اسکات ساموئلسون*

برگردان : مهدی بهلولی، روزنامه فرهیختگان، ص اندیشه،1 شهریور 94

کاشف به عمل آمد که تحصیل درعلوم انسانی گزینش شغلی چندان بدی هم نیست. اما ارزش راستین این علوم را در جای دیگری باید جست.

این افسانه که پولی در تحصیل در رشته های علوم انسانی نیست به تازگی از سوی انجمن دانشکده ها و دانشگاه های آمریکایی و مرکز ملی نظام مدیریت آموزش عالی رد شد. پژوهش آنها که در ژانویه امسال(2014) منتشر گردید تحلیلی بود بر داده های اداره ی آمار آموزش و شغل حدود سه میلیون تن از ساکنان آمریکا. در این پژوهش روشن شد که "در سال های اوج درآمد(56 تا 60 سالگی) کارکنانی که در علوم انسانی یا علوم اجتماعی به عنوان کارشناس تخصص گرفته اند سالانه به طور میانگین حدود 2000 دلار بیش از کسانی حقوق می گیرند که به عنوان کارشناس در زمینه های حرفه ای یا پیش حرفه ای تخصص گرفته اند."

 این پژوهش نشان داد که اکثریت زیادی از کارفرماها ناامید هستد که بتوانند دانش آموختگانی را به کار بگیرند که "توانمندی به اثبات رسیده در سنجشگرانه اندیشی،خوب ارتباط برقرار کردن،و حل مساله های پیچیده" دارند." و اینها همان مهارت های هستند که میان ما و مطالعه ی علوم انسانی پیوند می زنند.

 به عنوان کسی که در دانشکده ای عمومی،فلسفه درس می دهد از چنین تلاش هایی سپاسگزاری می کنم؛ تلاش هایی که از رشته های فرهنگی در برابر تاخت و تازها دفاع می کنند. اما شک دارم که فروش فلسفه به عنوان راهی به ثروت آینده بتواند موثر باشد. چه تعداد از خانواده ها حاضرند برای بچه های خود پول خرج کنند تا یک دوره نظریه ی اخلاقی را بگذرانند برای این که بتوانند در یک سرمایه گذاری 0.03 درصد سود بیشتری ببرند؟ من هنوز دانشجویی ندیده ام که پس از خواندن "متافیزیک" ارسطو بانگ بردارد که " این متن می تواند ما را به سود 41 درصدی شرکت جهانی ماشین های بازرگانی برساند!"

اندیشیدن به ارزش علوم انسانی،البته بیشتر در چارچوب درآمد و کار،نکته ی مهمی را نادیده می گیرد. آمریکا باید بکوشد تا جامعه مردمانی آزاد باشد که سخت دغدغه ی "جست و جوی خوشبختی" دارند نه تنها جامعه ای باشد از کارمندانی که خوب پاداش می گیرند و خوب رفتار می کنند.

 یک آموزش علوم انسانی درست،ذهن را با هنر و ایده های بزرگ مجهز می کند،به ما توان مستقل اندیشیدن می دهد،و به جهان با همه ی پیچیدگی و بزرگی اش ارج می گذارد. آیا کسی هست که درد آرزو برای معنا را احساس نکند؛معنایی که آن سوی کار و سیاست هاست،و با رازهای زندگی،دلباختگی،درد و مرگ درگیر می شود؟

 زمانی دانشجویی داشتم کارگر کارخانه. همه ی نوشته های شوپنهاور را خواند تنها برای این که چند خطی را بیابد که من در کلاس درس از شوپنهاور بازگو کردم. یک کلاهبردار پیشین،نوشته ای نیشدار به من نوشت درباره ی ستم حداقل محکومیت اجباری،با این استدلال  که این حداقل محکومیت برای وفادار ماندن به یکی از استانداردهای انتقام جویانه یا سودگرایانه که او در کتاب درآمدی به اخلاق خوانده بود،به نحو فلاکت باری شکست می خورد. یک آموزگار موسیقی پیش دبستانی را دیدم که بر "جمهوری" افلاطون نوری تازه انداخت. یک کهنه سرباز خودسر،دل باخته ی منطق گردید(او هم اکنون در برکلی دارد مدرسه ی عالی حقوق را به پایان می رساند). یک پناهنده سودانی،با ترس و لرز از من پرسید که آیا ما می توانیم استدلال های آزادی مذهب ها را بخوانیم؟ هیچ چیزی برای من حیاتی تر از جان لاک- یا راستش را بخواهید علوم انسانی- به نظر نمی رسد.

 من شادمانم دانشجویانی که در رشته هایی همانند فلسفه تخصص می گیرند بسا که سرانجام همان اندازه یا حتی بیشتر از کسانی پول درآورند که در رشته های تجاری تخصص می گیرند. این اما از دلیل اصلی که من فکر می کنم ما باید در علوم انسانی سرمایه گذاری کنیم بسیار دور است. 

*اسکات ساموئلسون، نویسنده ی کتاب "ژرف ترین زندگی انسانی : درآمدی به فلسفه برای همه" است که در سال 2014 منتشر گردید.     

http://www.farheekhtegan.ir/?nid=1739&pid=10&type=0