رویای بودجه ی بدون کسری آموزش و پرورش

 


مهدی بهلولی،روزنامه آفتاب یزد،ص نخست،30 فروردین 95

اگر سری به رسانه های کشورهای توسعه یافته و پیشرو در جهان آموزش بزنیم آنچه بیشترین نمود را دارد نقدهایی است که در زمینه برنامه های آموزشی در حال اجراست. برای نمونه این که برنامه ی دانشگاه یا دانشکده ی های آموزش و پرورش باید چگونه باشد تا آموزگارانی شایسته و توانمند پرورش دهند. و یا این که در آموزش و پرورش،پدید آوردن رقابت میان دانش آموزان بهتر و بیشتر جواب می دهد یا پدید آوردن جوهمکاری. در میان خود آموزگاران چطور؟ آیا مدرسه ی بهتر،مدرسه ای است که میان آموزگارانش رقابت بیشتری وجود دارد یا همکاری بیشتری؟ چگونه می توانیم دانش آموزانی اندیشه ور و سنجشگر بار بیاوریم؟ بحث فلسفه برای کودکان به میان می آید. و خیلی از بحث های آموزشی خواندنی و ارزنده دیگر. اما در رسانه های ما،آنچه که از آموزش و پرورش بیشترین نمود را دارد و بازتاب می یابد کسری بودجه است! و حقوق پایین آموزگاران،و این که هم اکنون یک ماه از سال 95 هم گذشت و هنوز هم حق التدریس 7 ماه پیش آنان و دستمزد آزمون های کشوری خرداد و شهریور و دی ماه گذشته پرداخت نشده است. در رسانه های کشورهای دیگر هم،بحث های اقتصادی و بودجه ای دیده می شود اما تا آنجا که این نگارنده جست و جو کرده و می کند در میان خبرهای آموزشی،دست بالا نیست. شوربختانه در ایران،ما هم اکنون سال هاست که در آموزش و پرورش با کسری بودجه روبرو هستیم و از پژوهش و نوآوری و نوکاری چندان خبری نیست. گویا بودجه ی بدون کسری آموزش و پرورش دارد به رویایی دست نیافتنی بدل می شود! هر از چندی نیز،رخداد تلخی روی می دهد که پرده از وضعیت نابسامان آموزش و پرورش،به ویژه در منطقه های محروم کشور برمی دارد. این که دیواری فرو می ریزد و آموزگاری برای نجات دانش آموزانش اقدام می کند و متآسفانه خودش جانش را از دست می دهد و بعد روشن می شود که این آموزگار فداکار فرهیخته، نه آموزگاری رسمی که خرید خدمتی بوده با حقوق 450 هزار تومان در ماه و آن هم هفت ماه بوده که حقوقی دریافت نکرده است- فراموش نکنیم  که بنا به قانون کار،حداقل حقوق، بیش از 800 هزار تومان است و آموزش و پرورش باید نسبت به حقوق های زیر این مبلغ پاسخگو باشد. و بعد بحث کلاس های خشت و گلی به میان می آید و روشن می شود که هنوز 1000 کلاس مدرسه های ما اینگونه اند.

 باری، گویا تا اطلاع ثانوی،تنها باید درباره ی کسری بودجه ی آموزش و پرورش و پیامدهای آن نوشت. و جالب این است که اگر قانونی هم تصویب می شود تا به این وضع اندکی سر و سامان دهد اجرا نمی شود! برای نمونه،و آنگونه که چند روز پیش خبرگزاری تسنیم نوشت،برابر تبصره 24 بودجه 94  : " شرکت‌ها و بانک‌های دولتی باید از طریق صرفه‌جویی در هزینه‌های خود به‌مبلغ 17هزار میلیارد ریال پس از واریز به خزانه در اختیار وزارت آموزش و پرورش قرار دهند تا در امور مربوط به پرداخت مطالبات فرهنگیان هزینه شود. اما علی اصغر فانی وزیر آموزش‌وپرورش معتقد است :«از این بندهای قانونی چیزی گیر این وزارتخانه نیامده است.» وزیر آموزش‌وپرورش در این رابطه گفت : جلسات متعددی را با حضور آقای ابوترابی فرد نایب‌رئیس مجلس و اعضای سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی برای تحقق تبصره 24 قانون بودجه سال 94 برگزار کردیم اما به‌جای 1700 میلیارد تومانی که در قانون لحاظ شده بود صرفاً 34هزار میلیارد تومان جمع‌آوری شد و آن را هم چون به پایان سال رسیدیم نتوانستیم دریافت کنیم. مجلس به‌دنبال آن بود که به آموزش و پرورش کمک شود اما چیزی گیر ما نیامد."

اما هم اکنون که زمان تصویب بودجه سال 95 است و مجلس شورای اسلامی به این مهم ورود کرده،انتظار این است که نمایندگان مجلس با همکاری و همراهی دولت،بودجه ی آموزش و پرورش را چنان تصویب کنند که آموزش و پرورش در سال 95 دست کم با کسری بودجه روبرو نباشد. از مجلس همچنین انتظار نظارت بیشتر بر قانون های می رود که به بهبود این شرایط کمک می کنند. یکی دیگر از قانون هایی که در این رابطه وجود دارد و باید به آن بیشتر اهمیت داده شود ماده 78 قانون مالیاتی است که سال گذشته تصویب شد و به دولت ابلاغ گردید : " به‌ منظور برقراری عدالت آموزشی و اجرای اصل سی‌ام (30) قانون اساسی و تجهیز کلیه آموزشگاههای آموزش و پرورش با اولویت مناطق محروم و روستاها، آستان قدس رضوی و آن دسته از مؤسسات و بنگاههای اقتصادی زیرمجموعه نیروهای مسلح و ستاد اجرائی فرمان امام و سایر دستگاههای اجرائی که تا زمان تصویب این قانون مالیات پرداخت نکرده‌اند،به استثنای مواردی که اذن ولی‌فقیه وجود دارد،موظف به پرداخت مالیات مستقیم و مالیات بر ارزش افزوده می‌باشند،منابع حاصله صرفاً‌جهت توسعه عدالت آموزشی در اختیار وزارت آموزش و پرورش قرار می‌گیرد تا براساس آیین‌نامه‌ای که به این منظور تهیه و به تصویب هیأت وزیران می‌رسد، هزینه نماید."

http://aftabeyazd.ir/33718-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%AC%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%B3%D8%B1%DB%8C--%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4.html

 

چرا باید دانشجویان بدانند چگونه یادداشت رسانه ای بنویسند

 


پسی سالبرگ و جاناتان هسک*(2016)

برگردان : مهدی بهلولی،روزنامه همدلی،30 فروردین 95

"آتیکوس به من گفت که صفت ها را دور بریز،و من واقعیت ها را نگه داشته بودم." (هارپر لی،کتاب "کشتن مرغ مقلد" 1960)

 هدف دانشکده های آموزش و پرورش در همه جا،آماده کردن دانش آموختگان شان برای دگرگون ساختن جهان است. اما چالش اصلی این است که ابزار معمول رساندن دانش بهسازی،بسیار کند و بسیار کم زورتر از آن است که بتواند کارگر بیفتد. دانشجویان چه بسا دانش آنچه که انجام می دهند را داشته باشند اما اغلب نمی دانند که چگونه بر دیگران اثر بگذارند. بیرون از دانشگاه، نوشته ی کارآمد امروزین درباره ی آموزش و پرورش،دیگر نیازی به طول و تفصیل نوشته های سنتی ندارد. در عوض،یادداشت ها،نوشته های وبلاگی،و آنچه که در رسانه های اجتماعی منتشر می شوند، روشی درخور شده اند برای تماس برقرار کردن با خوانندگانی که زمان توجه (attention span ) کوتاهی دارند و روز به روز بیشتر اطلاعات شان را از تلفن های همراه شان می گیرند. اگر آموزشگران می خواهند در گفت و گوهای آموزشی جهانی،صداهای بلندتری داشته باشند ما در دانشگاه ها باید به دانشجویان کمک کنیم تا این شیوه ی تازه ی ارتباط گیری را فراگیرند- شیوه روشن و کوتاه گفتن،و مهم تر از همه، سازگار  و هماهنگ با زمان های توجه رو به کاهش مان.

 آنگونه که تجربه ی آموزشی ما در دانشکده ی تحصیلات تکمیلی آموزش و پرورش دانشگاه هاروارد نشان می دهد بیشتر دانشجویان در نوشتن مطالب آموزشی بلند،چندان مشکلی ندارند اما با نوشتن یادداشت های کوتاه تر که دیدگاه های شان را درباره ی موضوع های آموزشی نشان می دهند،مشکل دارند. از این رو،این سازندگان دگرگونی های آینده،امکان اثرگذاری بر افکار عمومی و عمل کردن در سطحی خیلی بزرگ تر را از دست می دهند.

جایی برای بیان دیدگاه در دانشگاه؟

هر درسی که ما در هاروارد آموزش می دهیم تکلیفی به همراه دارد که از دانشجویان می خواهد تا درباره ی یک موضوع آموزشی موضعی بگیرند که آن را با جان و دل قبول دارند. تنها شرط این است که نوشته شان پیرامون 600 واژه باشد. در خواندن نخستین پیش نویس ها- گذشته از این که دانشجویان از نظر آموزشی چه اندازه قوی بودند- می توانستیم ببینیم که آنان در معرفی نگرش های خودشان دشواری زیادی داشتند و راحت نبودند؛راحت تر برای آنان نوشتن پژوهش های نقل قولی و پذیرش زبان آموزشی رایج  بود. در واقع،متن هایی که بیانگر باورهای شخصی اند سراسر برای شان بیگانه بود. ما به دو نکته پی بردیم : نخست این که دانشجویان،بیش از نیمی از فضای متنی موجودشان را صرف زمینه سازی،استناد به کارهای دیگران،یا تلاش برای پوشش گسترده تر بحث های مربوط به بهسازی آموزشی کردند. دوم این که آنان بیشتر توجه شان را به تاکیدگذاری بر تشخیص یک مشکل (برای نمونه این که ما باید حرفه ی آموزش را حرفه ای سازی کنیم) نهادند اما چیز چندانی درباره ی راه حل ها ننوشتند( برای نمونه این که برای حرفه ای سازی این حرفه،به طور دقیق چه پیشنهادی دارند).

 شگفت زده از این رخداد،آغاز کردیم به پرسش از خودمان که چرا نوشتن یادداشت تا این اندازه چالش برانگیز است. شاید به بی توجهی ما برمی گشت که رهنمودنامه ای برای دانشجویان مان آماده نکرده بودیم. یا شاید این کاستی از نهادهای آموزش عالی است که از دانشجویان می خواهند تا نوشتارهای آموزشی بلند بنویسند؛ نوشتارهایی که دیگر جای بی همتای خود را در انتقال پژوهش از دست داده اند.

 نوشتن آموزشی،مهارت مهمی است که همه ی دانشجویان فارغ التحصیل،باید به خوبی یاد بگیرند. با این رو اگر دانشجویان درباره ی نفوذ بر افکار عمومی و هواداری از بهسازی های آموزشی،جدی هستند به گمان ما باید مهارت های نوشتن باورهایشان را نیز نیرومند و بُرنده سازند. توانایی بیان روشن و اثرگذارانه ی یک دیدگاه،پای سنجشگرانه اندیشی(critical-thinking)،سخن گفتن،نوشتن،و مهارت های خواندن را به میان می آورد- و هر دانشجوی فارغ التحصیلی باید این مهارت ها را تا پیش از فارغ التحصیلی فراگیرد.

