چرا به لوله کش ها افلاطون درس می دهم؟

رشته های فرهنگی و علوم انسانی تنها برای برگزیدگان نیست
اسکات ساموئلسون*
برگردان : مهدی بهلولی، روزنامه شهروند،بخش طرح نو،11 امرداد 94
یک بار در هوایپما به کسی گفتم من در دانشکده ی عمومی فلسفه درس می دهم برگشت گفت : "پس شما به لوله کش ها،افلاطون درس می دهید؟" گفتم آره،اما به کمک- پرستاران،سربازان،کلاهبرداران پیشین،آموزگاران موسیقی پیش دبستانی،سرایداران،پناهندگان سودانی،تکنسین های توربین های بادی آینده،و یک عالمه دانشجویان دیگری که احساس می کنند به دیپلمی به عنوان بلیت ورودی به کارناوال اقتصادی مان نیاز دارند. به خاطر کارم،موقعیتی بی همتا دارم تا به گفت و گوهای کنونی درباره ی ارزش علوم انسانی – که به گمانم راهش را گم کرده – بیندیشم.
طبق معمول، برای دل نگرانی، چیزهایی فراوانی هست : دود شدن یکریز موقعیت های آموزشی تمام وقت،استفاده ی زیادی و سوء استفاده از کمک- استادان، کاهش بودجه دولتی،کم شدن گزینه ها و تخصص های درسی در رشته های علوم انسانی،افزایش بدهی دانشجویان، دوره گردی تکنولوژیست ها همانند گلوله های جادویی[گلوله هایی که هدف های متحرک را دنبال می کنند]،و توصیف فراگیر دانشجویان به عنوان مصرف کنندگان. افزون بر این،من با همه ی وجود متآسفم که برتری نوع خاصی از منطق اقتصادی- اداری ( منطق "پیامدها"، "برآوردها" و "عامل اصلی" ) دارد ارزش هایی را می فرساید که نه تنها پایبندی به علوم انسانی،بلکه به خود دموکراسی را نیرومند می سازند.
به نزد من،مسآله ی پیش روی علوم انسانی،تنها درباره ی علوم انسانی نیست. درباره ی رشته های فرهنگی است- با تعریفی کلی تر از این رشته ها که ریاضی،علوم،و اقتصاد را هم در بربگیرد. اینها نیمی از موضوع های به اصطلاح STEM(علوم،فن آوری،مهندسی، ریاضی) را تشکیل می دهند. اگر هدف یک آموزش،تنها پیشرفت اقتصادی و قدرت فنی است این رشته ها هم،درست همانند علوم انسانی،برای کار در آینده و پیشرفت فنی،از اهمیت کمتری برخوردار خواهند شد- و تاکنون نیز تا اندازه ای شده اند. چرا بیشتر نهادهای آموزشی،نباید کلاس هایی همچون ریاضی داد و ستد برای پرستاران ارائه دهند؟ چرا باید هیچ کس – به جز متخصصان سرگرمی و کارشناسان خاص- درس هایی در ستاره شناسی،فرگشت [تکامل] انسان،یا تاریخ اقتصادی نگذرانند؟ راستی در مطالعه ی رشته های فرهنگی،به ویژه موضوعی همچون فلسفه،چه سودی نهفته است- البته اگر سودی وجود داشته باشد؟ و در یک کلام،چرا لوله کش ها باید افلاطون بخوانند؟
پاسخ من این است که ما باید بکوشیم تا جامعه ای از مردمان آزاد باشیم نه تنها جامعه ای از مدیران و کارکنانی که خوب پاداش می گیرند. هنری دیوید ثورو درست نوشت : "گویا ما از یاد برده ایم که اصطلاح " آموزش فرهنگی- هنری" در آغاز و در میان رومیان به آموزشی گفته می شد شایسته ی مردان آزاد؛ در حالی که یادگیری داد و ستد و پیشه ها که تنها ابزار امرار معاش اند تنها شایسته ی برده ها دانسته می شد." در میان لوله کش های آینده،دوستداران افلاطون به همان اندازه ای هستند که در میان نخبه های دره ی سیلیکون[ مترجم : منطقه ای در آمریکا،که شرکت های مهم انفورماتیک جهان حضور دارند].
آموزش های فرهنگی- هنری،سنت وار،ویژه ی طبقه های بالاتر بوده اند. این مساله سه دلیل مهم دارد. نخست این که این آموزش،به کار اوقات فراغت طبقه های بالاتر می آید تا لذت های برتر زندگی انسانی را جست و جو کنند : بتهوون گوش کنند،گیاه شناسی مطالعه کنند،ارسطو بخوانند،و با تورهای شکوفا کننده ی تخیل،به ایتالیا بروند. دوم این که اعضای طبقه ی اشرافی، به خاطر امتیازهایی که با زاده شدن با خود به همراه دارند و می باید رهبری موقعیت ها در سیاست و بازار را به دست گیرند، نیاز به مستقل اندیشیدن دارند. در حالی که افراد در طبقه های پایین تر، تنها و تنها برای این درنظر گرفته می شوند که تا چه اندازه خوب می توانند از پس پیامدهای [سیاست های] معین جورواجور بر آیند افراد طبقه های بالا باید بدانند چگونه پیامدها[ی سیاست ها] را ارزیابی کنند و برخلاف افق ارزش ها (horizon of values ) به آنها بنگرند. در پایان (و این سومین دلیل،اغلب،به زبان آورده نمی شود) این که آموزش های فرهنگی – هنری،همچون نشانی برای امتیاز و اعتبار رمزگذاری می شوند،تا طبقه ی بالاتر بتوانند خودشان را به روشنی از کسانی جدا سازند که باید برای ساختن فراغت و ثروت احتمالی خود، کار بکنند.
