
گفتوگو با دکتر حسین راغفر
دوماهنامه "چشم انداز ایران"،شماره 95 ،دی و بهمن 94
سمانه گلاب: بیش از دو سال از رویکارآمدن دولت یازدهم میگذرد. در این مدت دولت در عرصه اقتصاد سیاستهای مختلفی را اجرا کرده که با موافقتها و مخالفتهایی همراه بوده است. با این حال حتی برخی موافقان دولت هم تأکید میکنند سیاستهای اقتصادی هنوز تأثیر خود را بر معیشت مردم نگذاشته است و نتوانسته افت شدید قدرت خرید که در سالهای گذشته اتفاق افتاده را جبران کند؛ اما چه اتفاقی در اقتصاد ایران افتاده است که امروز مسئولان و کارشناسان، دیگر به فکر دستیابی به اهداف برنامههای بلندمدت در حوزه معیشت مردم نیستند و در خوشبینانهترین حالت همه به دنبال آن هستند که وضعیت مردم بدتر از گذشته نشود. این پرسشی بود که از حسین راغفر، عضو هیئتعلمی دانشگاه الزهرا پرسیدیم. وی در پاسخ به این پرسش انگشت اتهام را به سمت سیاستهای اقتصادی پس از جنگ تاکنون میگیرد و معتقد است مردم در این سیاستها همواره غایب بودهاند. متن این گفتوگو را در ادامه میخوانید.
به 10 سال گذشته برگردیم. در پروسه انتخابات ریاستجمهوری، دولتی روی کار میآید که مبارزه با فساد و ثروتاندوزی و حمایت از فقرا را بهعنوان اصلیترین شعار خود انتخاب میکند. این شعار در عرصه سیاست خارجی به نوعی استکبارستیزی بیمنطق و در عرصه سیاست داخلی به اجرای برخی سیاستهای اقتصادی خاص منجر میشود. در عمل اما پس از 8 سال به شرایطی میرسیم که کشور در یک انزوای کمسابقه در عرصه جهانی به سر میبرد، اما در عین حال وابستگی شدیدی به اقتصاد جهانی دارد. در عرصه اقتصاد داخلی نیز که وضعیت روشن است؛ فسادهای سیستماتیک گسترده، تورم و رشد منفی 6.8 درصدی تصویر کلی از شرایط کشور در سال 92 است. در این 8 سال چه اتفاقی افتاد که کشور به سمت چنین وضعیتی رفت؟
ما نباید به شعارهایی که یک دولت میدهد توجه داشته باشیم. تمرکز ما باید روی کارکردهای دولتها باشد. پس از سالهای جنگ، در کشور ما نهتنها یک تغییر جهت در سیاستهای اقتصادی به وجود آمد، بلکه در کل چارچوب نهادی نظام اقتصاد سیاسی کشور یک تغییر به وجود آمد. درنتیجه این تغییر، بهتدریج دو گروه رقیب در جامعه به وجود آمدند که ظاهراً حول شعارهای متفاوتی جمع شدند، اما عمده جهتگیری آنها استفاده از فرصتهای قدرت برای منافع شخصی بود. این همان معنای فساد است. صرفنظر از اینکه چه دولتی سر کار بیاید دعوای گروههای رقیب بر سر چگونگی توزیع منافع نفت گاز و منابع طبیعی کشور که اصلیترین منبع درآمد کشور به شمار میآید، بوده است. از آنجا که ما یک نظام شفاف اطلاعات و آمار نداریم و در برخی حوزه اصولاً آماری وجود ندارد و فضای کشور هم بهشدت دچار تحولات سیاسی است، در چنین شرایطی فرصتهای زیادی برای افراد در قدرت فراهم میشود تا آنها هر طور که مایل هستند از منابع طبیعی کشور در راستای منافع خود استفاده کنند. این روند در کل سالهای پس از جنگ وجود داشته، اما در دورههای مختلف شدت و ضعف پیدا کرده است؛ البته در دوران جنگ هم این دستهبندیها وجود داشت، اما ماهیت سیاسی آن به ماهیت اقتصادی غلبه داشت. پس از جنگ دو گروه از دل قدرت بیرون آمدند و به منابع و اعتبارات بانکی (که اصل این اعتبارات هم وابسته به ارز حاصل از فروش منابع طبیعی است)، فرصتها و امتیازهای توزیعی درون نظام قدرت دسترسی پیدا کردند و از این طریق انحصارات و شبهانحصاراتی را برای خود و گروههای سیاسی شبیه خود به وجود آوردند. در کنار این، در نظام قیمتگذاری نیز دستکاری شد که درنتیجه آن گروههای صاحب نفوذ طی این سالها درآمدهای نامشروعی را به هزینه تورم، رکود و فقر بهدست آوردند. این دو گروه هنوز هم هستند. زمانی نام اصولگرا-کارگزاران میگیرند، زمانی اصولگرا-اصلاحطلب هستند و البته میتوانند نامهای دیگری هم داشته باشند.
