محسن خشخاشی،باور کردنی نبود. شاید هم نمونه ی دیگری در تاریخ معاصر ایران نداشته باشد. به ویژه این که محسن خشخاشی،دبیری نبود که با دانش آموز برخورد فیزیکی کند. کشته شدن خشخاشی اما پرسش های زیادی را برانگیخت و بسیاری را به ریشه یابی واداشت. آموزش و پرورش متآسفانه از همان آغاز کوشید این واقعه را یک حادثه ی پیش بینی ناپذیر جلوه دهد که چندان به کلاس درس و مدیریت مدرسه و کم و کاستی های آموزشی ربطی ندارد. اما کمتر کارشناس مستقلی در آموزش و پرورش چنین توجیهی را پذیرفت. بیشتر کسانی که به این رخداد تلخ ورود یافتند بر این باور بودند که خشونت در مدرسه،هم ریشه های اقتصادی،فرهنگی و اجتماعی دارد و هم ریشه هایی در آموزش و پرورش و شرایط آن. در واپسین تحلیلی که از سوی برخی از فرهنگیان و کنشگران مدنی از این موضوع منتشر شده، نیزافزون بر این که پیشنهاد شده روز یکم آذر "روز نه به خشونت در مدرسه" نامگذاری شود به مواردی همچون " شمار بالای دانش آموزان کلاس، کمبود و یا نبود مشاور پرورشی و مددکار اجتماعی کارآمد و کارشناس، فضای ناشاد مدرسه ها، کمبود امکانات ورزشی،درس های خسته کننده و حجم بالای آنها،نبود یا ضعف قانون و آیین نامه های حمایتی از حقوق معلم،کم اعتبار شدن جایگاه معلم"  اشاره گردیده است که زمینه ساز و تشدید کننده ی خشونت در مدرسه ها می باشند.  

 خشونت در مدرسه البته پیشینه ی دیرینه ای دارد. کار مکتب خانه با چوب و فلک پیش می رفته است و بعید است که کتابی بیابیم از خاطرات دو سه نسل پیش که اشاره ای به این موضوع نشده باشد. در آموزش و پرورش نوین ایران هم،همیشه تنبیه بدنی وجود داشته و هنوز هم دارد. گرچه با بالا رفتن آگاهی های فرهنگی و اجتماعی،شاید بتوان ادعا کرد که از میزان آن کمتر شده است. خشونت در مدرسه می تواند از سوی آموزگار به دانش آموز اعمال شود یا دانش آموز به آموزگار،و یا دانش آموز به دانش آموز. البته گاهی هم بستگان دانش آموزی پیدا شده که به آموزگار حمله ور شده اند؛متاسفانه در سال گذشته،این اتفاق چندین بار رخ داد. به هر حال،جامعه فرهنگیان کشور،انتظار دارند که فرادستان کشور،توجه بیشتری به آموزش و پرورش و آنچه که در آن می گذرد داشته باشند و برای جلوگیری از رخدادهای تلخی همچون کشته شدن زنده یاد محسن خشخاشی،اقدامات موثری انجام دهند. 

http://www.farheekhtegan.ir/newspaper/page/1814/13/58539/0

بیانیه ی شماری از فرهنگیان و کنشگران مدنی ایران،به مناسبت نخستین سالگرد کشته شدن محسن خشخاشی




بیانیه ی شماری از فرهنگیان و کنشگران مدنی ایران،به مناسبت نخستین سالگرد کشته شدن محسن خشخاشی

یکم آذر ماه 94

مدرسه امن،حق دانش آموز و معلم است

 در یکم آذر ماه 1393 محسن خشخاشی،دبیر خوشنام و برجسته ی فیزیک شهرستان بروجرد،با ضربه های چاقوی یکی از دانش آموزانش،جان خود را از دست داد. کشته شدن زنده یاد خشخاشی به هنگام تدریس،بی گمان،یکی از عریان ترین خشونت هایی بود که آموزش و پرورش ایران به خود دیده است. مرگ دردناک خشخاشی،البته پرده از خشونت های پنهان و آشکاری برداشت که سال هاست آموزش و پرورش ایران با آن دست به گریبان است. پرپیداست که خشونت در مدرسه،بی ارتباط با خشونت در جامعه نیست و ریشه های اقتصادی،فرهنگی،اجتماعی و ... دارد. خشونت در مدرسه اما، ریشه هایی در خود آموزش و پرورش هم دارد. شمار بالای دانش آموزان کلاس، کمبود و یا نبود مشاور پرورشی و مددکار اجتماعی کارآمد و کارشناس، فضای ناشاد مدرسه ها، کمبود امکانات ورزشی،درس های خسته کننده و حجم بالای آنها،نبود یا ضعف قانون و آیین نامه های حمایتی از حقوق معلم،کم اعتبار شدن جایگاه معلم،و ... (که بخش بزرگی از اینها همان جلوه های خشونت پنهانی است که نسبت به دانش آموزان و معلمان اعمال می گردد)هنگامی که با مشکلات گوناگون فرهنگی،اقتصادی،و ... جامعه گره می خورد نتیجه ای جز تشدید خشونت و درگیری پدید نمی آورد. سال هاست که فرهنگیان از شرایط نامناسب آموزشی و کاری خود شکایت دارند و به روش های گوناگون،فراهم آمدن شرایط یک آموزش و پرورش کیفی را خواستار شده اند و می شوند. سال هاست که فرهنگیان به فرادستان کشور هشدار می دهند که آموزش و پرورش ایران،آسیب دیده و آسیب زاست و باید در اولویت برنامه ریزی ها و تصمیم گیری ها بنشیند. سال هاست که فرهنگیان به کم توجهی ها و کم اعتنایی هایی که به این نهاد مهم فرهنگی کشور می شود انتقاد و اعتراض دارند. اما متاسفانه گویی،کمتر گوش شنوایی پیدا می شود؛ دولت ها می آیند و می روند و آموزش و پرورش همان می ماند که بود.

 ما امضاء کنندگان زیر،ضمن تسلیت دیگربار به خانواده ی محترم زنده یاد محسن خشخاشی در نخستین سالگرد جان باختن این عزیز،به دولت پیشنهاد می دهیم که روز یکم آذر ماه سال را "روز نه به خشونت در مدرسه" بنامد. همچنین در این زمانه ای که خشونت شوربختانه دارد روز به روز چهره ی عریان خودش را در سطحی جهانی نمایان تر می سازد و مبارزه ی فرهنگی با آن از ضرورت بیشتری برخوردار می شود از فرادستان آموزش و پرورش می خواهیم که برای افکار عمومی روشن سازند که : 1. از سال گذشته تاکنون برای جلوگیری از بروز خشونت در مدرسه، چه برنامه هایی را به اجرا درآورده اند؟  2. توضیح دهند که چگونه طرح هایی همچون کم کردن یک چهارم از فرهنگیان رسمی کشور که مشغول اجرای آن هستند را می توان در راستای کاهش خشونت در مدرسه ها ارزیابی نمود و نه افزایش آن؟    


برای امضای این بیانیه به اینجا بروید .