با نگاهی روشنفکرانه ما نمی توانیم به استقبال جامعه ای برویم که اندک ثروتمندان آن از امتیازهای فراغت و ثروت لذت ببرند در حالی که توده ها به خاطر آنها در رنجند. این همان نارویی است که رشته های فرهنگی با خود به همراه دارند. اغلب،ثروتمندان در این کشور،به گونه ای روزافزون،به پرداخت شهریه های گزاف به مدرسه های پیش دانشگاهی،دانشکده های خوب رشته های فرهنگی،و دانشگاه های برگزیده،رو می آورند تا بچه های شان فرصت های عالی پرورش ذهن شان را به دست آورند، لباس سرمایه ی فرهنگی به تن بپوشند،و برای عضو اثرگذار جامعه،مهارت های بایسته را فراگیرند. در این میان، قشر برگزیده از ارزش آموزش برای طبقه های کمتر برخوردار سخن می گوید؛ آموزشی در چارچوب آماده سازی برای اقتصاد جهانی. و باز هم بدتر،آنها اغلب از نظام های آموزشی ای پشتیبانی می کنند که برای تولید "کارکنان خوب" – تو بخوان "کارگران سر به راه" – طراحی شده اند. باری،پول،برای آموزش دولتی تیغی برنده می شود[ تا از آن آموزش بزند] و شهریه ها سر به فلک می کشند. طبقه ی متوسط- چه رسد به تهیدست- باید در نبردی سخت روی سطحی یکسره شیب دار بجنگد و زمان و پولش را صرف هنرهایی کند در دسترس مردمان آزاد.
به عنوان یک استاد دانشگاه با تجربه های زیاد به خوبی می دانم که ارزش رشته های فرهنگی همواره در میان بسیاری از مردم گم خواهد شد،دست کم در لحظه های معینی از زندگی هایشان.(هرگاه از همایشی برمی گردم از این آزرده ام که بسیاری کسان که ارزش فلسفه را گم کرده اند شغل آموزش فلسفه را یافته اند!) اما من فکر نمی کنم که این گروه از مردم به هیچ پیش زمینه ی اقتصادی یا شکلی از کار محدود شوند. تجربه ام از آموزش در مدرسه های کمابیش برگزیده، به من نشان داده اند که در میان لوله کش های آینده به همان اندازه دوستدار افلاطون هست که در میان نابغه های دره ی سیلیکون، و در میان کمک- پرستاران و سربازان به همان اندازه صداهای اثرگذار برای دموکراسی مان یافت می شود که در میان پزشکان و غول های تجارت.
من به تازگی از یکی از دانشجویان پیشین ام – یک کارگر کارخانه- نامه ای سپاسگزارانه دریافت کردم از این که او را با شوپنهاور آشنا کرده ام. در شگفت شدم چرا که من در کلاس درس زمانی را به این بدبین آلمانی اختصاص نداده بودم. آن نامه توضیح داد که من در کلاس درس چند خطی از شوپنهاور را بازگو کرده ام و همان چند خط،به تخیل آن دانشجو جرقه زده است. هنگامی که او پس از خواندن جلد 1 و 2 کتاب "جهان همچون اراده و نمایش" آنچه که من بازگو کرده بودم را نیافته بود بسراغ کتاب "پارراگا و پارالی پومنا" شوپنهاور رفته و سرانجام آن را پیدا کرده بود. نامه، پیوستی هم داشت،داستانی کوتاه که او با پیامی شوپنهاوری نوشته بود. البته ایشان نامه ای بلندتر هم به من نوشت و سپاسگزاری کرد که من ناخواسته او را به یک ذهن خویشاوند جذب کرده ام.
یک بار در طول یک سخنرانی درباره ی رواقی ها،گفتم با نظم روحی درست،می توان حتی در زمان در رنج بودن هم به راستی آزاد و خوشحال بود. دیدم اشک در چشمان یکی از دانشجویانم حلقه زده است. یادم آمد که به تازگی خواهرش در سودان، به خاطر درگیری میان قدرت های محلی،به زندان افکنده شده است. از اشک های او می شد فهمید که خواهرش بسا که جویای یک آزادی سخت رواقی بوده است؛آنگونه آزادی که من به آن پرداخته بودم.
یک بار سرایداری داشتیم که تجربه های باطنی خودش را با تجربه های غزالی،صوفی قرون وسطا می سنجید. زمانی دانشجویی داشتم از پدر- مادری سفید پوست بی پول و ساده- خودش اینگونه توصیف می کرد- که دو بخش از دون کیشوت را خواند به خاطر این که من واژه ی "کیشیوتی ها" را به کار گرفتم. مادری که رضایت داده بود پسر معلولش را زیر تیغ یک جراحی خطرناک ببرند و زنده هم بیرون نیامده بود با چشمانی پر از اشک از من پرسید : "آیا کانت درست می گفت که پیامد یک عمل در ارزش اخلاقی آن هیچ نقشی بازی نمی کند؟" کهنه سربازی خودسر که دوره ی استدلال ورزی پایه را می گذراند دلباخته ی منطق صوری شد و هم اکنون در برکلی دارد مدرسه عالی حقوق را به پایان می رساند.
آتش همواره جرقه خواهد زد. آیا ما می خواهیم در آن بدمیم یا می کوشیم آن را خاموش کنیم؟
*اسکات ساموئلسون، نویسنده ی کتاب "ژرف ترین زندگی انسانی : درآمدی به فلسفه برای همه" است که در سال 2014 منتشر گردید.
آدرس متن انگلیسی :
http://www.theatlantic.com/education/archive/2014/04/plato-to-plumbers/361373/
آدرس ترجمه در روزنامه شهروند :
http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/38905/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DA%A9%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%8C-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%9F