در دوران دولتهای نهم و دهم، جناحی از جریان موسوم به اصولگرا گروه رقیب را از عرصه سیاست حذف کردند و در عرصه اقتصاد هم برای آنها محدودیت جدی به وجود آوردند. در عین حال در این دوره درآمدهای ارزی نیز زیاد شد و در مقابل، فضای سیاسی کشور بیش از هر زمان دیگری پس از انقلاب با انسداد همراه شد. این وضعیت بهترین شرایط را فراهم میکند تا سوءاستفادههای گسترده در اقتصاد کشور صورت بگیرد.
مصادیق این سوءاستفادهها در اقتصاد چه بود؟
یکی از مصداقهای این سوءاستفادهها، اعتبارات بانکی است که وجه بارز آن 160 هزار میلیارد تومان دیون معوق بانکی است. آمار متفاوتی که در این زمینه وجود دارد به این دلیل است که برخی از این شرکتها بدهیشان استمهال میشود؛ یعنی بدهی آنها به تعویق میافتد و از این آمار بیرون میآید، اما درنهایت یک دِین است و باید در آمار بیابد. با این حال این تمام تصویر فساد بانکی نیست. بخشی از فساد که در این آمار هم نمیآید مربوط به وامهای ارزانقیمتی است که به برخی دادهشده و بازپرداخت هم میشود، اما در جایی که باید، مصرف نمیشود؛ یعنی مثلاً فردی به نام یک واحد تولیدی وام کلانی را بهصورت یکباره دریافت میکند (این خلاف مقررات بانکی است) و این پول را در بانک دیگری سرمایهگذاری کرده و نرخ بهره بالاتری دریافت میکند و بدهی خود را به بانک هم میدهد، اما در این میان سود کلانی هم دریافت میکند.
این 160 هزار میلیارد تومان معوقه بهعلاوه وامهایی که درجای خود مصرف نشدهاند، همه سرمایههای کشور هستند که اگر در سرمایهگذاری و تولید از آنها استفاده میشد میتوانست شغل ایجاد کند و به بنیه تولید کشور اضافه کند؛ اما در جای دیگری مصرف شد.
از طرف دیگر چون کالاها در داخل تولید نشده، واردات بیشتر شده و درنتیجه تقاضا برای ارز افزایش یافته است. افزایش تقاضا برای ارز به معنی افزایش قیمت ارز است که این باعث تورم و افزایش هزینههای تولید میشود. بسیاری از بنگاههای فعال در اقتصاد کشور به دلیل همین افزایش قیمت ارز ورشکست شدهاند و درنتیجه رکود هم به وجود میآید. این داستانی است که در این مدت اتفاق افتاد و ریشه اصلی آن فساد است. فساد یک پدیده سیاسی است، اما اهداف آن اقتصادی است. نکته تأسفآور این است که این داستان تنها مربوط به گذشته نیست و گریبان حال حاضر را هم گرفته است. مثلاً فردی در گذشته یک وام یک میلیارد تومانی گرفته است و امروز باید بابت اصل و فرع آن 18 میلیارد تومان بپردازد، اما از زمانی که وام را گرفته اعلام ورشکستگی کرده است. درنتیجه فقط باید اصل وام را بپردازد و بابت فرع آن بخشیده میشود. این یک غارت دیگر است که در کشور بسیار رواج پیدا کرده و از این طریق هم دیون بانکها پرداخت نمیشود. همه اینها هزینههایی است که مردم میپردازند. مسلماً اگر این افراد به گروههای صاحب نفوذ وصل نبودند امکان چنین سوءاستفادههایی از سیستم بانکی و بهطورکلی از مردم نداشتند.