عسل و علی را فراموش نکنیم

 


مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،2 شهریور 94

 وارد خانه که شدیم "عسل" تازه از خواب بیدار شده بود، گویا ما که زنگ زدیم از خواب بیدارش کرده بودیم. سه ساله و نیمه است و خواهر علی یازده ساله. خوش زبان و دوست داشتنی و همانند نامش بسیار شیرین است. آمد روی مبل میان من و همسرم نشست و کمی گفت و گوی کودکانه کردیم. سال گذشته عسل و علی را کسی نمی شناخت مگر بستگان و آشنایان خودشان،اما هم اکنون خیلی ها این دو را می شناسند. اینها فرزندان خردسال محسن خشخاشی اند؛ دبیر فیزیکی که سال گذشته در بروجرد،سر کلاس درس،با چاقوی دانش آموزش کشته شد. چند روز پیش با همسرم رفتیم خانه ی آنها،تا بشوییم سنگ صبور درد و رنج های این خانواده ی کوچک فرهنگی. خواهر زاده ی محسن هم بود. گفت دو سه روز پیش رفته بودم بر مزار دایی محسن، دیدم دو تا از شاگردانش آنجا هستند و با خودشان کلی خیرات آورده اند. آخر دایی من یکی از خوشنام ترین دبیران بروجرد و بسیار به کارش متعهد و مقید بود. یک بار سفارش یکی از دوستانم را کردم. شاگردش بود و گفتم اگر می شود کمی برگه اش را دست بالا صحیح کند. تا چند وقت تحویلم نمی گرفت. دایی ام می گفت حق هر کسی در گرو رنجی است که می کشد،مملکت ما با همین فرهنگ سفارش بازی هاست که به چنین روزی افتاده است.  

 همسرش از نخستین دادگاهی گفت که با تازگی تشکیل شده است. می گفت قاتل را که آوردند حتی نمی توانستم نگاهش کنم. 3 – 4 وکیل دارد و حرف شان این بود که قاتل،کودکی است که مرتکب اشتباهی شده و شما بیایید اشتباه او را تکرار نکنید و از خونش بگذرید. شوهرم را بی هیچ دلیلی کشت و بچه های مرا یتیم کرد حالا شده کودک معصومی که اشتباهی،آدم کشته است! نمی گویند که پیش از کشتن معلمش،سه سابقه ی چاقوکشی و درگیری داشته و حتی پس از کشتن محسن هم با یک نفر دیگر در تهران درگیر شده و با شیشه زده چشم او را هم زخمی کرده است. شنیده ام که به دنبال این هستند که یک بیماری روحی – روانی برایش جور کنند تا ببینند می توانند مساله را ختم به خیر کنند! آموزش و پرورش بروجرد هم که متآسفانه بی تفاوت است و انگار نه انگار که یکی از معلمانش سر کلاس درس کشته شده است. پس از "شهادت" محسن- که البته هر چه گفتیم محسن به راستی یک شهید است گوش شنوایی نبود و مسئولان نپذیرفتند شهید اعلامش کنند- حتی در معمولی و پیش پاافتاده ترین کارهای اجرایی،هیچ کمکی نکردند و بارها شد که برای یک نامه، چندین و چند مرتبه مرا از اینجا به آنجا فرستادند. درد جانکاه مرگ محسن،هنگامی که با بی تفاوتی آموزش و پرورش همراه شد چند برابر گردید و به راستی کمر همه مان را شکست. مردم بروجرد البته،پرشکوه ترین تشیع جنازه را برای همسرم گرفتند اما ما از آموزش و پرورش انتظار دیگری داشتیم.

 من و همسرم چندان حرفمان نمی آمد،تنها گاهی نگاهی می انداختیم به عسل، که شاهد خاموش گفت و گوها بود. همسر محسن خشخاشی،چند باری به گریه افتاد و تکرار می کرد که هیچ کس از شوهرم هیچ بدی ندیده بود. معلمی وظیفه شناس بود که به کارش عشق می ورزید. من از آموزش و پرورش قطع امید کرده ام اما از همکاران همسرم انتظار دارم ما را پشتیبانی معنوی کنند و تنهایمان نگذارند.   

 http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/41112/%D8%B9%D8%B3%D9%84-%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-   

 

(توضیح از مهدی بهلولی : این یادداشت را حدود سه ماه پیش نوشتم و در روزنامه منتشر کردم. زنده یاد محسن خشخاشی،در یکم آذر ماه 93 کشته شد. چون تا نخستین سالگرد ایشان چند روزی بیش نمانده گفتم شاید برخی دوستان و همکاران آن را مطالعه نکرده باشند.)

آدم ها

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،25 آبان 94

 آدم ها همه یک جور نیستند،گوناگون اند. برخی دلسوزند،برخی نیستند. برخی تنگ نظرند و چشم دیدن کامیابی دیگران را ندارند، برخی اما از کامیابی دیگران خشنود می شوند. برخی راستگویند،یعنی راست گفتن هنجار اخلاقی شان است،مگر ناگزیر شوند دروغ بگویند،اما برخی دروغگویند و دروغ گفتن هنجار اخلاقی شان است، مگر ناگزیر شوند راست بگویند. برخی وابسته به دیگری اند و چشم به او دارند و گوش به فرمان او هستند،اما برخی ناوابسته اند و خود می اندیشند و خود تصمیم می گیرند. در یک بحث گروهی- مثلا در یک نهاد مدنی- می بینی کسی پیرو مطلق کس دیگری است و همیشه رای به تصمیم او می دهد و تصمیم مستقلی از خودش ندارد اما فرد دیگری این گونه نیست و کمابیش استقلال در رای و نظر دارد. برخی به دیگران تهمت می زنند- حالا از سر حسادت است و یا به هر دلیل دیگر- و به دیگران دروغ می بندند. تهمت زنی و دروغ گفتن اگر با بی سوادی و خودبزرگ بینی همراه شود آمیزه ی خطرناکی می سازد. طرف می شود یک آدم  بی چشم و آبرو،کسی که حاضر است برای نابودی مخالفش،دست به هر کاری بزند. سال ها درباره ی دیگران دروغ بگوید و بنویسد و یک بار هم برای دروغ هایش،پوزش نخواهد. خب،انسان هر جنایتی را می تواند توجیه کند و در اینجا چه توجیهی بهتر از "آزادی بیان و اندیشه". و شگفت انگیز این که دیگرانی هم یافت می شوند که از این آدم تهمت زن دروغگوی بی سواد،استفاده ابزاری می کنند و به آن میدان می دهند تا حرف هایی را بزند که خودشان توانایی گفتنش را ندارند. دریغا که در این معامله،حرمت انسان و حقوق بشر است که پایمال می شود. چند سال پیش یک ترم در کلاس های فلسفی یکی از روشنفکران سرشناس شرکت کردم. در پایان کلاس،پرسش های زیادی را می پرسیدیم. این که کدام اندیشمند ایرانی را مهم می داند و بهتر است آثار کدام روشنفکر را بخوانیم. کمابیش در پاسخ این پرسش ها،همه را بی سواد می دانست و با نیشخندی معنادار می گفت که چیزی سرشان نمی شود! ارزیابی ام از کار و منش این روشنفکر نامی این است که در کار خودش آدم باسوادی است اما به گمانم کمی زیادی خودبزرگ بین است.    