کمک به دانشجویان تا پذیرای صدای خودشان باشند

این کاری است که ما انجام می دهیم. ما برای شناخت آنچه که یک یادداشت اثرگذار را می سازد کارگاهی بلند مدت برگزار می کنیم. ما به دانشجویان،یادآوری می کنیم که بسیاری از خوانندگان امروزی،زمان توجه کوتاهی دارند و این که بند نخست نوشته،باید آن اندازه گیرا باشد که آنان را به خواندن بیشتر برانگیزد. سپس ما زمینه های دست یابی به پنج عادت ذهنی یک نویسنده ی یادداشت را برای آنان فراهم می سازیم :

  • ما از آنان می خواهیم که پیش از آغاز به نوشتن،درباره ی نکته ای که می خواهند بگویند به دقت بیندیشند تا به یگانه موضوعی دست یابند که می خواهند به کوتاهی و روشنی بیان کنند.
  • ما آنان را تشویق می کنیم تا پذیرای صدا،اثرگذاری،و تجربه های خودشان باشند؛آنان باید پرشور و اصیل باشند،و توجه خواننده را به موضوع شان جلب کنند.
  • ما از دانشجویان می خواهیم تا از زبان گنگ، کلی گویی و پرداختن به دیدگاه های گوناگون بپرهیزند.
  • ما اطمینان حاصل می کنیم که دانشجویان به کمک واقعیت ها از باورهایشان پشتیبانی می کنند.
  • ما به آنان می گوییم که اگر از مشکلی نام می برند بایستی راه حل های آن را هم پیشنهاد دهند.

  پس از آن این اصل کلیدی به میان می آید : اجازه می دهیم به دانشجویان تا به هر تعداد که می خواهند یادداشت های خودشان را بازنویسی کنند تا جایی که می پندارند یادداشت کامل شده است- این کار اغلب 15 تا 20 درصد همه ی نمره شان را در برمی گیرد. این کار چه بسا،بی همتا و مفیدترین تجربه ی یادگیری دانشجویان باشد. ما می خواهیم به آنان یاد دهیم که نوشتن یک یادداشت،همواره به بازنویسی و ویرایش نیازمند است. نویسندگان یادداشت ها،گذشته از میزان تجربه شان،باید بتوانند بازخوردی ویرایشی بگیرند و دیدگاه های انتقادی را تاب بیاورند.

آنچه ما آموختیم     

ما از آموزش روش نوشتن یادداشت هایی که دیدگاه شخصی را بیان می کنند دو نکته آموختیم. نخست این که نوشتن یادداشت های رسانه ای به خوانندگان عمومی درباره ی موضوع های آموزشی،کار دشواری است. این کار نسبت به نوشته های دانشگاهی معمولی، نیاز به عادت های ذهنی و مهارت های انتقال پیام متفاوتی دارد. دوم این بسیاری از دانشجویان فارغ التحصیل باور دارند که گرچه آنان درباره ی آموزش و پرورش نظرهایی دارند اما صدایی ندارند تا در گفت و گوهای همگانی،دیدگاه هایشان را بیان کنند. ما پی برده ایم که همه ی آنچه که باید کرد این است که شخص در روزنامه کشوری یا روی یک تارنگار محبوب یادداشت منتشر کند تا این قالب ذهنی را به طور چشمگیری تغییر دهد. با داشتن امتیاز آموزش به آموزشگران برجسته ای که آرزوی تغییر جهان را در سر می پرورانند ما دریافته ایم که در یک چشم انداز اطلاع رسانی که به سرعت در حال دگرگونی است این آموزشگران اثر بیشتری خواهند گذاشت اگر مهارت های انتقال پیام شان را روزآمد کنند.آموختن چگونگی نوشتن یک یادداشت کوتاه ِ گیرا که دربردارنده دیدگاه شخصی است جای خوبی برای آغاز است.

*پسی سالبرگ،آموزشگر و دانشور سرشناس فنلاندی است. او به تازگی به نزد جاناتان هسک،مدرس دانشکده ی تحصیلات تکمیلی آموزش و پرورش دانشگاه هاروارد و آموزشیار سالبرگ آمده است. هسک،مدرک کارشناسی ارشد خود را در سال 2014 در "سیاست و مدیریت آموزشی" گرفته است.

آدرس متن انگلیسی :

http://pasisahlberg.com/why-students-need-to-know-how-to-write-an-op-ed/

 

آدرس متن ترجمه در روزنامه همدلی :

http://www.hamdelidaily.ir/?newsid=9315

جهان پیچیده ی ما

 


مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،30 فروردین 95

برخی "چیز"ها پیچیده اند. یعنی آدمی را با خود درگیر می کنند و تا مدت ها،و شاید برای همیشه، دست از سرت بر نمی دارند. انسان،مدرسه،جامعه،کنش و خیلی "چیز"های دیگر می توانند پیچیده باشند. انسانی چند بعدی و فرهیخته همچون استاد محمد رضا شجریان که در این چند وقتی که از خبر بیماری او می گذرد و به جرات می توانم بگویم که از نزدیک حتی یک تن را ندیده ام که با آمدن نامش،احساس ژرف ناراحتی و نگرانی نکرده باشد و از ته دل آرزوی بازگشت تندرستی کامل ایشان را بر زبان نرانده باشد،پدیده ای پیچیده و چند بعدی است. دبیرستان پسرانه ای که همین چند روز پیش و در یک نظرسنجی درس آمار،50 درصدشان می نویسند که به آهنگ های غمگین گوش می دهند و آهنگ های غمگین است که آنان را جذب می کنند خبر از جامعه  ی جوان پیچیده ای می دهد. آموزگار حق التدریسی که دو بچه خردسال دارد و در مرز میان ایران و پاکستان درس می دهد،هفت ماه بیشتر پیشینه ی کاری ندارد و در آن هفت ماه هم هیچ حقوقی دریافت نکرده است و با این همه بی مهری و بی توجهی که در حقش رفته،هنگامی که می بیند در زنگ تفریح،دیواری قدیمی دارد بر سر شاگردانش آوار می شود،بی تفاوت نمی ماند و جان خودش را بر سر نجات جان شاگردانش می نهد،پدیده ای پیچیده است و نشان می دهد که این سخن ایمانوئل لویناس،که انسان در برابر دیگری مسئولیت نامتناهی دارد چندان هم غلوآمیز نیست و درستی خودش را در همین جاها نشان می دهد که ندایی درونی،کسی چون زنده یاد حمید رضا گنگوزهی را وامی دارد که به هر قیمتی که شده،ولو به قمیت جانش،کاری کند. دانش آموز سال نخست دبیرستانی که با چاقو به دبیر فیزیکش حمله ور می شود و او را می کشد و یک سال و نیم بعد و با وجود درخواست قصاص خانواده،حکم سه سال زندان و پرداخت دیه می گیرد، سوژه و داستانی پیچیده است که انسان را سخت در خود فرو می برد. و پیچیده تر این که در فضای "روشنفکری" ایرانی،حتی به تو فرصت پرسش از حکم هم نمی دهند و حتی حاضر نیستند که خبر را در یک کانال اطلاع رسانی تلگرامی آموزگاران بگذارند! آخر ما دیگر خیلی "روشنفکر" شده ایم،همگی تنها و تنها و یک صدا باید فریاد بزنیم که قاتل کودک است و باید هر چه زودتر،و بی اما و اگر،آزاد شود و بهتر است هیچ صدای دیگری و صدای هیچ کس دیگری،و از آن میان خانواده محسن خشخاشی دبیر جان باخته نیز،به گوش کسی نرسد!

 وباز برویم سراغ همان نظرسنجی های مدرسه ای،که از میان 20 دانش آموز دبیرستانی پسر تنها یک نفر فیلم ایرانی را بر فیلم خارجی ترجیح می دهد و تنها یک نفر کتاب خواندن را به تماشای فیلم. و اینها همه خبر از جهان شگفت و پیچیده ی پیرامون ما می دهند : صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. جهانی که در آن آموزگارانی هم پیدا می شوند که در فضای مجازی،به گفته ای بیست و پنج صدم بیست و پنج صدم،با همدیگر چهار میلیون تومان پول جمع می کنند تا کمک کنند به خانم یک زندانی تا برود همسرش را آزاد کند. و همانا که داستان این همدلی ها و همیاری ها،داستان بلندی است که خوشبختانه این روزها از اینجا و آنجا شنیده می شود و  وصفش،زبان و بیانی توانا و "پیچیده" می طلبد. به هر رو،جهان پیرامون ما،جهان پیچیده ای است و باید بکوشیم این پیچیدگی ها را ببینیم و به آنها بیندیشیم و ذهن و زبان خودمان را بر روی واقعیت های تازه،گشوده نگه داریم.            

http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/61616/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7

بخشی از گفت و گوی روزنامه آفتاب یزد با محمد علی نجفی

 


29فروردین95

....

ارزیابی تان از عملکرد دکتر فانی چیست؟


به عنوان مقدمه بگویم که ارزیابی من مهم نیست. مهم این است که ارزیابی گروه‌های ذی نفع نسبت به عملکرد ایشان چیست. منظور از گروه‌های ذی‌نفع در وهله اول معلمان هستند که باید دید فضای موجود در بین این صنف نسبت به کارکرد وزیر خودشان به چه صورت است؛ مثبت است یا منفی. گروه دوم اولیای دانش آموزان است که مستقیما با عملکرد آموزش و پرورش و نتایج کار این وزارتخانه درگیرند و گروه سوم خود دانش آموزان هستند که نظرشان نسبت به اقدامات آموزش و پرورش حائز اهمیت است و اینکه اصلا یک دانش آموز از اینکه به مدرسه می‌رود لذت می‌برد یا اینکه با بی‌میلی و دشواری تحصیل می‌کند، مهم است. گروه چهارم کارشناسان فرهنگ و تعلیم و تربیت هستند که باید در این موردنظر بدهند. اما در مجموع من فکر می‌کنم عملکرد دولت در بخش آموزش و پرورش می‌توانست بهتر از اینی باشد که در طول دو و نیم سال گذشته انجام گرفت. ببینید ما در همین سال94، 26هزار میلیارد تومان از بودجه دولت را صرف هزینه‌های جاری آموزش و پرورش کردیم.