صحبت شما این است که ما سالها دو بلوک قدرت داشتهایم که اینها در کنار هم فعال بودهاند و البته منافعی را هم کسب کردهاند. از سال 84 یکی از این بلوکها تضعیف شد و راه را برای رفتار بدون حد و مرز رقیب باز گذاشت. درنتیجه فساد بهصورت بیسابقهای گسترش یافت. حال در این شرایط راهحل برونرفت چیست؟ آیا احیای بلوک سیاسی اقتصادی رقیب برای محدودکردن بلوک موجود میتواند راهحلی باشد تا در سایه آن یک ثبات در اقتصاد به وجود آید و طبقه متوسط بهتدریج رشد کند؟
این تحلیل را نورث هم مطرح میکند، اما نمیتوان آن را به همه جوامع تعمیم داد. از این رویکرد بهعنوان گروگانگیری متقابل اسم برده میشود. جامعه ما ویژگیهای خاص خود را دارد و در این جامعه این رویکرد شدنی نیست. نخستین ویژگی جامعه ما این است که یک دولت نداریم و دو دولت در صحنه وجود دارد که این یکی از معضلات ماست. ظرفیتها و منابع مالی در جامعه ما اجازه نمیدهد که دو دولت داشته باشیم و هزینههای دو دولت را بپردازیم. اگر بخواهیم به هر دو این دولتها منابع برسانیم، نتیجه این است که منابع لازم برای انباشت سرمایه وجود نخواهد داشت. از طرفی باید در نظر داشت که یکی از این دولتها بسیار قدرتمند و مقتدر است که بیش از 50 درصد اقتصاد کشور را کنترل میکند و به هیچکس هم پاسخگو نیست. 50 درصد دیگر هم مربوط به دولتی است که از مردم رأی میگیرد؛ اما واقعیت این است که این دولت هم مقتدر نیست. به معنای دیگر دولت منسجمی هم نیست. علاوه بر این دولت دوم در برابر دولت اول از موضع برابر هم برخوردار نیست و به همین دلیل نمیتوانند از موضع برابر با هم گفتوگو کنند. یا این دو گروه یکی میشوند، یعنی دولت دوم کامل به شکل خدمتگزار و مطیع دولت نخست درمیآید یا اینکه در خدمت نیست و در تعارض قرار دارد. تا زمانی که این ساخت سیاسی وجود دارد ما بهطور مستمر شاهد رشد ناکارآمدی در اقتصاد کشور خواهیم بود.
تبعات این ناکارآمدی گسیختگی جامعه است. درنتیجه این گسیختگی گروههای اجتماعی به وجود آمدهاند که هیچ تعلقخاطری به یک فرهنگ و میراث مشترک ندارند. درنتیجه ما شاهد یک تفرق هم در جامعه هستیم.
با این توضیح تنها کاری که دولت دوم یعنی دولت منتخب میتواند انجام دهد این است که در حوزه خود از توان کارشناسی جامعه استفاده کند و در فضایی که در اختیار دارد بهترین سیاستهای ممکن را به اجرا درآورد. به نظر میرسد در حوزه سیاست خارجی چنین اتفاقی افتاد؛ یعنی یک توافق عمومی برای حل مسئله وجود داشت و دولت هم از توان کارشناسی استفاده کرد و این پرونده را به سرانجام رساند. اگر این منطق را بپذیریم به نظر شما دولت یازدهم در حوزه اقتصاد چگونه عمل کرده است. آیا توافق برای حل مسئله اقتصادی وجود دارد و اگر این توافق وجود دارد توان کارشناسی دولت میتواند این معضلات را حل کند؟
به اعتقاد من اجماع در مورد وضعیت اضطراری جامعه هنوز برای بسیاری از افراد در دولت نخست به وجود نیامده است. مشکل اصلی هم همینجاست. در مورد بدنه کارشناسی هم صحبت زیاد است. انیشتین جمله بسیار جالبی دارد که میگوید ما نمیتوانیم با همان تفکری که مشکل را ایجاد کرده به دنبال حل مشکل باشیم. اگر این موضوع را در مورد اقتصاد در نظر بگیریم مشخص میشود که نمیتوان با همان سیاستهای اقتصادی که این شرایط را به وجود آورده به دنبال حل مشکلات بود. سیاستهای تعدیل ساختاری که در 25 سال گذشته به اجرا درآمده درنهایت تأمینکننده منافع این دو گروه قدرت بوده و مردم در این سیاستها غایب بودهاند. اگر دولت میخواهد گام اصلاحی بردارد، نخستین گام این است که این نگاه را تغییر دهد. درنتیجه حاکمیت نگاه نئولیبرالی در اقتصاد مردم از صحنه تصمیمگیری و ذینفعبودن کنار گذاشته شدند. نشانههای این فرآیند هم واضح است. در حال حاضر سیاستهای خروج از رکود که دولت پیشنهاد داده نیز همین رویکرد را دنبال میکند. این سیاستها نه برای بهبود وضعیت مردم، بلکه برای نجات بنگاههایی است که میلیاردها دلار از منابع کشور را در اختیار گرفتهاند، اما در اثر فساد و ناکارآمدی به جایی رسیدهاند که مردم از آنها استقبال نمیکنند. درنتیجه دولت برای خروج آنها از بحران خودساخته به هزینه مردم وارد صحنه شده است. این سیاستها مشابه سیاستهایی است که جرج بوش پس از بحران اقتصادی امریکا به کار گرفت و 750 میلیارد دلار در یک قلم برای نجات بانکهایی که مسئول بحران بودند، هزینه کردند.