 ویژگی های شخصیتی تا اندازه ای ذاتی اند و از همان کودکی در وجود شخص خود را نشان می دهند. شنیده اید که می گویند "نیش عقرب نه از ره کین است،اقتضای طبیعتش این است" خب،برخی هم طبیعت شان حمله به دیگران است. اما این ویژگی ها،تااندازه ای هم به سازه های بیرونی وابسته اند و بنیادهای اندیشگی هم دارند. باور به جامعه  به عنوان مفهومی فراتر از تک تک افراد و ارزش نهادن به آن،می تواند بستری فراهم آورد تا به دیگران و زندگی و سرنوشت آنها بیندیشیم و از لاک خود برون آییم. مطلق کردن مفهوم فرد می تواند وارونه عمل کند و شخص را به گونه ای بار آورد که تنها و تنها به خودش بیندیشد. در همین جاهاست که سپهر همکاری فرق خود را با سپهر رقابت نشان می دهد. دلسوزی،دوستی،و همدلی در سپهر همکاری می تواند بهتر سر بزند و پایدار بماند تا در سپهر رقابت،که به گفته ای،پیامدش،در اغلب اوقات،انحصار است- تک انحصاری یا چند انحصاری. انحصار به طرف،جایگاهی می بخشد یگانه که بسا دون شآن خود بداند به دیگران و سرنوشت آنان،توجهی نماید.

http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/49154/%D8%A2%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D9%87%D8%A7

 

 

زندان و زندگی

 

مهدی بهلولی،آموزگار،26 مهر 94

 در زندان هم زندگی جریان دارد؛زندگی با شادی ها و اندوه هایش،با خنده ها و گریه هایش،با تازگی ها و کهنه هایش- گرچه شادی ها و خنده ها و تازگی هایش،با آنچه در بیرون است فرق دارد. زندگی در زندان هم جریان دارد : دوستی و دشمنی،کار و بی کاری ،نواندیشی و کهنه اندیشی. و اینها همه نشان می دهند که در دنیای زندانی ها هم زندگی هست :  شطرنج،کتاب،ورزش باستانی، زیبایی اندام،ورزش صبحگاهی و خیلی چیزهای دیگر مثلا سیگارکشیدن. اندوه و دوری و دلهره و ناامیدی هم هست. گاهی از کنار کسی که دارد تلفن می زند می گذری و می بینی اشک در چشمانش حلقه زده و دارد گریه می کند، دستی می کشی بر شانه هایش و رد می شوی- یک بار در همین حال بر شانه های من هم دست کشیدند. خب زندان است دیگر و سختی ها،محدودیت ها،کم و کاستی های و دنیای خودش را دارد. می بینی که طرف در کار و کاسبی اش،چند میلیون تومان کم آورده و هم اکنون سه چهار سال است که در زندان است؛تازه،دختر بچه ای بیمار هم دارد و پیاپی از بیرون،خبر سلامتی و یا بیماری اش را می گیرد. یا آن یکی که در جریان پرونده ای مالی،حبس ابد خورده و هم اکنون سال هاست که در زندان است و کمابیش کار همیشگی اش به ناگزیر شده  شطرنج. پای صحبت شان که می نشینی هر کدام دنیایی از اندوه و نگرانی اند. برخی امید به آزادی و عفو و گشایشی دارند و برخی هم ناامید ناامیدند و گویا به چیزی که نمی اندیشند آزادی است. برخی ها در زندان،فراموش شدگانند،نه به کسی تلفنی می زنند و نه کسی به ملاقات شان می آید. مدت زندان که زیاد می شود آهسته- آهسته زندانی از یادها می رود،یا زندانی بودنش عادی می شود. مدت زندان که زیاد می شود رفته- رفته دیگران فکر می کنند که طرف از همان آغاز در زندان به دنیا آمده و زندگی اش با زندان پیوندی ناگسستنی دارد!

 هر زندانی،یک داستان است،یک سرگذشت است. برخی شان چیزهای زیادی می دانند،دنیا دیده اند،سرد و گرم روزگار چشیده اند،کتاب خوان،اهل اندیشه و اهل هنرند،اخلاق شناس و اخلاق مدارند،و در کل بسیار دوست داشتنی اند. برخی پیر و برخی جوان اند. برخی بسیار امیدوار و با انرژی و باانگیزه اند. بستگی به خودت دارد که چگونه با زندان برخورد کنی. البته اگر شانس بیاوری و پیش چند تا از همین دوست داشتنی ها و اهل اندیشه بیفتی می توانی در هر روز زندان چیزهای زیادی یاد بگیری. نمی گویم که زندان از بیرون بهتر می شود اما می توانی از وقت تلفی ها و دل تنگی ها و اعصاب خردی های زندان بگریزی و چیزهای زیادی یاد بگیری. پول- چونان همیشه و همه جا- در زندان هم نقش مهمی بازی می کند. آنکه پول دارد نه چندان در اندیشه دخل و خرج خودش است و نه آنچنان دل نگران بی پول ماندن خانواده اش. وضع خورد و خوراکش هم بد نیست. بدبخت بیچاره ها البته داستان دیگری دارند. بی پولی بر دل نگرانی دوری از خانواده افزون می شود و وضع اندوه باری پدید می آورد. من ِ آموزگار بارها با خود می اندیشیدم که ای کاش می شد هر ماه از هر یک میلیون همکارم،تنها هزار تومان کمک می گرفتم و با آن یک میلیارد تومان،ما فرهنگیان،ماهانه ده ها زندانی را آزاد می کردیم.            

 

مهدی بهلولی، آموزگارِ دفاع از حق تحصیل کودکان محروم

 

جعفر ابراهیمی

سایت حقوق معلم و کارگر

{توضیح از مهدی بهلولی : نویسنده ی این یادداشت را روزگاری فقط وبلاگی می شناختم،یعنی من وبلاگ داشتم و او هم وبلاگ داشتم و یادداشت های یکدیگر را می خواندیم. اما اکنون ابراهیمی یکی از دوستان ارزنده و دوست داشتنی ام است. چند وقت پیش که من در زندان بودم ایشان این نوشته ی زیبا را در تارنمای حقوق معلم و کارگر منتشر کرد. تا چند روز پیش نمی دانستم. اما چند روز پیش که از آن خبردار شدم از او خواهش کردم تا آن را برای من بفرستد. این که دارم در وبلاگ خودم منتشرش می کنم می تواند کار چندان خوبی ارزیابی نشود اما به گمانم درون مایه ی آن،ارزش بیشتر خواندن دارد- بگذریم از این که دوست عزیزم ابراهیمی،مرا شرمنده لطف خود کرده است و درباره ی این دوست کوچک خود و کارهایش،تعارف بسیار. }

برای شناختن مهدی بهلولی نیاز نیست معلم باشی یا اینکه پیگیر فعالیت های صنفی باشی. حتی اگر یک شهروند پیگیر مسائل آموزش و پرورش هم باشی می توانی مهدی بهلولی را از دل بی شمار یادداشت ها و مصاحبه هایی که در مطبوعات و رسانه ها منتشر کرده است بشناسی. آموزگاری ژرف اندیش که دغدغه اصلی اش فقدان اندیشه و ضعف تئوری در عرصه آموزش است.

مهدی بهلولی دانش آموخته رشته ریاضی است و از معلمان مجرب در این رشته است. او سال ها در هلیلان در استان ایلام تدریس کرده است ، خود زاده بروجرد است و خوب معنی محرومیت و نابرخورداری را می فهمد بخاطر همین او یک مدافع تمام عیار حق تحصیل کودکان بخصوص کودکان محروم است.