این واقعا رقم بالایی است من برای اینکه یک دیدی نسبت به این عدد پیدا شود اینگونه توضیح می‌دهم که کل بودجه هزینه ای دولت در سال94، حدود 180هزار میلیارد تومان بوده است. 26هزار میلیارد تومان یعنی حدود 15درصد کل. یعنی اگر 27هزار میلیارد بود دقیقا می‌شد 15درصد کل. یعنی دولت 15درصد از کل هزینه‌های جاری را به آموزش و پرورش اختصاص داده است آن هم توسط دولتی که مشکلات بزرگی مثل هزینه‌های بهداشت و درمان، دانشگاه ها، هزینه‌های نیروی انتظامی و نظامی بر دوشش است. مثلا فرض کنید برای نیروهای نظامی و انتظامی حداقل باید حدود 15 الی 20درصد بودجه دولت صرف آن بخش می‌شده است. در سال گذشته در ارتباط با بهداشت و درمان و بیمه‌های سلامت شما ببینید دولت چه رقم بزرگی را هزینه کرده است، بنابراین 15درصد بودجه که صرف آموزش و پرورش شده واقعا حداکثر توان دولت در این بخش بوده است البته من می‌پذیرم که هنوز هم کمبودها خیلی زیاد است و من خودم این موضوع را به آقای رئیس جمهور همین چند روز پیش گفتم که واقعا من شرمنده می‌شوم در پیشگاه معلمان وقتی به جمع آنها می‌روم. خب معلمان نسبت به بنده لطف دارند و دعوت می‌کنند که در جمع آنها صحبت کنم. در آن مجامع مثلا وقتی معلمان می‌گویند ما از مهرماه سال گذشته تاکنون حق‌التدریس‌هایمان پرداخت نشده است، پاسخی قانع‌کننده برای این مسئله ندارم که به آنها بدهم از یک طرف هم می‌بینم که دولت چه سعی وافری برای حل مشکلات آموزش و پرورش داشته است. من فکر می‌کنم مدیریت منابع مالی در آموزش و پروش خیلی مهم است و علیرغم اینکه دولت 26 هزار میلیارد تومان هزینه کرده این کار به خوبی صورت نگرفته است. در این بخش، این وزارتخانه نتوانسته است نظر و رضایت فرهنگیان را جلب کند و نتوانسته حتی آن پرداخت‌های اصلی مثل حق‌التدریس فرهنگیان را بپردازد. خب این اتفاق نشان می‌دهد که ضعف هایی در سیستم مدیریت منابع مالی آموزش و پرورش وجود دارد. در مجموع به نظر من دولت می‌توانست عملکرد بهتری در بخش آموزش و پرورش داشته باشد. ان شاء الله در سال جاری شاهد این عملکرد بهتر خواهیم بود.


اخیرا بحث ادغام وزارتخانه‌های علوم و آموزش و پرورش در مجلس مطرح شده است. چقدر با ادغام این دو وزارتخانه موافق هستید؟
من جزو اولین کسانی بودم که بحث ادغام این دو وزارتخانه را مطرح کردم. وقتی وزیر آموزش و پرورش بودم در سال 69، این موضوع را عنوان کردم و در آن زمان در دولت آیت الله هاشمی رفسنجانی که دکتر معین وزیر فرهنگ و آموزش عالی بود هم مقداری درباره آن بحث کردیم. یعنی از نظر اصولی به نظر من کار درستی است، اما به لحاظ اجرایی و عملیاتی ممکن است الان میسر و حتی به صلاح نباشد.


اینکه می‌گویم به صلاح نباشد از این لحاظ است که بالاخره دولت یا هیئت وزیران دور یک میز می‌نشینند و تصمیم می‌گیرند. اگر وزارت علوم و آموزش و پرورش در هم ادغام شوند خب این به این معناست که یکی از وزرای فرهنگی و علمی و آموزشی را در دولت کم کرده‌ایم یعنی قدرت چانه‌زنی در این بخش در دولت را کاهش داده‌ایم.


ببینید طبیعی است که وزیر صنعت به فکر صنعت است. وزیر مخابرات به فکر مخابرات است بنا نیست آنها برای آموزش، تحقیق و علم دلسوزی کنند درست است که هیئت وزیران و دولت مسئولیت مشترک دارند ولی در بحث‌های دولت هر وزیر تلاش می‌کند از حیطه ماموریت و وظیفه مستقیم خودش دفاع کند، بنابراین از این لحاظ فعلا صلاح نیست یک عضو از مجموعه آموزشی و علمی دولت را کم کنیم و وزن این مجموعه را در دولت پایین بیاوریم.


از نظر عملیاتی نیز به نظر من این کار بسیار مشکل است و به این راحتی نیست به خصوص که وزارت علوم هم به هر حال خیلی گرفتاری‌های اجرایی‌اش زیاد شده است. ما 5 میلیون دانشجو در کشور داریم درست است که همه آنها زیر پوشش وزارت علوم قرار ندارند ولی تعداد زیاد دانشگاه‌ها و توسعه بی‌رویه‌شان در سال‌های گذشته در اقصی نقاط کشور و مشکلات عدیده بودجه‌ای که امروز با آن مواجه هستند ادغام این دو وزارتخانه را میسر نمی‌سازد. وزارت علوم وزارتخانه‌ای است پر از مشکلات.

http://aftabeyazd.ir/33524-%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA.html#sel=22:1,85:2

سخنی با نمایندگان مجلس درباره بودجه آموزش و پرورش

 


مهدی بهلولی،روزنامه جهان صنعت،ص جامعه،29 فروردین 95

از سال 89 تا 94 درصد دانش آموزان مدرسه های پولی از حدود 7 درصد به حدود 11 درصد کل دانش آموزان افزایش یافت. یکی از استدلال های مهم پشتیبان این افزایش این است که باید تلاش کرد تا جایی که می توان فرزند کسانی که توانایی پرداخت هزینه های آموزشی دارند را به مدرسه های پولی فرستاد تا دست آموزش و پرورش در ارائه خدمات آموزش دولتی کیفی به دیگر بچه ها بازتر شود. اما آنچه که در عمل رخ داده و می دهد این چنین نیست و بیشتر به نظر می رسد که منظور از فرستادن هر چه بیشتر دانش آموزان به مدرسه های پولی،کم کردن هزینه های کل نظام آموزش و پرورش باشد و نه افزودن بر کیفیت آن. در تایید این سخن می توان به ارزیابی آذر ماه سال گذشته ی مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی استناد داد که در بررسی خود از چهار سال بودجه ی آموزش و پرورش در طول برنامه پنجم توسعه نوشت : "در پایان برنامه ی پنجم توسعه،نسبت دانش آموزان مدارس غیردولتی به 45/10(ده ممیز چهل و پنج صدم) درصد کل دانش آموزان رسیده است. این نسبت در سال اول برنامه پنجم 67/7(هفت ممیز شصت و هفت)بوده است. به نظر می رسد که از هدف اصلی تآسیس چنین مدارسی در برنامه ریزی های آموزشی و توسعه کشور غفلت شده است. اصل بر این بود که اعتبار دانش آموزان غیر دولتی به عنوان دانش آموزان دولتی در سرجمع اعتبارات آموزش و پرورش منظور شود و آموزش و پرورش نیز با بهره گیری از اعتبار مزبور،نسبت به ارتقای کیفیت آموزشی و سالم سازی محیط های پرورشی و آموزشی اقدام کند،ولی این هدف مترقی،عملی نشده است." در طول سال های برنامه پنجم توسعه،در حالی که شمار دانش آموزان مدرسه های نمونه دولتی 74 درصد افزایش داشته  شمار دانش آموزان مدرسه های شبانه روزی 19 درصد کاهش داشته اند. در همین دوره بر شمار دانش آموزان دبستانی افزوده شده و از شمار دانش آموزان راهنمایی و دبیرستانی کاسته شده است. حال اگر همه ی این آمار و اطلاعات را کنار هم بگذاریم گویا بتوان نتیجه گرفت که آموزش و پرورش دارد به سوی یک نوع "نخبه گرایی" ویژه پیش می رود یعنی به سوی آموزشی که سطوح بالا و کیفی تر آن،هرچه بیشتر در اختیار طبقه های شهری و مرفه تر قرار می گیرد. بررسی پیامدهای آموزشی،فرهنگی،اجتماعی،سیاسی، و ... این رویکرد،فراتر از این یادداشت کوتاه است اما روی هم رفته شاید بتوان گفت در چنین شرایطی زیاد نمی توان دل به توسعه ای انسانی بست. بی گمان چنین آموزشی،توانایی شناسایی همه استعدادهای یک ملت را نخواهد داشت و چه بسیار توانمندی های نهفته ای که هرگز امکان نمود نخواهند یافت.   

 هم اکنون زمان بررسی بودجه سال 95 در مجلس است. از نمایندگان مجلس انتظار می رود به آنچه در آموزش و پرورش در جریان است و پیامدهای آن،توجه ویژه نمایند. کیفیت آموزشی بالا و برابر،بدون درنظر گرفتن بودجه ی فراخور،دست یافتنی نیست. هم اکنون بسیاری از برنامه های کیفیت بخش آموزش،سراسر،به کنار رفته اند. پرورش انسان فرهیخته،تنها در چاردیواری کلاس – آن هم از نوع شلوغ آن- ممکن نیست. آموزش کیفی،کتابخانه،آزمایشگاه،فضای شاد و بزرگ و دلنشین،و گردش های علمی – هنری می خواهد. گردش های علمی- هنری یکی از ابزارهای نیرومندی است که می تواند فضای خشک و سرد و بی جان آموزش و پرورش را دگرگون سازد و بر گیرایی آن بیفزاید. افزون بر این می تواند شناخت و نگرشی ویژه در اختیار دانش آموزان بگذارد که با کلاس و کتاب درسی اگر نگوییم ممکن نیست دست کم باید گفت که بسیار دشوار است. ناگفته پیداست که اینها همه در نبود بودجه کافی،به دست نخواهد آمد. شوربختانه هم اکنون سال هاست که آموزش و پرورش،مبتلا به بیماری کسری بودجه است و به درستی روشن نیست که این بیماری کی درمان خواهد شد. افزون بر توجه به بودجه ی آموزش و پرورش،از نمایندگان مجلس انتظار نظارت بیشتر بر اجرای قانون هایی می رود که می توانند هم به افزایش بودجه ی آموزش و پرورش کمک کنند و هم به عدالت آموزشی. برای نمونه ماده 78 قانون مالیاتی که سال گذشته به دولت ابلاغ گردید. در ماده 78 می خوانیم : " به‌ منظور برقراری عدالت آموزشی و اجرای اصل سی‌ام (30) قانون اساسی و تجهیز کلیه آموزشگاههای آموزش و پرورش با اولویت مناطق محروم و روستاها، آستان قدس رضوی و آن دسته از مؤسسات و بنگاههای اقتصادی زیرمجموعه نیروهای مسلح و ستاد اجرائی فرمان امام و سایر دستگاههای اجرائی که تا زمان تصویب این قانون مالیات پرداخت نکرده‌اند،به استثنای مواردی که اذن ولی‌فقیه وجود دارد،موظف به پرداخت مالیات مستقیم و مالیات بر ارزش افزوده می‌باشند،منابع حاصله صرفاً‌جهت توسعه عدالت آموزشی در اختیار وزارت آموزش و پرورش قرار می‌گیرد تا براساس آیین‌نامه‌ای که به این منظور تهیه و به تصویب هیأت وزیران می‌رسد، هزینه نماید."        

 http://jahanesanat.ir/49524-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%AC%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%E2%80%8C%D9%88%E2%80%8C%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4.html

 

یک فایل صوتی درباره ی تفکر انتقادی

 

در تارنمای زیر،فایل صوتی یک دفاعیه کارشناسی ارشد درباره ی آموزش تفکر انتقادی به کودکان است که به نظر من ارزش شنیدن دارد :

http://rahaayi.com/dialogical-meeting-1/

 

کتاب های پائولو فریره را نیز می توانید دانلود کنید

 

ماده 78 مالیاتی و دولت یازدهم

 