در تجربه ایران در همین طرح وام خرید خودرو دولت طی یک مدت کوتاه 3000 میلیارد تومان بابت 120 هزار خودرو، اعتبار به بانکها تزریق کرده است. از طرف دیگر بنگاههای بزرگ شبهانحصاری در کشور که تشکلهای قدرتمند اقتصادی و سیاسی دارند (پتروشیمی، بانک، خودرو، فولاد و...) فشار میآورند و ناکارآمدی خود را با هزینه مردم تأمین میکنند. مثالی میزنم؛ قرار بوده «ال 90» خودرویی باشد که 100 درصد آن در داخل کشور تولید میشود، اما تنها 40 درصد آن تولید داخل است. این بدان معناست که برای تأمین بخشهای دیگر خودرو به ارز نیاز داشتیم. وقتی برای 120 هزار خودرو تقاضای کاذب در بازار ایجاد شود، به این معناست که تقاضا برای ارز در کشور بالا رفته است. درنتیجه قیمت ارز بالا میرود. این اتفاقی بود که در نزدیک ایام اربعین در کشور شاهد آن بودیم، چون مصادف بود با سفر مردم به عراق، افزایش ارز به افزایش تقاضای مردم نسبت داده شد، درحالیکه تنها بخشی از افزایش نرخ ارز از این ناحیه بود. دولت هم درنهایت از این افزایش ارز منتفع میشود. جالب اینجاست که بخش مهمی از متقاضیان خودرو در این طرح اخیر، نمایشگاههای اتومبیل بودند که واسطه خریدوفروش خودرو هستند، نه تقاضاکنندگان نهایی. در این طرح امکان نظارت بر اینکه چه کسانی و به چه تعدادی این خودروها را خریداری میکنند وجود نداشت. درنتیجه شرایطی ایجاد شده که عدهای با نرخ 16 درصد خودرو خریدهاند و میتوانند آن را بفروشند و پول آن را به بانک بدهند و سود 22 درصد بگیرند که این هم منبع فساد است.
معنای این سیاست این بود که منابعی به هزینه کل جامعه، به سمت بانکها و خودروییها سرازیر شد. درنتیجه این سیاست همانطور که گفته شد نرخ ارز افزایش یافت که این تورم را به جامعه تحمیل میکند و هزینه این تورم توسط طبقات پایین جامعه پرداخت میشود، چراکه نمیتوانند داراییها و درآمدهای خود را متناسب با تورم افزایش دهند.
به نظر شما طرح وام خودرو و سیاست کارت اعتباری خرید لوازمخانگی نمیتواند کمکی به اقشار ضعیف جامعه باشد و قدرت خرید را به آنها برگرداند؟
این کارتها و این وامها برای افرادی است که در استخدام دولت یا استخدام مراکزی هستند که میتوانند گواهی و فیش حقوقی داشته باشند. همین یک شرط، بخش مهمی از جامعه را از بازار دریافت خارج میکند. ضعیفترین طبقات اقتصادی که آسیبهای زیادی هم دیدهاند، در این سیاست دیده نشدهاند و به همین دلیل است که میگویم مردم در این سیاست غایب هستند. مادامی که ما نگاه خود را به سیاستهای اقتصادی تغییر ندهیم نمیتوان تغییری در این مسیر ایجاد کرد. این نگاه محصول نگاه خاصی در اقتصاد است. چون در این سیستم نهادی که بتواند صدای مردم باشد وجود ندارد، درنتیجه در سیاستها هم جایگاهی برای مردم وجود ندارد. با این توصیف ما به همان عبارت انیشتین برمیگردیم که تا وقتی نگاه ما به مسائل اقتصادی تغییر نکند در بر همین پاشنه میچرخد. درنتیجه در این ساختار، ناکارآمدیها، رکود و تورم بیشتر خواهد شد.