بهلولی تنها یک معلم نیست او مترجم هم هست بهتر است بنویسم او یک معلم مترجم است اما در انتخاب موضوع برای ترجمه هرگز تمرکزش را از دست نمی دهد به این شاخه و آن شاخه نمی پرد و چون یک کنشگرِ خلاق است پس در راستای اهدافش یعنی تحقق یک آموزش کیفی و مدرن ترجمه می کند. انتخاب هایش ذهنی و بی جهت نیست بلکه با دغدغه هایش گرده خورده است.

برای شناخت ابعاد دغدغه مهدی بهلولی، فقط کافی است نگاهی به لیست مقالات و یادداشت های منتشر شده توسط وی بیاندازیم. او کتاب معرفی می کند، نظریه پردازان حوزه فلسفه و آموزش و اندیشه هایشان را مطرح می نماید، در مورد سیطه تفکر سودمحور و شرکتی شدن آموزش بحث می کند و خلا تئوری در عرصه آموزش را نمایان می سازد.

مهدی بهلولی با تمام دل نگرانی هایش برای یک آموزش پویا و خلاق، با تمام تلاشش برای دفاع از حق تحصیل کودکان محروم، با تمام نبوغش بخاطر استفاده از ظرفیت ها و پتانسیل های موجود برای درک بهتر از یک آموزش بالنده و با آن گاه ژرفش به فقدان تئوری در آموزش و با تمام ستون های یادداشت روزانه در مطبوعات که از وی به یادگار مانده است و با تمام … اما این روزها او در بند 7 زندان اوین است. و منتظر نظر قاضی برای تعیین تکلیف روند خود.

و ما به عنوان همکاران و دوستان او نمی دانیم به کدامین گناه، باید بهترین معلمان راهی زندان شوند به کدامین کار خلاف قانون باید آرین 22 ماهه از دیدن پدر محروم گردد و برادرش آرمان بهلولی 15 ساله، دانش آموز نخبه و خلاق ، در این دوره خاص از راهنمایی های پدر بهرمند نگردد.

برای نوشتن این مطلب کوتاه که بی شک حق مطلب در آن ادا نشده است رزومه فعالیت مهدی بهلولی را مرور می کردم هر چه بیشتر عمیق می شدم بیشتر به عنصر اندیشه و آگاهی می رسیدم و پرونده اش پر بار از حس انسان دوستی می دیدم. بی شک قاضی پرونده هم اگر عمیق نگاه کند بجز معلمی و زدودن جهل در پرونده او چیزی نخواهد یافت و باید او را آزاد کند .

به امید آزادی مهدی بهلولی و تمام معلمان زندانی

http://bield.info/bohluli/

نشست روزنامه اعتماد

 

 امروز چهارشنبه 20 آبان 94 گزارش مفصلی از دومین نشست شماری از فرهنگیان در روزنامه "اعتماد" با عنوان "رسانه و آموزش و پرورش" منتشر گردیده است. همکاران بزرگوار برای مطالعه می توانند به آدرس های زیر بروند :

http://etemadnewspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=294&PageNO=8

http://etemadnewspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=294&PageNO=9

فرهنگیان،فضای مجازی و اعتبار اجتماعی

 


مهدی بهلولی،تارنمای کانون صنفی معلمان ایران (تهران)

 یکی از دگرگونی های مهم فضای آموزشی ایران،پیوند چشمگیر فرهنگیان با همدیگر است. با گسترش ابزارها و نرم افزارهای رایانه ای نوین،به ویژه گسترش تلفن های همراه هوشمند،فرهنگیان توانستند بیش از پیش با همدیگر و توانایی هایشان آشنا شوند. از همین رهگذر،میزان آگاهی آنان از حقوق صنفی و کاریشان نیز افزون گشت. گرچه هنوز در سال های آغازین این فرایند بسر می بریم و ظرفیت گسترش و ژرفش بسیاری پیش روی این روند می نماید اما تا همین جا نیز می توان گفت که فضای مجازی و امکانات آن،تآثیر خود را بر فضای آموزش،یا دست کم بخشی از آن،نهاده است. وزارت خانه ی آموزش و پرورش و فرادستان آن نیز،بی توجه به این دگرگونی ها نیستند. برای نمونه محسن موحد،رییس حراست وزارت خانه ی آموزش و پرورش،به تازگی خبر از یک نظرسنجی مهم میان فرهنگیان داده است. به گفته ی ایشان : "جامعه آماری فرهنگیان از 5 کلانشهر 323 هزار و 556 نفر و به صورت تصادفی انتخاب شدند. بر اساس آگاهی معلمان نسبت به تهدیدات امنیتی و اطلاعاتی در شبکه‌های مجازی، نگرش فرهنگیان در خصوص این پدیده عمدتاً مبتنی بر فرصت محور بودن آن است." این که بیشتر فرهنگیان،فضای مجازی را فرصت می دانند نکته ای است مهم و مسئولیت آفرین،هم برای خود آنان و هم برای فرادستان آموزش و پرورش. گمانی نیست که دل نگرانی بخش بزرگی از فرهنگیان،بهبود و بهسازی آموزش و پرورش در همه ی جنبه های آن است. فضای مجازی می تواند فرصتی به دست دهد که فرهنگیان،به روش های گوناگون،توجه و تمرکز جامعه و حکومت را به آموزش و پرورش و اهمیت آن بیش از پیش جلب نمایند.

 اما یکی از خرده هایی که اینجا و آنجا از ما آموزگاران شنیده می شود این است که جامعه فرهنگی کشور،جامعه ای درخود است و بیشتر کوشش های آن،متمرکز بر بهبودی وضع معیشتی خودش می باشد. درست یا نادرست بودن این سخن،موضوع بحث کنونی ما نیست اما در این شکی نیست که به دلیل های گوناگون از میزان اعتبار اجتماعی فرهنگیان- به ویژه در یکی دو دهه گذشته- کاسته شده است. فرهنگیان می توانند با همبستگی هم،بر اعتباری اجتماعی،فرهنگی و سیاسی خود بیفزایند. فرض کنید هر فرهنگی در ماه تنها پنج هزار تومان به نهادی مدنی از خودشان بپردازند که در راستای کارهای انسان دوستانه تلاش می کند. برای نمونه به کودکان بازمانده از آموزش،کودکان فقیر، زندانیان مالی که با چند میلیون تومان می توانند آزاد شوند،بیماران خاص،کودکان سرطانی،و... کمک می نماید. ناگفته پیداست که چنین کارهایی تا چه اندازه می توانند بر اعتبار و ارزش آموزگاران کشور بیفزایند. گسترش رسانه ها فرصتی به دست می دهد برای هماهنگ و همسو کردن نیروهای خرد برای انجام کارهای بزرگ. بهبود و بهسازی آموزش،جنبه های گوناگون دارد. آموزگار ارزشمند و ارجمند در جامعه،یکی از شاخص های آموزش و پرورش کیفی است. تنها وظیفه دولت نیست که شآن آموزگار و آموزگاری را پاس دارد و آن را ارتقاء بخشد. خود فرهنگیان نیز بایستی دل نگران آن باشند و به آن بیندیشند.

http://moaleman.org/index.php?option=com_k2&view=item&id=1109:2015-11-10-10-21-34

 