مهدی بهلولی،روزنامه شرق،ص جامعه،24 فروردین 95

عدالت آموزشی،یکی از موضوع های مهم جهانی در گستره ی آموزش و پرورش است به گونه ای که کمتر بحث جدی آموزشی را می توان یافت که به این مساله توجه نکرده باشد. در ایران نیز، و از دیرباز تاکنون،در میان سخنان کارگزاران آموزشی و برنامه های آموزش و پرورش،بحث عدالت آموزشی مطرح بوده است. خوشبختانه از یکی دو سال پیش،و با برگزاری دو همایش درباره ی عدالت آموزشی در دانشگاه های تهران،به نظر می رسد که میزان توجهات به این امر مهم افزون شده باشد. یکی از نشانه های امیدبخش،تصویب و ابلاغ ماده 78 قانون مالیاتی کشور است که در سال گذشته در مجلس شورای اسلامی به تصویب و به تایید شورای نگهبان رسید و به دولت ابلاغ گردید. در ماده 78 آمده است : " به‌ منظور برقراری عدالت آموزشی و اجرای اصل سی‌ام (30) قانون اساسی و تجهیز کلیه آموزشگاههای آموزش و پرورش با اولویت مناطق محروم و روستاها، آستان قدس رضوی و آن دسته از مؤسسات و بنگاههای اقتصادی زیرمجموعه نیروهای مسلح و ستاد اجرائی فرمان امام و سایر دستگاههای اجرائی که تا زمان تصویب این قانون مالیات پرداخت نکرده‌اند،به استثنای مواردی که اذن ولی‌فقیه وجود دارد،موظف به پرداخت مالیات مستقیم و مالیات بر ارزش افزوده می‌باشند،منابع حاصله صرفاً‌جهت توسعه عدالت آموزشی در اختیار وزارت آموزش و پرورش قرار می‌گیرد تا براساس آیین‌نامه‌ای که به این منظور تهیه و به تصویب هیأت وزیران می‌رسد، هزینه نماید." شاید مهم ترین نکته ی این ماده ی قانونی،تآکید آن بر پرداخت این مالیات به آموزش و پرورش و صرف آن در راستای توسعه عدالت آموزشی باشد. قرار است که این هزینه ها صرف تامین هزینه های غذایی مدارس شبانه روزی،تامین سرویس رفت و آمد مناطق محروم و روستایی،توسعه و تقویت فعالیت های آموزشی و پرورشی،تعمیر و تجهیز مدارس و بهسازی فضای آموشی،آموزش ضمن خدمت فرهنگیان و.... گردد.

 هم اکنون که مجلس شورای اسلامی به بررسی لایحه ی بودجه ی سال 95 کشور ورود کرده است فرهنگیان کشور از نمایندگان مجلس،انتظار توجه بیشتر به آموزش و پرورش و مساله عدالت آموزشی دارند. خوشبختانه شمار چشمگیری از نمایندگان مجلس،روزگاری خود معلم بوده اند و بی گمان با منطقه های محروم کشور و به ویژه مشکلات و کم و کاستی های آموزشی آنها،از نزدیک آشنا هستند. این نگارنده خود 6 سال در یکی از منطقه های محروم مشغول خدمت بوده ام و از نزدیک شاهد بوده ام که متآسفانه چه استعدادهای انسانی در این منطقه ها،از بین می روند و یا آنچنان که شایستگی دارند امکان شکوفایی نمی یابند. فرهنگیان همچنین از حسن روحانی،رییس جمهور محترم،انتظار دارند که سخنان پیش از انتخابات سال 92 خود را فراموش نکند. آموزگاران از یاد نبرده اند که ایشان در پیش از انتخابات درباره ی آموزش و پرورش و به ویژه عدالت آموزشی چه گفتند. برای نمونه این که : " عدالت در آموزش،رعایت نشده است. نمی‌شود یک عده‌ای مدارس دولتی بروند که در سال گذشته دیدیم به خاطر آتش گرفتن بخاری‌های غیراستانداردش چه بلایی سر عزیزان مردم آمد،و یک عده‌ای مدارسی بروند که شهریه هر سال تحصیلی‌اش بیش از بیست میلیون تومان است و امکانات خاص به دانش‌آموز ارائه می‌شود. آموزش و پرورش طبقاتی شده است و من واقعاً می‌ترسم از روزی که بهترین دانشگاه‌ها فقط مال فرزندان طبقات بالایی باشد که پول دارند تا آموزش خصوصی را بخرند. مدارس به دو دسته خوب و بد تقسیم شده‌اند و عدالت آموزشی واقعاً رعایت نمی‌شود." تا پایان دولت یازدهم،زمان خیلی زیادی باقی نمانده است. به نظر می رسد که دولت یازدهم باید پیگیری بیشتری در راستای تحقق عدالت آموزشی از خود نشان بدهد. ماده 78 قانون مالیاتی و اجرا کردن آن،یکی از مواردی است که میزان این پیگیری دولت را نشان خواهد داد.

http://www.sharghdaily.ir/News/90102/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-78-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85

     

   

 

کودک درون

 


مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،23 فروردین 95

باید احتمال دگرگون شدن هر انسانی را داد. هر انسانی در زندگی اش بسا که تغییر کند و  از آن چیزی که هم اکنون هست و یا از آن چیزی که هم اکنون باور دارد برگردد. اما به گمانم این احتمال دگرگونی و دگرگشت،برای برخی بیش از برخی دیگر باشد و هر چه سن و سال طرف هم کمتر باشد امکان نرمش و برگشتش بیشتر است. دگرگونی خیلی بزرگ و چشمگیر برای برخی نمی تواند امری چندان شدنی به شمار آید. آدم های پیرامون خودمان را می گویم. حالا به ویژگی های روانی و شخصیتی طرف برمی گردد و یا به نوع تربیت خانوادگی و یا محیط زندگی که در آن کار کرده و بزرگ شده،و یا به هر علت و دلیل دیگری،طرف جوری بار آمده و بزرگ شده که دگرگونی را سخت می پذیرد- به باور من که پدر و مادر دیکتاتور در این زمینه نقش زیادی دارند. طرف را چندین و چند سال می شناسی،و می بینی همواره همین بوده که هست پس احتمال تغییر او در آینده نیز،نمی تواند چندان بالا باشد. نمی گویم صفر است اما آدم هر جوری حسابش می کند می بیند امکان پا فرا نهادن از یک محدوده ای برای فلانی خیلی کم است. ولی برخی اینگونه نیستند و آسان تر می توان پنداشت که دست از یک سری باورها و رفتارهای خود بردارند و به گونه ای نو بیندیشند و رفتار کنند. دنیای رسانه و گسترش آن هم خیلی مهم است و در این مساله نقش برجسته ای بازی می کند. از نزدیک،بسیاری را دیده ام که تا به رسانه های ارتباطی نیرومند و گسترده تر دست یافته اند دگرگون شده اند. اما امکان بازگشت هم هست. یکی را می شناسم که چندی ارتباطش را با رسانه ها بیشتر کرده بود و کمی تازه و بازتر می اندیشید و حرف هایی می زد که رنگ و بوی روشنفکری می داد اما پس از مدتی بازگشت به همان خانه ی نخستش. حالا می فهمم که سخنانش درونی نبودند و پس از اندی،پاره های نو اندیشه اش در سایه ی سنگین پندارهای پیشین اش،بی رنگ و بی اثر شدند- از شما چه پنهان که این رفتار ایشان،کلی برایم درس آموز بود؛که زود دل نبدم به کسی. دگرگونی پایدار،نوعی عشق به جست و جو و یادگیری می خواهد. طرف باید از نوجویی،نوگویی،و نواندیشی لذت ببرد. باید از پویایی لذت ببرد. کانت می گوید : "جرآت اندیشیدن داشته باش." به گمانم تنها بحث جرآت داشتن نیست بحث لذت بردن هم هست. برخی از نواندیشی و نوجویی،لذت نمی برند. بیشتر خوش دارند در باورهای خود بمانند و از ماندن لذت می برند. باز باید بر نقش خانواده تاکید کرد. آدم های بسته به احتمال زیاد،پدر و مادر زورگو و دیکتاتورمآب داشته اند. پدر و مادر زورگو،چشمه ی پرسش و جست و جوی کودکانه ی کودک را می خشکانند. روسو می گوید : "آدمی آزاد به دنیا می آید اما همه جا در زنجیر است." اگر به رفتار یک کودک نگاه کنیم که درباره ی همه چیز می پرسد به گمانم می توان گفت که آدمی پرسشگر به دنیا می آید اما پرسشگر نمی ماند. یعنی نمی گذارند که پرسشگر بماند. دنیای کودکی دنیای شگفتی و پرسش است که برای بسیاری از ما زود تمام می شود و دنیای بزرگسالی فرا می رسد که دنیای آرامش  و پاسخ است. کاش بتوانیم کودک درون مان را همواره همان کودک نگه داریم.               

http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/60953/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86

 

حادثه خاش و یک نکته مغفول واقع شده

 



مهدی بهلولی،روزنامه الکترونیکی "امید ایرانیان"،23 فروردین 95

اگر روند اتفاقات را در حوزه آموزش‌وپرورش بررسی کنیم و خیلی به گذشته بازنگردیم و از دوران وزارت آقای حاجی‌بابایی جلو برویم، در آن دوران این اتفاقات رخ داد و بارزترین آن حادثه بچه‌های شین‌آباد بود که دو دانش‌آموز فوت کردند و تعدادی از دانش‌آموزان دچار سوختگی شدید شدند و در آن زمان تقاضا برای استعفای آقای حاجی‌بابایی بالا گرفت که البته ایشان استعفا ندادند. در حال حاضر هم به نظر من اگر فردی مانند آقای فانی می‌آمدند و در این موقعیت به‌صورت نمادین استعفا می‌دادند، به شکلی با بدنه همراهی می‌کردند در اعتراض با کم‌وکاستی‌هایی که در آموزش‌وپرورش وجود دارد. واقعا تا چنین اتفاقاتی نیافتد عموم و مسوولان متوجه نمی‌شوند در این مناطق چه اتفاقاتی می‌افتد. از یک‌سو اعلام می‌شود حدود هزار کلاس خشتی و گلی داریم؛ و سوالی که پیش می‌آید این است که مسوولیت اینها را چگونه می‌شود پذیرفت. اگر فردا روز باز یکی از این کلاس‌ها بر سر دانش‌آموزان فروریخت چه باید کرد؟! از دیگرسو، مشکلات خود معلمان است. این معلمی که زیر آوار ماند و مرحوم شد از مهرماه تا به حال حقوق نگرفته چون معلم حق‌التدریسی بوده است و از مهرماه تا به حال معلمان حق‌التدریسی حقوقی دریافت نکرده‌اند. همچنین این معلم دارای دو فرزند بوده است. قرار بوده به این معلم که خرید خدمتی بوده و رسمی نبوده است ماهانه 450 هزار تومان پرداخت شود. حقوق حداقل قانون کار بالای 800هزار تومان است، دولت یازدهم که بر سر کار آمد و درباره معلمان آزاد و قراردادی اعلام کرد که نباید زیر قانون کار حقوق بگیرند، در نتیجه نباید کسی را داشته باشیم که به دانش‌آموزان درس می‌دهد با دو بچه، و ماهی 450 هزار تومان به او حقوق بدهیم. متاسفانه تا زمانی که چنین اتفاقاتی نیافتد‌(فوت معلم خاش) ما از چنین جزییاتی با خبر نمی‌شویم. در اعتراض به اینگونه کم‌وکاستی‌ها، وزیر محترم می‌توانست استعفای نمادین بدهد که متاسفانه هیچ مسوولی در ایران هیچ‌وقت در همیاری با اتفاقات چنین اقدامی نکرده است که نشان‌دهنده پذیرش اشکال در سیستم وزارت باشد.

http://omidiraniannewspaper.ir/

http://omidiraniannewspaper.ir/detail/1758

{این متن،در اصل،گفت و گوی اینجانب با خبرنگار محترم روزنامه بوده است.}

حکم اولیه دادگاه قاتل زنده یاد محسن خشخاشی

 

 حکم دادگاه اولیه قاتل محسن خشخاشی، دبیر فیزیک بروجردی صادر شد. بنا به این حکم،قاتل به سه سال حبس و پرداخت دیه محکوم شده است. این در حالی است که خانواده ی زنده یاد خشخاشی،درخواست حکم قصاص داشتند و هم اکنون هم قصد دارند به این حکم اولیه اعتراض نمایند.
زنده یاد محسن خشخاشی در تاریخ یکم آذر 93 و با چاقوی یکی از دانش آموزانش در کلاس درس کشته شد. 