توجه داشته باشید که تورم یک سازوکار بازتوزیع است. وقتی کسی دارایی ثابت دارد نسبت به تورم نگرانی ندارد چون میتواند ارزش دارایی خود را حفظ کند یا حتی افزایش دهد، اما طبقات پایین جامعه در اثر تورم آسیب میبینند و فاصله آنها با حداقلهای زندگی بیشتر میشود. درنتیجه شکاف اجتماعی بیشتر میشود. در گذشته وقتی گفته میشد مردم به دلیل فقر به کلیهفروشی روی آوردهاند، کسی توجه نمیکرد و میگفتند که این صحبتها سیاهنمایی است. الان همه کلیهفروشی را پذیرفتهاند و کار به جایی رسید که یک نماینده مجلس اعلام کرد کلیهفروشی یک روند عرضه و تقاضاست و عدهای میفروشند و عدهای میخرند. زمانی که این نگاه بر جامعه وجود دارد، تغییر ممکن نیست. این نگاه نابرابری را افزایش داده و فساد را گسترده میکند. کسی که توانایی اقتصادی دارد میتواند همهچیز بخرد و کسی که درآمد ندارد، اصولاً انسان محسوب نمیشود. در این نگاه آدمها مصرفکننده هستند، نه شهروند؛ و هر فرد به نسبت حضور در بازار وزن دارد.
شما توضیح دادید که در سالهای پس از جنگ گروههایی در اقتصاد شکل گرفتند که منابع اقتصادی را به سمت منافع خود سوق میدادند. قدرت این گروهها نهتنها کم نشده، بلکه در 10 سال گذشته افزایش هم داشته است. در عین حال منابع دولت چه از نظر مادی و چه از نظر توان مقابله با گروهها، محدود است. آیا سیاستی وجود ندارد که بتوان همزمان هزینههای دولت را کم کرد ، اما اصلاح اقتصادی هم انجام داد؟ به نظر میرسد سیاست کاهش تورم از جمله سیاستهایی بود که با هزینه کم انجام شد، اما منافع خوبی برای اقتصاد داشت.
من اعتقاد ندارم که دولت برای کاهش تورم اقدامی انجام داد. مهمترین اقدام دولت در این زمینه بیاقدامی دولت بود. این سیاست هم بخشی از نگاه حاکم بر اقتصاد است که معتقد به دخالتنکردن دولت است. دخالتنکردن دولت در این نظام نهادی همان نتایجی را دارد که امروز شاهد آن هستیم. در برخی حوزهها که دولت باید دخالت داشته باشد کاری انجام نمیشود، اما در تزریق پول به صنایع خاص و حمایت از آنها مانند پتروشیمیها و خودرو فعالانه وارد اقتصاد میشود. به نظر من دولت در اقتصاد تلاش کافی نداشته است. دولت باید از روز اول گزارشی ارائه میداد و در آن مشخص میکرد که حضور نهادهای نظامی، انتظامی و امنیتی و ... در فعالیتهای اقتصادی چه هزینههایی دارد. باید توجه داشت در چنین شرایطی سیاستهای ابلاغی رهبری هم امکان اجرا ندارد. در سیاستهای ابلاغی روی اصل 44 قانون اساسی و خصوصیسازی تأکید شده است، اما ما چیزی بهعنوان خصوصیسازی نمیبینیم. بر اساس آمارهای رسمی فقط 3 درصد واگذاریها به بخش خصوصی بوده و باقی به نهادها و گروههای مختلف حکومتی سپردهشده است. درنتیجه، اینها در اسم خصوصی شدهاند، اما در عمل هنوز به سرچشمه نفت اتصال دارند. قرار بر این بود که این شرکتها از نفت و بودجه جدا شوند، اما هنوز دیون معوقه آنها وجود دارد و هزینههای آن را دولت بهنوعی متحمل میشود. دولت نتوانسته مسئولان عالیرتبه کشور که متعلق به دولت نخست هستند متقاعد کند که ادامه وضع موجود برای کشور فاجعه است. این یکی از کاستیهای اساسی دولت است. مسئله دوم هم تغییر نوع نگاه در اقتصاد است که این هم وجود ندارد. دلیل اینکه ما تغییر نگاه نداریم این است که افراد دارای قدرت