کی شعر تر انگیزد

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،18 آبان 94

 10 دقیقه پیاده روی ساعت 7 و نیم صبح برای رفتن از مترو فردوسی به محل کارم کافی بود تا سه پتو و لحاف پیچ را ببینم که در هوایی سرد در کنار خیابان خوابیده اند. کنار هم نبودند البته- هر کدام شاید صد متری از هم فاصله داشتند. سرشان پیدا نبود اما پاهای جمع شده ی یکی از آنها از پتو بیرون زده بود. اولی را که دیدم به فکر فرو رفتم که دیشب ِ  سرد را چگونه به صبح رسانده و از کی و چرا آواره و کارتن خواب شده است؟ پدر و مادر و یا زن و بچه دارد یا نه؟ در اندیشه به این پرسش ها بودم که به یک باره دیدم دومی هم دم در ساختمانی متروکه دراز کشیده است. و کمی جلوتر سومی،که در طرف دیگر خیابان،پشت سفارت روسیه،گوشه ای را پیدا کرده بود و کنار ظرف زباله ای خوابیده بود. گفتم : "کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد " بعد می گویند چرا این روزها حالت گرفته است و دل و دماغ درست و حسابی کار کردن نداری؟ یاد پسر بچه ای افتادم که چند وقت پیش در مترو دیدم. ترازویی دستش گرفته بود تا با وزن کردن مردم کاسبی کند. 12- 10 سال بیشتر نداشت. از کنار من که خواست رد شود دید که نفر روبرویی ام دارد با تلفن همراهش بازی می کند. رفت کنار او نشست و گفت آقا به من هم یاد می دهی تا  بازی کنم؟ دمش گرم طرف،با رویی گشاده،پسرک را کنار خود نشاند و یادش داد که چگونه بازی کند و بعد تا ایستگاه پایانی،تلفن را به او داد و گهگاه راهنمایی و کمکش می کرد که زود بازی را نبازد. خب،برای سرحال و شارژ بودن که نمی توان شاهد این همه صحنه های آزارنده بود. سال گذشته رفتم نشستم ته کلاس. آخرهای زنگ سوم بود. دیدم دانش آموز کنار دیوار ته کلاس،خیلی بی حال است. شروع کردم با او حرف زدن. فهمیدم پدرش کفاش بوده و با ورود بی در و پیکر چند سال پیش کفش های چینی،ورشکست شده و هم اکنون بی کار است. بچه را بدون صبحانه فرستاده بود مدرسه. گفتم پول بهت می دهم برو کیک بخر. گفت نه آقا هزار تومان پول دارم. گفتم پس چرا زنگ های تفریح،کیکی چیزی نخریدی؟ گفت،گفتم خرجش نکنم شاید نیازم شود. یاد مدرسه های فنلاند افتادم : "مدرسه های فنلاند برای همه ی دانش آموزان صرف نظر از موقعیت اجتماعی و اقتصادی شان،همه روزه ناهار سالم و رایگان ارائه می دهند... مدرسه ها،تشویق می شوند سیستم های حمایتی قدرتمندی برای آموزش و یادگیری،شامل برنامه ی غذایی مقوی و مجانی برای همه ی دانش آموزان،خدمات بهداشتی،مشاوره ی روان شناختی و راهنمایی دانش آموزان داشته باشند."(کتاب درس های فنلاندی) با خودم گفتم در اینجا گویا کسی چندان به فکر این چیزها نیست. بیشتر به این می اندیشند که پایان سال هر جوری شده آموزگار را به سمت و سویی ببرند که یک نمره قبولی الکی به دانش آموز بدهد و سرپوشی بگذارد بر همه ی کمبودها. همه اش شده بی سوادی،مدرک ها و آمار و ارقام بی بنیاد. فقر- چه مادی باشد و چه معنوی- و به ویژه دیدن همیشه و هر روزه ی آن،شادی درون را از انسان می ستاند.                 

http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/48542/%DA%A9%D9%90%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%E2%80%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%AF

جای خالی گردش های علمی- هنری در آموزش و پرورش

 


مهدی بهلولی،روزنامه جهان صنعت،16 آبان 94

علی اصغر فانی،وزیر آموزش و پرورش،چند روز پیش در نشست معاونان پژوهشی استان های سراسر کشور،در پیوند با بحث پژوهش و کیفیت در آموزش و پرورش گفت : "پژوهش هنوز جای خود را در کشور پیدا نکرده است و باید تدبیر و تلاش کرد هر سال نسبت به سال قبل موضوع پژوهش جدی گرفته شود و رشد داشته باشد. آموزش و پرورش در دولت یازدهم ارتقای کیفیت را به عنوان راهبرد اصلی خود درنظر گرفته است. ما باید تلاش کنیم تا کیفیت را ارتقاء دهیم، زیرا تمام کسانی که آموزش و پرورش را نقد می‌کنند معتقدند این آموزش و پرورش با کیفیت نیست و ارتقاء را باید سرلوحه کار قرار داد." این که در آموزش و پرورش ایران،کیفیت آموزشی باید بهبود یابد سخن درستی است و وزیر آموزش و پرورش هم به درستی به این موضوع اشاره نموده است. اما در این بحث ِ کیفیت در آموزش و پرورش،دو نکته ی بسیار مهم وجود دارد : 1. تعریف کیفیت آموزشی  2.  شیوه های دست یابی به کیفیت. تعریف کیفیت البته بر شیوه های دست یابی به آن اثرگذار است. تعریف کیفیت آموزشی،با چیرگی شاخص هایی همچون نمره دانش آموز،درصد قبولی،میانگین نمره ها،موفقیت در کنکور،و ... یک راه  و روش بهسازی آموزش را به همراه دارد و تعریف کیفیت با چیرگی شاخص هایی همچون آفرینشگری،کنجکاوی،سنجشگرانه اندیشی،جامعه اندیشی،همبستگی،همیاری،خویشتن داری،خویشتن باوری،و ... راه و روشی دیگر را. به نظر می رسد برداشت فرادستان آموزش و پرورش کشور از کیفیت آموزشی،بیشتر با تعریفی هماهنگ و همخوان است که بر شاخص های دسته نخست استوار است. دست کم این که هم اکنون سال هاست در مدرسه ها- و آن چیزی که در عمل دیده می شود- شاخص هایی همچون درصد قبولی و میانگین نمره های دانش آموزان می باشند که دارند آموزش و پرورش را به پیش می برند. از این رو روشن ساختن این بحث،از سوی کارگزاران و تصمیم گیران آموزشی کشور،ضرورت دارد که وقتی از کیفیت آموزشی و بهبود آن سخن می گویند تعریف شان از این مفهوم چیست.