بلند پروازی های آموزش و پرورش با جیب خالی

 



مهدی بهلولی،روزنامه تعادل،22 فروردین 95

هنگامی که سرپرست یک خانواده،جیب پرپولی ندارد و همواره دل نگران این است که نکند در خرج و مخارج زندگی روزمره ی خود کم بیاورد بی گمان نخستین چیزی را که از دست می دهد خودباوری است. چنین سرپرستی- پدر یا مادر- آهسته آهسته نواندیشی و نوآوری را هم فراموش می کند و جسارت انجام کارهای نو را از دست می دهد. نوآوری،اغلب و تااندازه ای با ریسک همراه است و ریسک می تواند زیان بخش باشد پس با جیب خالی،ریسک چه بسا نوعی خودکشی به شمار آید. هم اکنون که این نگارنده مشغول نوشتن این یادداشت است 20 روز از سال 95 گذشته اما هنوز حق التدریس سال گذشته ی فرهنگیان پرداخت نشده است؛ یعنی حق التدریس مهرماه به بعد. خب،همین نکته نشان می دهد که آموزش و پرورش در سال آینده نیز با کسری بودجه روبرو خواهد بود- کمابیش همانند همیشه! مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی در آذر ماه 94 تحلیلی بر بودجه ی وزارت خانه ی آموزش و پرورش در برنامه پنجم توسعه منتشر کرد و در بخشی از آن آورد : «بودجه ی آموزش و پرورش در تمامی سال های 89 تا 93 با کسری مواجه بوده است. استمرار کسری بودجه در آموزش و پرورش،باعث تعطیلی بعضی از برنامه ها  و تضعیف اعتماد به نفس مدیران آموزشی و در نهایت عدم تحقق کامل اهداف "آموزشی" و "پرورشی" را سبب می شود.» بودجه ی پیشنهادی آموزش و پرورش در سال 95 چیزی پیرامون 28 هزارمیلیارد تومان است که از نظر عددی نسبت به سال گذشته چیزی حدود 17 درصد رشد داشته است (این عدد در سال 94 به 93 پیرامون 21 درصد بود). اما این 17 درصد بدون درنظرگرفتن معوقات سال گذشته است. کسری بودجه ی سال 94 آموزش و پرورش چیزی پیرامون 5 هزار میلیارد تومان است اگر این عدد را از 28 هزار میلیارد تومان کم می کنیم می توان گفت که بودجه ی امسال آموزش و پرورش نسبت به سال گذشته کاهش داشته است!

 اما درباره ی بودجه ی آموزش و پرورش می توان به نکته های زیادی اشاره کرد. یکی از بحث های مهم این است که بودجه ی آموزش و پرورش را با بودجه ی بخش های دیگر دولت می سنجند. در بودجه ی کشورهای جهان،سه بخش عمده وجود دارد :1.  بودجه نظامی military)) 2 . سلامت بانی یا همان بهداشت و درمان (health care) و 3. آموزش و پرورش(education) یعنی بودجه ی کشورهای جهان،عمدتا،در سه بخش مسائل نظامی،بهداشت و درمان،و آموزش و پرورش هزینه می شود. در بیشتر کشورهای جهان این سه بخش روی هم رفته حدود 50 درصد از هزینه های دولت را به خود اختصاص می دهند. مثلا در آمریکا،حدود 18 درصد هزینه های کشور در هر کدام از این بخش ها خرج می شوند : نظامی و سلامت بانی هر کدام حدود 19 درصد و آموزش و پرورش حدود 17 درصد. در ابتدا بد نیست به چند کشور دیگر هم اشاره کنیم.

کانادا : نظامی حدود 6 درصد،سلامت بانی حدود 18 درصد،آموزش و پرورش حدود 13 درصد

آلمان : نظامی حدود 4 درصد، سلامت بانی حدود 18 درصد ،آموزش و پرورش حدود 10 درصد

استرالیا : نظامی حدود 7 درصد ، سلامت بانی حدود 17 درصد ، آموزش و پرورش حدود 13 درصد

ژاپن : نظامی حدود 6 درصد ، سلامت بانی حدود 18 درصد ، آموزش و پرورش حدود 11 درصد

روسیه : نظامی حدود 19 درصد ، سلامت بانی حدود 11 درصد ، آموزش و پرورش حدود 12 درصد

امارات متحده عربی : نظامی حدود 45 درصد ، سلامت بانی حدود 9 درصد ، آموزش و پرورش حدود 23 درصد

مکزیک : نظامی حدود 4 درصد، سلامت بانی حدود 12 درصد ، آموزش و پرورش حدود 25 درصد

آفریقای جنوبی : نظامی حدود 5 درصد ، سلامت بانی حدود 9 درصد ، آموزش و پرورش حدود 19 درصد

کره جنوبی : نطامی حدود 12 درصد ، سلامت بانی حدود 12 درصد ، آموزش و پرورش حدود 16 درصد

پاکستان : نظامی حدود 23 درصد ، سلامت بانی حدود 2 درصد ، آموزش و پرورش حدود 9 درصد

ایران : نظامی حدود 21 درصد ، سلامت بانی حدود 12 درصد ، آموزش و پرورش حدود 10 درصد.

در کشورهای سنگاپور و مالزی و هنگ کنگ سهم آموزش و پرورش از هزینه های دولت بیش از 20 درصد است- دست کم در چهار پنج سال گذشته اینگونه بوده است. از آمارهای بالا فکر می کنم بتوان نتیجه گرفت که در کل هرچه بودجه ی نظامی بالاتر می رود بودجه ی بخش های دیگر کمتر می شود. البته در جهان برای مقایسه ی بودجه های آموزش و پرورش کشورهای گوناگون،از شاخص تولید ناخالص داخلی (GDP) استفاده می شود یعنی این را درنظر می گیرند که چه درصدی از تولید ناخالص داخلی کشورهای جهان به آموزش و پرورش،اختصاص داده می شود. میانگین این نسبت در کشورهای OECD(سازمان همکاری اقتصادی و توسعه) حدود 5 درصد است  و در سطح منطقه مثلا عربستان و ترکیه،حدود 4 درصد. کشورهایی هم هستند که عددهای بالاتری دارند مثلاد کوبا حدود 13 درصد.

 حالا اگر این اعداد و ارقام را می توان مقایسه کنیم با نتایج آخرین آزمون های پیزا. آزمون های پیزا البته آزمون هایی جهانی هستند که از دانش آموزان 15 ساله در جهان گرفته می شوند. در واپسین این آزمون ها،حدود 70 کشور جهان شرکت داشتند. در نتایج سال 2012 پیزا،کشورهای سنگاپور،هنگ کنگ،کره جنوبی،ژاپن،فنلاند،کانادا،آلمان،استرالیا جز کشورهای برتر هستند. حالا اگر آمارهای مربوط به بودجه ی آموزش و پرورش در بالا را با این نتایج مقایسه کنیم به نظر من نوعی ارتباط مثبت در آنها دیده می شوند. البته کشورهایی هم هستند که روی آموزش و پرورش خود،درصد قابل توجهی از تولید ناخالص داخلی صرف می کنند و در صدر جدول پیزا نیستند و به همین خاطر من ادعا نمی کنم که هر کشور که در آموزش و پرورش پول بیشتری خرج کند به ناگزیر نتیجه ی بهتری هم می گیرد اما در کل می توان از نوعی همبستگی مثبت میان صرف بودجه و نتیجه ی بالاتر دفاع کرد. بهسازی آموزش و پرورش،امر پیچیده ای است و به فاکتورهای زیادی نیاز دارد و تنها در بودجه خلاصه نمی شود اما اگر بودجه کافی و فراخور نباشد بی گمان آسیب خود را خواهد زد. هم اکنون ایران در آزمون های جهانی همچون تیمز و پرلز،به هیچ رو رتبه ی خوبی ندارد و در پایین های جدول است- مثلا در میان 30 کشور رتبه 28م. در سهم آموزش و پرورش از تولید ناخالص داخلی هم به جرات می توان گفت در سطح  کشورهای فقیر جهان است. اینها به نوعی همان همبستگی مثبت را نشان می دهند. البته باید دقت کرد که نتایج آزمونی،تنها شاخص کیفیت آموزش نیستند ولی آموزش و پرورش ایران با درنظر گرفتن شاخصهای دیگر مثلا پرورش شهروند جهانی،پرورش اخلاق انسانی،و پرورش سنجشگرانه اندیشی در دانش آموز نیز،بی گمان،کارنامه ی قابل دفاعی ندارد.

و نکته ی پایانی این که فرهنگیان از تیم اقتصادی آموزش و پرورش،انتظار چانه زنی های نیرومندتری دارند. آقای روحانی هم نباید وعده های خودش را در پیش از انتخابات 92 از یاد ببرد. فرهنگیان،نیروی اجتماعی پرشمار و نیرومندی هستند و خوشبختانه در سال های اخیر،آگاهی های صنفی نیز در میان آنان،گسترش بیشتری یافته است. نیروهای سیاسی کشور،به هنگام انتخابات گوناگون کشور،بی گمان، نیازمند جذب آرا و نظر این گروه مرجع هستند و بی گمان با بی تفاوتی نسبت به بودجه ی آموزش و پرورش،موفق به این کار نخواهند شد.