و ثروت در کشور ما در سطوح تصمیمگیری هم دخالت دارند. متأسفانه بسیاری از افرادی که در بخش عمومی حضور دارند در بخش خصوصی و در همان حوزه تصمیمگیری خود فعال هستند و منفعت دارند. همه جای دنیا این فساد است، اما در ایران این وضعیت وجود دارد. بخش عمومی عرصه کسانی است که آرمانهای بزرگ ملی دارند. عرصه تصمیمگیری عرصه فداکاری است. اگر کسی این مسئله را نفهمد نقش دولت را نفهمیده است. ما یک نماینده مجلس که فرزند بیکار داشته باشد، نمیشناسیم. ما یک مقام دولتی نمیشناسیم که فرزند وی در مشاغل سطح پایین باشد. وقتی کسی که در موضع تصمیمگیری است درد مردم را لمس نکرده، متوجه اوضاع هم نیست. درصورتیکه برای آنها وضعیت اقتصادی هم توضیح داده شود و دانایی پیدا کنند، اما در مرحله عمل پای منافع به میان میآید و حاضر نیستند از منافع خود بگذرند. مشکل بعدی این است که دولت فعلی هم یک دولت فراگیر نیست و از همه آرا و نظرها در آن حضور ندارند و همان سیاستهایی که پس از جنگ دنبال شد در این دوره هم دنبال شده است.
در این شرایط و ساختار که توضیح دادید راهحل اصلاح چیست؟
باید یک دولت انتحاری روی کار بیاید که هدف اصلاح داشته باشد. بداند که در این مسیر با موانع بسیاری روبهرو است، اما بایستد و حرف خود را بزند. اگر هم امکان فعالیت نداشت کنار برود. رئیس سازمان مالیاتی اعلام میکند اکنون 20 تا 25 درصد از تولید ناخالص داخلی کشور مالیات پرداخت نمیکند که این خود سالانه حدود 30 هزار میلیارد تومان است، از سوی دیگر 40 درصد تولید ناخالص ملی کشور نیز از نظر قانونی معاف از مالیات است. بخشی از این معافیتها مربوط به همین نهادها و شرکتهای زیرمجموعه آنهاست. این مسائل باید شفاف شود و برای مقابله عزم جدی وجود داشته باشد.
در این شرایط برای حل مشکل هم افراد بسیاری باید وارد شوند. مسئله اقتصاد ایران از بحران عبور کرده و میتواند بدتر شود. چشمانداز اقتصاد کشور روشن نیست و حتی میتوان گفت تیره است. این حساسیتها باید به دولت بزرگ منتقل شود. این نقش تنها برای دولت نیست و کارشناسان و رسانهها هم نقش مهمی دارند. مشکلات را باید گفت و نگرانیها باید منتقل شود اما مادامیکه این نگرانیها برچسب سیاسی میخورند مشکل حل نمیشود. علاوه بر این باید این محافظهکاری در نظام اداری (که همه جای دنیا هست و افراد مطیع افراد بالاتر از خود هستند) همراه با استقلال فکری شود. باید فراتر از ملاحظات سیاسی، نگرانی ملی در این زمینه به وجود آید.
زمانی که به اتفاقهای منطقه در تونس، مصر، لیبی و سوریه نگاه میکنیم دو عامل اصلی را در آن دخیل میبینیم؛ نخست، نابرابری گسترده و دوم بیکاری گسترده. اتفاقهای رخداده در فرانسه را هم که ریشهیابی میکنیم به همین دو عامل میرسیم. امروز اگر داعش در دنیا دفن شود، باز هم جریان دیگری به راه میافتد و قربانیان تبعیض به آن میپیوندند. جامعه ما هم دو مشکل بیکاری و نابرابری را دارد و باید به آن حساس باشد. کشور ما ظرفیت پیشرفت دارد، تنها باید تغییر نگاه داشت.
آدرس گفت و گو در چشم انداز ایران
http://www.meisami.net/Cheshm/Cheshm/Cheshm/ch95/ch95-23.htm
نشریه چشم انداز را می توانید در اینجا ببینید.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 16:22 توسط مهدی بهلولی
|