 اما اگر بخواهیم با شاخص های دسته ی دوم پیش رویم و به کییفیت آموزشی بیفزاییم چه راهکارهایی وجود دارد؟ این نگارنده به خوبی می داند که این پرسش- چه در ایران و چه در دیگر کشورهای جهان- پاسخ سرراست و قطعی ندارد و یکی از گره های سخت بهسازهای آموزش و پرورش است. اما در اینجا ما بر آنیم که به یکی از کاستی های جدی آموزش و پرورش ایران اشاره کنیم که رفع آن می تواند در بهبود کیفیت آموزش و پرورش کارگر بیفتد. گردش های علمی- هنری یکی از ابزارهای نیرومندی است که می تواند فضای خشک و سرد و بی جان آموزش و پرورش را دگرگون سازد و بر گیرایی آن بیفزاید. افزون بر این می تواند شناخت و نگرشی ویژه در اختیار دانش آموزان بگذارد که با کلاس و کتاب درسی اگر نگوییم ممکن نیست دست کم باید گفت که بسیار دشوار است. یکی از تازه و بزرگ ترین پژوهش ها در این زمینه در سال 2011 و در آمریکا انجام گرفته است. چند تن از پژوهشگران آموزشی آمریکا،با استفاده از فضای بزرگ موزه ی هنری بریجس کریستال در شمال غربی آرکانزاس،و حدود 11000 دانش آموز و 500 آموزگار به بررسی اثر بازدید از موزه در شناخت و احساس دانش آموزان پرداختند. در ارزیابی نهایی این پژوهش و از زبان پژوهشگران می خوانیم : « ما دریافتیم که دانش آموزان چیزهای زیادی یاد می گیرند. به ویژه،گردش های علمی "پربارکننده" در تبدیل دانش آموزان به مردان و زنانی فرهیخته کمک می کنند. مردان و زنان فرهیخته ای که درباره ی هنر،دانش بیشتری دارند،از مهارت سنجشگرانه اندیشی نیرومندتری برخوردارند،همدلی تاریخی فزون یافته ای از خود نشان می دهند،سطح رواداری بالاتری را به نمایش می گذارند،و گرایش بیشتری به مصرف هنر و فرهنگ دارند.» تاکید نویسندگان بر صفت "پربارکننده" (enriching) در ترکیب گردش های علمی پربارکننده (enriching field trips) نکته ی است درخور درنگ که با این توضیح آنها روشن می شود : « برخی مدرسه ها باور دارند که زمان دانش آموز در کلاس درس آمادگی برای آزمون [در نسبت با گردش های علمی- هنری] بهتر صرف خواهد شد. مدرسه هایی هم که گردش های علمی سامان می دهند روز به روز دارند بیشتر انتخاب می کنند که دانش آموزان را به گردش ببرند تا برای کارکردن سخت در بهبود نمره های آزمونی شان به آنها پاداش دهند نه این که زمینه های یک کار پربارکننده ی فرهنگی را فراهم سازند. مدرسه ها،دانش آموزان را به جای موزه ها و مکان های تاریخی به شهربازی ها،ورزشگاه ها،و سینماها می برند. این دگرگشت از "پربارکنندگی" به "پاداش" در گردش های علمی،در دگرگونی نسلی میان آموزگاران درباره ی هدف این سفرها بازتاب می یابد. در یک بررسی در سال 13- 2012 رفتار نزدیک به 500 آموزگار آرکانزاس را درنظر گرفتیم. کسانی که دست کم 15 سال درس داده بودند به نحو معناداری احتمال بیشتری داشت تا بر این باور باشند که هدف اصلی گردش علمی باید فراهم ساختن فرصت یادگیری باشد در حالی که آموزگاران کم سابقه تر،احتمال بیشتری داشت تا هدف اصلی را "لذت" بدانند.» به هر رو روشن است که جای گردش های علمی- هنری در آموزش و پرورش ما سخت خالی است و کسانی که در اندیشه ی بهسازی آموزش و پرورش اند،نباید این نکته را فراموش نمایند.     

http://jahanesanat.ir/?newsid=34164

 

 

 

  

 

 

آدم حسابی

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،11 آبان 94

  1.  شب شعر گذاشته بودیم. شب نبود البته بعدازظهر بود اما دوستان به آن می گفتند شب شعر. بحث،بحث شعر و ادبیات بود. قرار بود هر کسی دیدگاهش را درباره ی شعر و ادبیات بگوید،بعد از آن هم، شعری و یا پاره شعری بخواند. بیست نفری می شدیم. نوبت به من که رسید گفتم من از ادبیات بدون اندیشه خوشم نمی آید و در میان ادبیات و فلسفه،به فلسفه اهمیت بیشتری می دهم. اگر در بن و ریشه ی ادبیات،اندیشه نباشد می شود بازی با واژه ها،می شود سرگرمی،می شود احساسات صرف. ما در جامعه مان با کمی ِ اندیشه و زیادی ِ احساس روبه روییم و ادبیاتی که بنیاد اندیشگی اصیل،تازه و نیرومندی نداشته باشد خودش می شود قوز بالا قوز. آمده است که دردی را درمان کند می شود درد بی درمان. اگر اندیشمندی،زبان و ادبیات زیبا و نیرومندی داشت که چه بهتر،اما بحث اصلی کمبود اندیشه است. یک کتاب 300- 400 صفحه ای می گیری می بینی نویسنده از اول تا آخر،دارد دور می زند و با واژه ها بازی می کند. خیلی از شعرها هم همین طورند- بگذریم که برخی شان اصلا معلوم نیست که معنایی دارند یا نه! با گفتن این سخنان و "نظریه پردازی"،مخالفت ها و موافقت ها آغاز شد. موافق و مخالف صد درصدی نداشتم. همه تا اندازه ای هم موافق بودند و هم مخالف،بستگی به درصد موافقت و مخالفت داشت. مجری باسواد و خوش سخن جلسه،پس از یکی دوتا شوخی و انداختن تیکه به نظریه پرداز ناشی،دعوت مان کرد که بیشتر روی این بحث کار کنیم تا در نشست های آینده،سخنان مان پخته تر شود.

 2. همکاری داشتم که چند سال با هم در مدرسه ای کار می کردیم. رشته اش ادبیات بود اما هیچکدام از همکارهای ادبیات و غیر ادبیات را قبول نداشت. همه را بی سواد می دانست. کتاب دوست و کتاب خوان بود اما اصیل نبود یعنی از خودش چیزی نداشت و بیشتر هم چیزهای دم دستی و کلیشه ها را می دانست و با آب و تاب فراوان تعریف می کرد. بارها کوشیدم چیزی از او یاد بگیرم اما کامیاب نشدم. خوشبختانه دیگر با او در یک مدرسه نیستم. در برخورد با او این مشکل را داشتم که احساس اصالت نمی کردم،یعنی احساس نمی کردم که دارم با یک اندیشنده ی اصیل سخن می گویم. کارل راجرز،یکی از آموزش شناسان آمریکایی سده ی بیستم،بر این باور است که "دانشی که حاصل تدریس است برای فردی که یاد می گیرد خیلی سودمند نیست،دانشی مهم است که یادگیرنده خود کشف کند." این همکار ما چندان تجربه ای در خودیادگیری و خوداندیشی نداشت و بیش از این که اندیشیده باشد خوانده بود. گفت و گو با این دست آدم ها،به من زیاد حال نمی دهد. انسان باید بکوشد از خودش،چیزی داشته باشد. یک برخورد کوتاه با یک انسان اصیل،چند روز شارژت می کند. منشی شب شعر بالا از این دست آدم هاست. خودش به انسان های اصیل می گوید : "آدم حسابی" یعنی کسی که خودش،خانه ی اندیشه اش را بنیاد نهاده است و آنقدری بوده  که کلیشه ها و تابوها و خرافه ها را به پرسش بگیرد و به خودش جرات اندیشیدن درباره ی آنها بدهد.        

http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/47889/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C    

 

آمارهای سست بنیاد در آموزش و پرورش  

 


مهدی بهلولی،روزنامه جهان صنعت،ص جامعه،9 آبان 94

 در دولت دهم هنگامی که خواستند سال های آموزشی را به 3.3.6  تغییر دهند حاجی بابایی وزیر و برخی دیگر از فرادستان آموزش و پرورش پای یک آمار را وسط کشیدند. آمار این بود که 123 کشور جهان چنین نظام آموزشی دارند. البته پس از چندی این عدد به 132 کشور تبدیل شد! بارها پرسیده شد که منبع این آمار کجاست اما پاسخی شنیده نشد. با نگاهی به نظام آموزشی چند کشور پیشرو و پیشرفته در آموزش و پرورش و مشاهده ی گوناگونی نظام های آموزشی آنها به آسانی روشن می شود که درستی این آمار سخت به زیر پرسش است. اما نکته ی مهم این است که بر پایه ی این آمار سست بنیاد- و شاید یکی دو دلیل سست دیگر- نظام آموزشی تغییر کرد و آموزش و پرورش درگیر و دستخوش دشواری و آشفتگی های بسیاری شد که هم اکنون شاهد برخی از آنها هستیم.