{توضیح : عنوان این یادداشت از روزنامه است و با اندازه ای حذف،به چاپ رسیده است.}

http://taadolnewspaper.ir/archive/5/1395/1/22#page=10|item=41142

         

عدالت آموزشی از شعار تا عمل

 

مهدی بهلولی،روزنامه شرق،ص جامعه،22 فروردین 95

 مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی در تحلیل سال گذشته ی خود بر بودجه ی وزارت خانه ی آموزش و پرورش در برنامه پنجم توسعه نوشت : "از آنجا که کارکنان وزارت خانه ی آموزش و پرورش مانند کارکنان سایر وزارتخانه های از مزایایی چون مآموریت،کارانه،اضافه کاری و ... بهره مند نیستند بی تردید میانگین حقوق و مزایای آنان از میانگین هزینه زندگی یک خانواده شهری کمتر است،در نتیجه،کاهش جاذبه شغل معلمی و نارضایتی همکاران فرهنگی از اولین نتایج این اختلاف است". به نظر می رسد که بنیاد این ارزیابی درست،وضعیت آموزگاران رسمی باشد اگر وضعیت آموزگاران غیر رسمی که با عنوان های گوناگون حق التدریسی،قراردادی،خرید خدمتی و ...از آنها نام برده می شود را در نظر بگیریم بی گمان وضعیت از این هم بسیار بدتر می گردد. متآسفانه چند روز پیش در پانزدهم فروردین،حمیدرضا گنگوزهی،یکی از آموزگاران استان سیستان و بلوچستان،در جریان ریزش یک دیوار قدیمی در نزدیک مدرسه،جان خود را از دست داد. این آموزگار فداکار و دلیر که برای نجات جان سه دانش آموز دیگر اقدام کرد کسی بود که به صورت خرید خدمتی مشغول به کار بود. آنگونه که در برخی رسانه ها و به نقل از عبدالرئوف شهنوازی همکار گنگوزهی نقل کرده اند میزان حقوق زنده یاد گنگوزهی 450 هزار تومان در ماه بوده است : " نوع همکاری گنگوزهی با وزارت آموزش و پرورش به صورت خرید خدمت بود و ماهیانه دریافتی آن رقمی حدود 450 هزار تومان بوده است. در 3 ماه تابستان که مدارس تعطیل بودند هم حقوقی به حساب این معلم فداکار واریز نمی شد و همین موضوع مشکلات اقتصادی این خانواده را بیشتر کرده بود." هم اکنون کف حقوق قانون کار چیزی بیش از 800 هزار تومان است. اگر این خبر حقوق 450 هزار تومانی درست باشد آموزش و پرورش به روشنی مرتکب کار غیرقانونی شده و نیرو یا نیروهایی را به استخدام خود درآورده که پنجاه درصد زیر کمترین حقوق مصوب قانون کار به آنان دستمزد پرداخت می کند. پرپیداست که برای چنین کارکنانی- همانگونه که در گزارش مجلس هم به آن اشاره شد- هیچگونه مزایای دیگری وجود ندارد. این نگارنده در سال 92 از نزدیک پای درد دل و گلایه های آموزگاری بودم که خودش را "آموزگار آزاد" معرفی می کرد. ایشان در منطقه های پیرامونی تهران درس می داد و مدعی بود که با مدرک فوق لیسانس ماهانه 300 هزار تومان دریافت می کند. وی می گفت که هیچگونه قراردادی مکتوبی در دست ندارد و همه ی حقوق خود را از مدیر مدرسه دریافت می کند و بیمه نیز نمی باشد. پس از کمی بررسی روشن شد که ایشان تنها نیست و اینگونه قراردادها در منطقه های پیرامونی تهران،کمابیش معمول است. پس از رسانه ای شدن این جریان،و پس از چندی،فرادستان آموزش و پرورش در دولت یازدهم مدعی سر و سامان دادن به این وضع شدند. اما هم اکنون و با رخداد تلخی که در سیستان و بلوچستان رخ داد و به ویژه برخی خبرهای دیگر از مدرسه های کپری و خشت و گلی آن منطقه،روشن شد که گویا دل بستن به سخنان فرادستان آموزش و پرورش،خامی و ساده دلی بیش نباشد! پرسش مهم و بنیادین این است که آیا حقوق 450 هزار تومان در ماه،یک کار و استخدام شرافتمندانه است و یا بهره کشی از انسانی شرافتمند که حاضر است برای نجات جان دانش آموزانش،جان خودش را فدا کند؟!

 اما بگذارید این یادداشت را با بخش دیگری از همان تحلیل مجلس از بودجه ی آموزش و پرورش در 4 سال برنامه پنجم توسعه به پایان ببریم تا روشن شود که سر دادن شعار عدالت تا تحقق آن فاصله بسیار دارد : "بررسی ها نشان می دهد تعداد دانش آموزان مدرسه های شبانه روزی دوره متوسطه اول و دوم که بیشتر در منطقه های روستایی،عشایری و محروم قرار دارند در سال های 89 تا 94 نزدیک به 19 درصد کاهش داشته است. بی شک توجه ویژه به این مدرسه ها،نقشی محوری در تحقق شعار عدالت محوری و توجه به مناطق روستایی و محروم ایفا خواهد کرد."  

{این یادداشت با حذف بخشی از آن در روزنامه به چاپ رسیده است.}

http://www.sharghdaily.ir/News/89868/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%B9%D9%85%D9%84   

 

کارتون

 

کارتون یکشنبه 22 فروردین 95- روزنامه شهروند

فرهیختگی چیست؟

 

استیو دنینگ،2011

برگردان : مهدی بهلولی، روزنامه همدلی،ص جامعه،21 فروردین 95

برگردان این یادداشت را تقدیم می کنم به زنده یاد حمید رضا گنگوزهی،آموزگار فرهیخته و دلیر بلوچی که جانش را بر سر نجات جان دانش آموزانش نهاد

  گفتن ندارد که همه ی کتابخانه ها،ویژه ی پاسخ به این پرسش اند. تا همین چند سال پیش،هیچ کس تصور نمی کرد که فرهیختگی با هنر شگفت پاسخ های پیش بینی پذیر دادن به آزمون های استاندارد،پیوندی داشته باشد. در نوشته ی تازه ای گفته بودم که فرهیخته بودن(به عنوان یک پاسخ کوتاه) دربرگیرنده ی : توانایی نمود یافته در به دقت گوش دادن،در سنجشگرانه اندیشیدن،در وارسی باریک بینانه ی واقعیت ها،در تحلیل گرانه اندیشیدن،در آفرینشگرانه خیال ورزیدن،در بیان کردن شفاف پرسش های گیرا،در جست و جوی دیدگاه های جانشین،در پایداری در کنج کاوی اندیشگی،و در گفتن و نوشتن اقناع کننده، می باشد. اگر به اینها،آشنایی با گنجینه های تاریخ،ادبیات،تئاتر،موسیقی،رقص،و هنرهایی که از تمدن های پیشین به ما رسیده است را نیز بیفزاییم به معنای فرهیخته بودن،نزدیک شده ایم.

چه تعریف های دیگری وجود دارد؟  

 اگر ما این پرسش را به گوگل بدهیم یکی از نخستین پاسخ هایی که بالا می آید پاسخ خواندنی الفی کوهن است :

"هیچ کس نباید،بی آنکه همسر مرا دیده باشد،درباره ی معنای فرهیختگی یا درست آموزش دیدگی سخنی بگوید... امروزه او یک پزشک شاغل است- و خیلی هم ممتاز در آن کار،از بازخورد بیماران و همکارانش می گویم. اما اگر شما از او بپرسید هفت هشت تا می شود چند، دست و پایش را گم می کند به این خاطر که او هرگز جدول ضرب را یاد نگرفته. خیلی چیزها را هم درباره ی دستور زبان("مرا و او را امروز در خانه اش استقبال شدیم" کمابیش عادی است) و ادبیات ("فالکنر کیه؟") فراموش کرده است. پس از 12 سال،هم تیزی ذهن او و هم چیزهای زیادی که نمی داند،برای من عادی شده است." من همسر کوهن را ندیده ام. او یک عضو کاملا موفق جامعه است بدون توانایی به کارگیری درست زبان انگلیسی یا این که حتی بتواند یک حساب ساده را انجام دهد. الفی کوهن ادامه می دهد : "بجای کوشش برای تعریف معنای فرهیختگی یا درست آموزش دیدگی،ما باید از «هدف های آموزش و پرورش» بپرسیم." کوهن،ضمن کنار نهادن چند تعریف آشکارا به دردنخور،همانند "این که شخص از یک مدرسه خوب آمده باشد" یا "داشتن نمره های خوب آزمونی" یا "به یادسپاری حقایق دسته بندی شده" یا "گذراندن عمر در کلاس درس" چند تعریف زیر را پیشنهاد می دهد :

  1. پرورش هوش،که قاعدتا توانمندی های زبانی،ریاضی و تحلیلی را دربرمی گیرد.  
  2. تولید افراد توانا،دلسوز،مهربان،و دوست داشتنی.
  3. پدید آوردن و حفظ جامعه مردم سالار
  4. سرمایه گذاری در تولید کارگران آینده برای نیروی کار و در نهایت منافع جمعی.    

 با سنج 1 ،خانم کوهن در آموزش دیدگی و فرهیختگی رد می شود اما شاید با هر سه سنج دیگر،قبول شود. تعریف مقدماتی خود من،بیشتر با تعریف 1 ، یعنی جنبه های اندیشگی تعریف فرهیختگی،همسو می شود و به دلسوزی،مهربانی،و دوست داشتنی بودن تعریف 2 وزن کمتری می دهد. این خودش یک بی توجهی است. من موافقم که افزودن "نشان دادن همدلی" به تعریفم،کار درستی است. اما از افزودن ویژگی تعریف 4 : "تولید کارگران آینده برای نیروی کار" بیزارم چرا که ما به راستی از آنچه که نیروی کار آینده به آن نیاز خواهد داشت،آگاهی نداریم. 15 سال پیش،بخش بزرگی از پیشه های امروز،وجود نداشتند و ما تنها می توانیم حدس بزنیم که این آهنگ کهنه شدگی،افزون خواهد شد.

 آنچه در حال پدیدار شدن است این است که تولید انبوهی از تحلیل گران فرمانبردار سر به راه منطقی- که شاید در سده ی 20 م خیلی خوب جواب می داد- با نیازهای سازمان های سده ی 21 م،روز به روز کمتر،همساز و هماهنگ می شود؛سازمان هایی که نیاز به کارگرانی دارند که هم در خیال ورزی و آفرینشگری و نوآوری توانمند باشند و هم در تحلیل کردن. آماده بودن برای انجام آنچه که به شخص گفته می شود،دارد جای خودش را به مستقل اندیشیدن می دهد. پرپیداست که گوگل،اپل،یا آمازون،اگر تنها از تحلیل گران فرمانبردار سربه راه بهره می گرفتند پدیدار نمی شدند. آدمی وسوسه می شود که پیش بینی کند که کارگران آینده،بایستی که به راستی مردمی آموزش دیده و فرهیخته باشند نه روبات هایی گوش به فرمان. اگر چنین باشد در واقع مایه خشنودی است؛درخواست بزرگی می شود برخواسته از بازار برای آموزش و پرورش خوب.

 اما من به تعریف 3 (بعد سیاسی : پدید آوردن و حفظ جامعه مردم سالار) نیز تمایلی ندارم. نه به این خاطر که چیز ارزشمندی نیست بلکه بیشتر به این دلیل که این خطر وجود دارد که با هدفی که نمی تواند به درستی از عهده ی آن بربیاید باری بر دوش نظام آموزش و پرورش افزوده گردد. اگر این نظام به سوی دست یابی به این هدف برود بسا که حتی در  دست یابی به پایه های پرورش ذهنی نیز شکست بخورد. همچون گستره های دیگر،در اینجا نیز به احتمال زیاد نگاهی ضمنی،بهتر عمل می کند : یک جامعه ی مردم سالار،"پیاورد" داشتن مردمی فرهیخته اند اما این نباید "هدف" باشد.

الفی کهن می گوید که آموزش نه تنها توانایی طرح پرسش های مهم و پاسخ دادن به آنهاست بلکه همچنین پرورش منشی است تا شخص همواره اینگونه رفتار کند. راستش را بخواهید هر مجموعه ای از هدف های ذهنی،هر توصیفی از آنچه که ژرف و سنجشگرانه اندیشیدن را معنا می کند،باید با ارجاع به دلبستگی یا انگیزه ی درونی برای چنین اندیشیدنی همراه باشد. جان دیویی،به ما یادآوری می کند که هدف آموزش،آموزش بیشتر است. پس انسان فرهیخته،انسانی است که افزون بر این که دوست دارد یادگیری هرگز به پایان نرسد ابزار اطمینان از آن را هم فراهم می آورد. از این واپسین جمله- که چون تعریف کوتاه کارآمدی از فرهیختگی،و همراستا با کتاب تازه ی داگلاس توماس و جان سیلی برآون "فرهنگ تازه ی یادگیری" است- خیلی خوشم می آید : فرهیخته کسی است که هم دوست دارد یادگیری هرگز به پایان نرسد و هم ابزار اطمینان از آن را فراهم می آورد.