 هم اکنون و در دولت یازدهم هم گویا قرار است همان راه رفته دگرباره پیموده شود. علی اصغر فانی وزیر آموزش و پرورش هم اکنون تآکید دارد که شمار آموزگاران ایران باید به میزان یک چهارم کم شود. بنیاد سخن ایشان نسبت دانش آموز به آموزگار

(student-teacher ratio (  

است. اگر از 13 میلیون دانش آموز کنونی ایران آمار  2 میلیون دانش آموزی را که در مدرسه های پولی آموزش می بینند کم کنیم شمار دانش آموزان ایرانی که در مدرسه های دولتی دارند درس می خوانند می شود 11 میلیون تن. حال اگر این عدد را به یک میلیون فرهنگی شاغل کنونی تقسیم کنیم به نسبت 11 می رسیم. فانی و تیم همراه ایشان بر این باورند که این عدد باید 15 باشد. در این باره بحث های زیادی مطرح است که در این نوشتار کوتاه به برخی از آنها اشاره می کنم. نخست این که در سایت بانک جهانی،نسبت دانش آموز دبستانی به آموزگار در ایران در سال 2013 عدد 26 آمده است. اختلاف معنادار میان 11 و 26 را شاید بتوان اینگونه درک کرد که واژه ی "آموزگار" در اصطلاح "نسبت دانش آموز به آموزگار" تنها به آموزشگران کلاس درس برمی گردد و کارکنان اداری و اجرایی را دربرنمی گیرد. هم اکنون یک سوم کارکنان آموزش و پرورش،به یک معنا،آموزگار نیستند و در بخش اداری و اجرایی دست اندر کارند. این رقم البته به اعتراف برخی از فرادستان کنونی آموزش و پرورش بیش از دو برابر نرم جهانی است. پس اگر تنها آموزگاران کلاس درس ملاک باشد نسبت دانش آموز به آموزگار در ایران به عدد 17 نزدیک می شود که بیش از آن است که وزیر آموزش و پرورش در نظر دارد.

 اما حتی اگر همه ی کارکنان آموزش و پرورش هم درنظر گرفته شود و نه تنها آموزگاران،این نسبت 11،عدد چندان شگفتی نیست. نسبت دانش آموز به آموزگار در کشورهای کویت،کوبا،قطر،سوئد،لهستان،مجارستان،سویییس،استرالیا و عربستان سعودی از 8 تا 11 می باشد. آمریکا از دهه ی هفتاد تاکنون این عدد را از 21 به 15 رسانده است و چه بسا در سال های آینده به همین روند کاهشی ادامه دهد. کشورهایی که دل نگران کیفیت آموزش می باشند درصدد کاهش نسبت دانش آموز به آموزگار هستند و شگفت این که در ایران،هم زمان هم بحث افزایش کیفیت می شود و هم بالا بردن نسبت دانش آموز به آموزگار!

 یک نکته بسیار مهم دیگر- که برخی از فرادستان آموزش و پرورش هم،اینجا و آنجا به آن پرداخته اند- این است که در ایران،شمار آموزگاران کلاس درس بالا نیست بلکه شمار نیروهای اداری و اجرایی بالاست. مدرسه های دولتی ایران،برای نمونه کتابدار و گفتار درمان گر ندارند- آنگونه که در برخی از کشورهای پیشرفته دیده می شود- اما به دلیل آموزش و پرورش متمرکز،نیروهای تصمیم گیرنده ی فرادست،زیاد هستند.  و مایه شگفتی این است که کسانی که بر پایه آماری سست بنیاد به کاهش نیرو در آموزش و پرورش می اندیشند چرا به سراغ نیروهای وزارتی و اداری نمی روند و کاهش نیرو را در میان آموزگاران جست و جو می کنند؟! به باور این نگارنده نسبت دانش آموز به آموزگار و افزایش آن،بهانه ای است برای هر چه بیشتر پولی و شرکتی کردن آموزش و پرورش. هدف این است که به هر صورتی که می توان از شمار آموزگاران رسمی کاست. در آموزش و پرورش جهانی،آمار و استانداردهای بسیاری وجود دارند – همانند شمار دانش آموزان و مساحت کلاس های درس- به راستی چرا فرادستان آموزش و پرورش،که دل نگران کیفیت آموزش می باشند،به سراغ این استانداردها نمی روند و تنها و تنها آموزش کیفی را از رهگذر کاهش آموزگاران کلاس درس جست و جو می کنند؟!   

 

http://jahanesanat.ir/?newsid=33448

 

جهان تخت

 


مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،5 آبان 94

 یک زمانی جهان تخت بود یعنی فکر می کردند که تخت است. بعد روشن شد که نه،کروی است و می چرخد. حالا دوباره برخی پیدا شده اند که می گویند جهان تخت است. جغرافیای جهان را نمی گویند البته و نمی گویند که زمین دیگر کروی نیست و گرد خورشید نمی چرخد. تختی تازه ی جهان یعنی دیگر در جهان قله نداریم،دیگر همه چیز دان نداریم،همیشه و همه جا برتر نداریم- این که همه کوتاه شده اند و یا همه بلند،خودش پرسش مهمی است. برخی هم می گویند جهان تخت است یعنی دیگر دارا و نادار نداریم- آنگونه که در قدیم داشتیم- و هم اکنون،همه تا اندازه ای دارا هستند. سرمایه داری سرعقل آمده و دولت رفاه می آفریند و نمی گذارد که کارگر و قشر ضعیف در فقر مطلق بسر برد. در این معنا فکر نمی کنم جهان تخت باشد اما بحث من این ها نیست. بحث سر این است که گویا برخی از ما هنوز در همان معناهای نخست زمان دقیانوس،می پنداریم که جهان تخت است! دست کم من یکی گمان می کنم که برخی هنوز هم چنین باوری دارند.

 طرف کافی است که به کسی عشق ورزد،به دوستی، نویسنده ای،اندیشه وری و یا هر کس دیگری- بسا که او را حتی یک بار هم از نزدیک ندیده باشد- با چنان شور و حرارتی درباره اش سخن می گوید و او را به فلک می برد که باور کردنی نیست. خب،هر جوری بخواهی حسابش کنی دارد در سده ی بیست و یکم میلادی و دوران ارتباطات می زید و در مدرسه و دانشگاه،از اندیشه های نو و خرد سنجشگر این روزگار و نقد کیش شخصیت چیزهایی شنیده،و بی گمان از ابزارهای گوناگون رسانه ای فراگیر،سراسر،به دور نبوده و نمانده است. اما گویا همه را از این گوش شنیده و از آن گوش به در کرده،و یا تنها برای آزمون های مدرسه و دانشگاه،از بر کرده است. هر چه باشد تاسف بار است و نشان می دهد که هنوز هم کسانی بر این باورند که زمین تخت است و قله هایی آنچنان بلند بر روی زمین هست که کسی حتی نمی تواند بدون آن که کلاه از سرش بیفتد به آنها بنگرد. هر چه باشد تآسف بار است و نشان می دهد که مدرسه و دانشگاه ما،از آسیب های زیادی در رنج است که چنین دانش آموختگانی دارد؛ کسانی که اگر بگویند زمین هنوز هم تخت است و بر سر شاخ یک گاو می چرخد مایه ی شگفتی چندانی نیست و دهان مان نباید خیلی هم باز بماند!

 اما اگر جهان- در معنای تازه اش- تخت هم نباشد به نظرم باید پذیرفت که رو به تختی دارد. اما این چگونه می تواند به گوش ما برسد و در ژرفای وجودمان بنشیند؟ خانواده،حکومت،مدرسه،دانشگاه،رسانه،جامعه مدنی و همه و همه مسئولیت دارند و باید پاسخگو باشند. اینها همه باید پرورش خودباوری و پرورش شهروند سنجشگر را در دستور کارشان بگذارند. اینها باید انسان خردمند و اصیل،نه پیرو و دنباله رو،بپرورند. اینها باید به ما حالی کنند که در این زمانه،هر کدام از ما،با کمی کوشش و اندیشه،می توانیم اثرگذارتر از آن باشیم که می پنداریم و قله های بلند جهان،دیگر چندان هم "سر به فلک" نیستند.    

 http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/47273/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AA%D8%AE%D8%AA    

      

 

نگاهی به کتاب "جهان تخت و آموزش و پرورش" *



سوزی بری

برگردان : مهدی بهلولی

"جهان تخت و آموزش و پرورش : چگونه پای بندی آمریکا به عدالت،آینده ی ما را تعیین خواهد کرد" کتابی است از لیندا دارلینگ هاموند. دارلینگ هاموند به عنوان یک آموزگار،پژوهشگر و نویسنده به خوبی شناخته شده است. او کارش را به عنوان آموزگار مدرسه ی دولتی در 1973 آغاز کرد و در 1978 دکترای خودش را از دانشگاه تمپل دریافت کرد. او به حق یکی از ده شخصیت بانفوذ و اثرگذار سیاست آموزشی کشور است و به عنوان رهبر تیم دگرگونی سیاست آموزشی باراک اوباما کار کرده است.

 این کتاب با بهره گرفتن از نمودار و آمارهای بسیار،به سنجش نمره های ریاضی،علوم،و سواد خواندن دانش آموزان سراسر جهان می پردازد. خبر ناامیدکننده برای هر کس در ایالات متحده که دل نگران بچه ها و مدرسه هایمان است این است که در دو دهه ی گذشته،افت چشمگیری در نمره های ما دیده می شود. و این درحالی است که این نمره ها در بسیاری از کشورهای دیگر،به طور پیوسته ای روبه بهبود بوده است.

 به نزد دارلینگ هاموند،بیش از هر چیز،ناهماهنگی،هم در بودجه و هم  درعملکرد آموزشی مدرسه های کشور اهمیت دارد. او یادآوری می کند که تاکید بر آزمون با جایزه ی بزرگ (که زیر فشار برنامه ی "هیچ کودکی جا نماند" اجرا می شود) با افت در نمره های ما،همبسته است. او درباره ی کامیابی ارزشیابی های عملکردی ایالت کنتیکت که در آنها از پرسش های باز (open-ended questions) استفاده می شود و ارزشیبابی های حل مسآله،انجام گرفته در کارولینای شمالی،می نویسد.

 جزییات مدرسه ها در فنلاند،کره،و سنگاپور نشان می دهند که در این کشورها،نمره ی همه ی دانش آموزانشان بهتر شده است. حتی با شمار بالاتر دانش آموزان مهاجر و عده ی زیاد در فقر،آموزش(به ویژه در زمینه ی حل مسآله و سنجشگرانه اندیشی) پیشرفت خود را حفظ کرده است. در این کشورهای کامیاب،به کارگیری بی باکانه ی آموزگاران سرزنده و دلسوز،و پشتیبانی از این آموزگاران با برنامه های مهارت آموزی های همیشگی در جریان کار،در اولویت است. فنلاند می گوید که آموزگاران از بالاترین درجه ی اهمیت برخوردارند؛ برنامه درسی کره روی پرورش همه ی کودکان تمرکز می کند؛و سنگاپور روی "مدرسه های اندیشنده" (thinking schools) با کمترین تاکید بر آزمون گرفتن متمرکز است.

ایالات متحده چگونه می تواند از کشورهایی بیاموزد که اولویت بالایی به آموزش کودکانشان می دهند؟ دارلینگ هاموند ادعا می کند که "کلید" این پرسش،آموزگاران کلاس درس هستند. آموزگاران باید از رهگذر یک برنامه درست و حسابی پیش آموزش (pre-teaching)، با مهارت های بالا در پرورش کودک و هنر آموزش،آماده شوند. باید انتظار کامیابی "همه" دانش آموزان در وجود آموزگاران نهادینه شود. باید نابرابری در بودجه میان منطقه های ثروتمند و فقیر رفع شود. دارلینگ هاموند همچنین از مدرسه های کوچک تر پشتیبانی می کند- دست بالا 1200 دانش آموز در دبیرستان ها (ایده آل 500- 300 دانش آموز).

 این کتاب تصویری زیبا از آموزش در آمریکا نمی کشد اما نویسنده در این که ما چگونه می توانیم از کامیابی دیگر کشورها بیاموزیم پیشنهادهایی خاص مطرح می کند. او ادعا می کند که یک برنامه بی باکانه که به سرعت کمبود آموزگار را حل کند و در همه ی منطقه های کشور به نحو شگفت انگیزی آموزش را بهبود بخشد سالانه 5 میلیارد دلار هزینه خواهد داشت- به مراتب کمتر از یک درصد هزینه ای که تا اینجا(2012) در جنگ در عراق صرف کرده ایم! آیا این کشور آماده است تا آن پای بندی را بپذیرد؟   

http://neifpe.blogspot.co.uk/2012/12/book-review-flat-world-and-education.html

*"جهان تخت" را برابر نهاد " The Flat World" آورده ام. نام کامل کتاب دارلینگ هاموند

"The Flat World and Education: How America’s Commitment to Equity will Determine Our Future"

می باشد. توماس فریدمن،ستون نویس سرشناس واشنگتن پست کتابی دارد با عنوان

" The World Is Flat: A Brief History of the Twenty-First Century"

که در سال 2005 منتشر نمود. این کتاب در سال 1388 و در ایران با عنوان " جهان مسطح است : تاریخ فشرده ی قرن بیست و یکم" با برگردان احمد عزیزی منتشر گردید. فریدمن گویا نخستین کسی است که اصطلاح جهان تخت یا مسطح را در معنای تازه اش به کار برده است.