  آدرس متن انگلیسی :

http://www.forbes.com/sites/stevedenning/2011/07/31/what-does-it-mean-to-be-educated/#2715e4857a0b218562311026

آدرس برگردان در روزنامه همدلی :

http://www.hamdelidaily.ir/8620-%D9%81%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F.html

 

تلاش آموزش و پرورش برای کاهش تعداد خودکشی دانش آموزان

 

 

روزنامه آفتاب یزد،19 فروردین 95

همتی فر : تعدادی از دانش آموزان وجود دارند که بالقوه آماده خودکشی هستند
مهدی بهلولی: از آنجا که آموزش و پرورش درگیر مشکلات اقتصادی است نمی‌توان به تشکیل چنین کمیته‌ای امیدوار بود

آفتاب یزد – گروه اجتماعی: سال 94 را باید در صدر اندوهگین‌ترین سال‌ها از جهت وفور خودکشی در میان دانش‌آموزان قلمداد کنیم. چرا که در این سال، 13 دانش آموز به علت‌های گوناگونی دست به خودکشی زدند. مرگی که نه با قضا و قَدَر بلکه به خواست خود دانش آموز شکل گرفت. خودکشی میان دانش آموزان و محصلان به عنوان پدیده‌ای نو ظهور، بسیار قابل تامل است چرا که افزایش این فاجعه باعث بروز نگرانی‌هایی در جامعه به ویژه والدین شده است. اینکه چه می‌شود تا دانش‌آموز با همه شور و هیجان دوران نوجوانی، خودکشی را به هر اقدام دیگر ترجیح می‌دهد نیازمند پژوهش‌های متعدد ازسوی کارشناسان امر است. به همین خاطرروز گذشته مدیرکل دفتر امور زنان و خانواده وزارت آموزش و پرورش از تشکیل کمیته ویژه بررسی ابعاد خودکشی دانش آموزان خبر داد. مهناز احمدی درباره آسیب شناسی 13 خودکشی دانش آموزان در سال گذشته گفت:« بحث خودکشی و آسیب‌های اجتماعی دیگر مشمول همه افراد جامعه می‌شود و اگر نوجوانی، در مدرسه نباشد اما فشار زندگی بر او وارد شود ممکن است خودکشی کند. باید بحث دانش آموزان را از آسیب‌های اجتماعی جدا کنیم چرا که مدرسه جای تحصیل است.» مدیر کل دفتر امور زنان و خانواده وزارت آموزش و پرورش گفت: «پس از اعلام آمار خودکشی، وزیر آموزش و پرورش دستور داد کمیته ویژه‌ای با حضور اساتید برجسته کشور و مسئولان پرورشی و مشاوره و سلامت تشکیل شود که جلسات زیادی نیز برگزار شده است. در این کمیته ویژه به این نتیجه رسیدیم که از سال تحصیلی آینده آموزش غیررسمی در کنار کتاب‌های درسی قرار گیرد.» آمار خودکشی‌های دانش آموزان هشداری برای نظام تعلیم و تربیت است و نمی‌توان به سادگی از آن گذشت. به همین جهت تشکیل این کمیته از سوی آموزش و پرورش این سوال را در ذهن ایجاد می‌کند که این کمیته چقدر می‌تواند موفق باشد؟ مجتبی همتی فر، کارشناس مسائل آموزش و پرورش در این خصوص به آفتاب یزد می‌گوید: ابتدا باید بررسی شود که علت خودکشی‌های رخ داده در سال گذشته چه بوده است بعضی از آنان به خاطر برخورد بد مسئولان مدرسه ،فقر، فشاری که خانواده به لحاظ تحصیلی به دانش آموزان وارد می‌کند و... دست به چنین کاری زده‌اند بنابراین همه علت‌های خودکشی دانش آموزان به وجه آموزش برنمی‌گردد. این کارشناس مسائل آموزش و پرورش خاطرنشان کرد: بنابراین باید علت‌های خودکشی بررسی شود که بتوانیم متناسب با آن برخورد کنیم و فکر نمی‌کنم همه مسئله از طریق بحث آموزش و از جنس شناخت و آگاهی دادن باشد که بخواهیم از این طریق این معضل را برطرف کنیم. همتی فر در خصوص آموزش‌های غیررسمی مورد نظر آموزش و پرورش اظهار کرد: آموزش‌های غیررسمی به آن آموزش‌هایی می‌گویند که خارج از چارچوب کلاسی به دانش آموزان از طریق فعالیت‌های فوق برنامه مانند اردو و... ارائه می‌شود. به این ترتیب شاید منظور از آموزش‌های غیررسمی این کمیته همین اردو ، سخنرانی یا فعالیت‌هایی که دانش آموزان می‌توانند یاد بگیرند، باشد. وی ادامه داد: معمولا چنین شیوه‌ای به نسبت آموزش‌های رسمی موفق‌تر است. خب حالا مثلا فلان قدر جلسه یا اردو برای دانش آموز در نظر گرفتیم، تا زمانی که علت‌های خودکشی دانش آموزان مشخص نشود، چنین آموزش‌های غیررسمی چه فایده‌ای دارد؟ بنابراین باید علت خودکشی دانش آموزان مشخص شود و متناسب با آن علت‌ها ، فعالیت‌هایی را انجام دهیم . همتی فر افزود: یکی از پیشنهاداتی که این کمیته باید ارائه می‌داد، تاکید بر مشاوره در مدارس بود که خیلی در این بخش تاکیدی نکرده‌اند.این کارشناس مسائل آموزش و پرورش اظهار کرد : اگر خودکشی را به عنوان یک آسیب اجتماعی در نظر بگیریم یکی از کسانی که می‌تواند به خوبی این مشکل را حل کند مشاورین مدرسه هستند که متاسفانه مدارس ما ، از تعداد کافی مشاور برخوردار نیستند و عمدتا هم مشاوره‌شان صرف تحصیلات می‌شود.وی خاطرنشان کرد: خودکشی یکی از آن نمودهایی است که خیلی به چشم می‌آید اما آسیب‌های پنهانی هم هست یعنی تعدادی از دانش آموزان وجود دارند که ناامید ، افسرده و سرخورده هستند و بالقوه آماده خودکشی هستند اگر بخواهیم آنان را هم جزء جامعه دانش آموزانی بدانیم که در معرض خودکشی هستند، وکمیته تشکیل شده بخواهد به آنها هم بپردازد آن موقع مسئله خیلی وسیع تر می‌شود. همتی فر با بیان اینکه برای کاهش دادن آمار خودکشی در بین دانش آموزان به داده‌های میدانی از وضعیت دانش آموزان نیاز داریم، گفت: تجربه نشان داده که کمیته‌های تشکیل شده خیلی موفق نبوده‌اند اما همین قدر که در این خصوص کمیته‌ای تشکیل شده،نشان می‌دهد که آموزش و پرورش روی این مسئله حساسیت دارد اما اگر کار این کمیته فقط در حد ارائه آموزش‌های غیررسمی باشد باید بگویم کفایت نمی‌کند و نشان می‌دهد که مسئله به درستی شناخته نشده است. مهدی بهلولی ، دیگر کارشناس مسائل آموزش و پرورش اظهارنظرهای این کارشناس را تایید می‌کند و به آفتاب یزد می‌گوید: از اینکه آموزش و پرورش به مسئله خودکشی دانش آموزان حساس شده و این کمیته را تشکیل داده استقبال می‌کنم چون خودکشی اتفاقی تلخ و ناخوشایندی است که باید علت‌های آن بررسی شود. بهلولی ادامه داد: اما اینکه این کمیته چقدر می تواند در این زمینه موثر باشد باید منتظر ماند تا دید که تصمیماتشان چه خواهد بود و چقدر حاضر هستند که برای آموزش‌های غیررسمی یک برنامه منسجمی پیدا کنند.این کارشناس مسائل آموزش و پروش بیان کرد: متاسفانه آموزش و پرورش چون درگیر مشکلات دیگری مانند اقتصادی است نمی‌توان به تشکیل چنین کمیته‌ای امیدوار بود.وی افزود: امیدوارم این تجربه «تشکیل کمیته» تجربه خوبی باشد اما متاسفانه چنین طرح‌هایی اغلب روی کاغذ می‌ماند و نتیجه چندانی از آنان نمی‌بینیم . ولی می‌توان امیدوار بود که با یک ریشه یابی جامعه‌شناسانه و روانشناسانه از خودکشی دانش آموز، به بهبود اوضاع کمک کرد.بهلولی در خصوص آموزش های غیررسمی گفت: یکسری از خودکشی‌ها به خاطر مشکلات خانوادگی یا برخوردهای نامناسبی که مسئولان مدرسه با دانش آموزان داشته صورت گرفته است. این آموزش‌های غیررسمی می‌تواند دانش آموز و خانوادش را درگیر کند که آموزش‌هایی ببینند که از خودکشی یا انجام کارهای خطرناک
دانش آموز جلوگیری کنند.

http://aftabeyazd.ir/31009-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%E2%80%8C%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86.html

باز هم مرگ آموزگار در مدرسه

 



مهدی بهلولی،روزنامه جهان صنعت،ص جامعه،19 فروردین 95

و انسان دشواری وظیفه است؛وظیفه در برابر خود و دیگری. دیگری،خانواده،دوست،آشنا،و هر انسان دیگری است. هر انسان دیگری که به گفته ی ایمانوئل لویناس،فیلسوف نامی اخلاق،آدمی در برابرش مسئولیت نامتناهی دارد. دیگری،که با چهره اش، خودش را و مسئولیت هایی که انسان در قبالش دارد را،بر آدمی تحمیل می کند. و گفته اند که بسا این چشمان دیگری باشد که سرچشمه ی شگفتی و حیرت است و نه آسمان پر ستاره. و این دیگری و دیگران و چهره و چشمان شان،می تواند شاگردان یکی دو آموزگار باشند مثلا شاگردان حمید رضا و رئوف،که هر روزه و همانند همه ی آموزگاران دیگر،چشم در چشمان دانش آموزان شان دارند. شاگردانی که در زنگ تفریح،مشغول بازی زیر دیوارند و آموزگاران می بینند که دیوار- دیوار خانه ی متروک همسایه که از باران های روزهای نخست بهار،خیس خورده و سست شده - دارد تکان می خورد و باید کاری کنند. اخلاق حکم می کند که به مسئولیت نامتناهی شان در قبال آنان پاسخ دهند،و حمید و رئوف نمی توانند در برابر ندا و فرمان اخلاق خاموش بمانند. بی درنگ به سوی شاگردانی می روند که هر آن ممکن است زیر آوار بمانند و جان بسپارند. دانش آموزان را نجات می دهند اما خود گرفتار آوار می شوند و شوربختانه در این میان،حمید جانش را از دست می دهد. و این داستان خیالی تازه ی یک نویسنده نیست. واقعیتی است که چند روز پیش،پانزدهم فروردین،در مدرسه ی روستای مرزی نوکجو،مرز ایران و پاکستان،در شهرستان خاش استان سیستان و بلوچستان رخ داد. حمید رضا گنگوزهی،آموزگار فداکار این مدرسه ی روستایی است که زیر آوار ماند و جان سپرد و عبدالرئوف شهنوازی آموزگار دیگری که زخمی شد و پایش شکست. گنگوزهی متولد سال 67 و دارای دو فرزند خردسال بود. یکی دو سال بیشتر پیشنیه ی کار در آموزش و پرورش نداشت و استخدام رسمی هم نبود و به صورت خرید خدمتی کار می کرد.

 این که چرا مدرسه،دیوار پیرامونی نداشته و به ویژه چرا آموزش و پرورش فکری برای آن دیوار قدیمی نزدیک به ساختمان مدرسه نکرده - دیواری که بچه های مدرسه،بارها به زیر آن رفت و آمد می کرده اند و هر لحظه امکان ریزش داشته است- نخستین پرسش های است که به ذهن هر انسانی می رسد. متآسفانه این پرسش های ساده و پیش افتاده،کمابیش همواره و  پس از رخدادهای تلخ و جانگدازی از این دست،بی پاسخ می مانند. این نگارنده سال گذشته در مدرسه ای کار می کردم که دیوار بلند مشرف به حیاط آن،قدمتی 70 - 80 ساله داشت. مدیر مدرسه می گفت که تاکنون دست کم سه بار درباره ی این دیوار و خطر ریزش آن به آموزش و پرورش نامه ی رسمی داده ام اما واکنشی نشان نداده و کاری نکرده اند. آن دیوار با ارتفاعی که دارد اگر در زنگ تفریحی که در حیاط مدرسه حدود 500 دانش آموز حضور دارند فرو ریزد بی گمان فاجعه ای بزرگ رخ خواهد داد. در آن زمان باز ما می مانیم و شماری قربانی در مدرسه و شماری پیام تسلیت فرادستان!

 اما یک نکته ی مهم دیگر درباره ی زنده یاد حمیدرضا گنگوزهی،وضعیت و شرایط حقوقی بازماندگان اوست. همانگونه که در بالا آمد ایشان آموزگار رسمی نبوده و به همین خاطر سرنوشت حقوقی خانواده و به ویژه دو فرزند خردسالش در پرده ای از ابهام است. خوشبختانه هم اکنون و با گسترش رسانه های ارتباطی،آموزگاران کشور،بیش از گذشته،با یکدیگر در پیوندند. آنگونه که از واکنش این چند روزه ی آموزگاران در فضای حقیقی مدرسه ها و فضاهای مجازی می توان دریافت این است که بدنه ی فرهنگیان به جد انتظار دارند که فرادستان آموزش و پرورش،هر چه در توان دارند انجام دهند و از هیچ اقدام حمایتی از خانواده ی این آموزگار دلیر و افتخارآفرین که در زمان انجام مسئولیت،فداکارانه جان خود را از دست داد،دریغ نکنند.

http://jahanesanat.ir/index.php?year=1395&month=01&day=19&category=14

جمع‌آوری امضا در مجلس برای پیگیری یک تصمیم جنجالی

 

سایه ادغام این بار بر سر وزارتخانه‌های علوم و آموزش

روزنامه آفتاب یزد،17 فروردین 95، ص اجتماعی

سارا علایی: بی شک یکی از مواریث جالب توجه برجای مانده از دوران قاجار برای عصر حاضر «ادغام وزارتخانه‌ها»ست؛ موضوعی که میرزا حسین خان سپهسالار آن را بنیان نهاد و تا امروز ادامه دارد تا جایی که بعد از ادغام وزارتخانه‌های راه و مسکن، صنایع و بازرگانی و... حال این بار زمزمه‌هایی مبنی بر ادغام وزارتخانه‌های علوم و آموزش و پرورش شنیده می‌شود؛ موضوعی مسبوق به سابقه که بعد از مدتی مسکوت ماندن مجددا در نخستین جلسه علنی مجلس در سال 95 (یکشنبه 15 فروردین)بر سر زبان‌ها افتاده است؛ به این ترتیب که در این جلسه عده‌ای از نمایندگان خواستار این شده‌اند که دولت جهت نجات آموزش و افزایش کیفیت آموزش در کشور و همچنین بهبود معیشت فرهنگیان نسبت به ایجاد چتر واحد بر سر آموزش با ادغام دو وزارتخانه آموزش و پرورش و آموزش عالی اقدام کند تا هم منزلت فرهنگیان حفظ شود و هم آموزش در کشور ارتقا یابد. بنا به گفته علیرضا منادی سپیدان، عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات این طرح از سوی 60 نفر از نمایندگان در مجلس هم امضا شده است. نکته قابل توجه در ارتباط با بحث ادغام وزارتخانه‌ها در ایران که جزو مفاد برنامه پنجم توسعه بوده و با هدف کوچک شدن دولت چندسالی است در حال اجرا شدن است مخالفت‌های منطقی کارشناسان و صاحب‌نظران با این بحث است و مخالفانش بر این موضوع متفق‌القول‌اند که «ادغام وزارتخانه‌ها» چیزی نیست جز تبدیل مشکل به مصیبت! تا جایی که در دوره‌هایی حتی زمزمه‌هایی از بازگرداندن برخی وزارتخانه‌ها به حالت نخست و لغو ادغام آنها شده است. هرچند بحث ادغام برخی وزارتخانه‌ها همچنان موافقان پروپاقرصی دارد. حال با مطرح شدن دوباره ادغام وزارت آموزش و پرورش و علوم به سراغ سه کارشناس و صاحب‌نظر در حوزه نظام آموزشی رفتیم تا نظر آنان را در باره این ادغام قریب‌الوقوع بدانیم.

آموزش و پرورش نهادی مقاومدر مقابل تغییر

یک عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس در مخالفت با طرح ادغام آموزش و پرورش و وزارت علوم به آفتاب یزد می‌گوید: اگرچه در بیشتر کشورهای پیشرفته این دو حوزه در هم ادغام هستند اما با توجه به شرایط آموزشی و فرهنگی ایران به نظر می رسد این ادغام نتایج مثبتی به همراه نداشته باشد. علیرضا منظری توکلی می‌افزاید: یکی از دلایل عمده این موضوع این است که یکی از نهادهایی که به شدت در مقابل تغییر مقاوم است آموزش و پرورش است. این نماینده مجلس درباره دلیل این موضوع نیز اینگونه بیان می‌کند: آموزش و پرورش نهادی است به گستردگی جامعه. هرچه نهاد یا سازمانی بزرگتر و وسیع‌تر باشد مقاومت در برابر تغییر در آن نهاد بیشتر است. آموزش و پرورش چنین شرایطی را دارد تا جایی که حتی تغییرات درون این وزارتخانه نیز تاکنون چندان موفق نبوده است. برای مثال تغییر در نظام آموزش متوسطه و نظام 3-3-6. نماینده مردم بافت، رابر و ارزوئیه در مجلس می‌افزاید: از
این رو من معتقدم این ادغام و تغییر گسترده در صورت اجرا شدن با اشکالات و چالش‌های بسیاری روبه‌رو خواهد شد؛ چالش‌هایی که در شرایط کنونی وجود ندارند از این رو این ادغام منطقی به نظر نمی‌رسد چون هدف اصلاح شرایط است ولی با این ادغام نه تنها اصلاحی در کار نیست بلکه مشکلات دوچندان خواهد شد. منظری تاکید می‌کند: اگر هدف از این ادغام اصلاح و بهبود کیفیت نظام آموزشی است مسائل اولویت دار دیگری وجود دارند که باید به آنها بپردازیم به ویژه در زمینه کتب درسی، به روز بودن معلمان و ... البته باید تاکید کنم این طرح برای فرهنگیان جاذبه دارد زیرا موجب می‌شود فرهنگیان منزلت و جایگاه حقوقی خود را پیدا کنند، اما من معتقدم به جای اینکه با ادغام این منزلت را به معلمان بدهیم در شرایط کنونی و با نظام رتبه‌بندی و بدون ایجاد مشکلات در نتیجه ادغام این کار صورت گیرد.

با چه توجیهی قرار است بزرگترین وزارتخانه باز هم بزرگتر شود؟
مهدی بهلولی، کارشناس آموزش و پرورش با ادغام  دو وزارتخانه علوم و آموزش و پرورش مخالف است. وی در توضیح مخالفتش به آفتاب یزد می‌گوید: در ابتدا باید بگویم در دنیا هر دو سیستم جدا بودن وزارت علوم و آموزش و پرورش از هم و تلفیق هر دو حوزه در یک وزارتخانه وجود  دارد.مثلا در فنلاند آموزش و پرورش و آموزش عالی
تحت نظر یک وزارتخانه هستند تحت عنوان وزارتخانه فرهنگ و آموزش. در آمریکا اما آموزش و پرورش و آموزش عالی از هم جدا هستند.
این کارشناس آموزش و پرورش در ادامه با بیان اینکه اما در حالت کلی برای ایران با توجه به شرایط موجود ادغام این دو حوزه مناسب نیست، اظهار می‌کند: مهم ترین دلیل این موضوع این است که آموزش و پرورش ما امروز حدود یک میلیون معلم و 13 میلیون دانش آموز دارد. حال تصور کنید کادر چند صد هزارنفره اساتید و حدود 4 میلیونی دانشجویان همه به این جمعیت افزوده شود یعنی حدود 17  میلیون نفر به عنوان مخاطبان اصلی یک وزارتخانه قرار می‌گیرند. من معتقدم در این شرایط مدیریت این حجم گسترده بسیار مشکل می‌شود.
بهلولی می‌افزاید: همین امروز یکی از مشکلات اصلی آموزش و پرورش مدیریت آن است و مدیران آن همواره از بزرگ بودن مجموعه ناراضی هستند حال با چه توجیهی قرار است بزرگترین وزارتخانه باز هم بزرگتر شود؟
این آموزگار با اشاره به هدف از این ادغام که یکی از موارد آن بهبود معیشت فرهنگیان است، خاطرنشان می‌کند: مسلما وقتی معلمان با اساتید دانشگاه تحت یک مدیریت قرار گیرند به لحاظ حقوق و مزایا همسان‌سازی و هم‌ترازی صورت می‌گیرد اما من معتقدم برای رسیدن به این وضع مطلوب هیچ لزومی به تلفیق وجود ندارد کما اینکه امروز هم اگر مسئولان اراده کنند این هم ترازی شکل می‌گیرد.
بهلولی با بیان اینکه پیشنهاددهندگان این طرح برای رسیدن به اهدافشان درحال مرتکب شدن به خطر بزرگی هستند، می‌گوید: این خطر چیزی نیست جز بزرگتر شدن مجموعه و سخت‌تر شدن مدیریت آن. علاوه بر این، آموزش و پرورش شامل آموزش عمومی است، اما دانشگاه تخصصی و معطوف به شغل است. حال ادغام این دو این خطر را به وجود می آورد که رویکرد و هدف اصلی آموزش عالی یعنی پرورش یک انسان حرفه‌ای و متخصص بر آموزش عمومی غالب شود در نتیجه هدف اصلی آموزش و پرورش یعنی پرورش انسان فرهیخته و اخلاق‌مدار فراموش شود.
وی تاکید می‌کند: من فکر می‌کنم اگر این اتفاق بیفتد فضای بازار محور که بر آموزش عالی ما حاکم است بر آموزش و پرورش هم حاکم می‌شود.از سوی دیگر، آموزش عالی ما امروز به شدت پولی است به ویژه در مقایسه با آموزش و پرورش. تعداد دانشجویان دانشگاه‌های آزاد، غیرانتفاعی، شبانه و ... در مقایسه با دانشجویانی که در دانشگاه‌های روزانه درس می‌خوانند بسیار بیشتر است درحالی که در آموزش و پرورش تعداد دانش آموزان مدارس دولتی بیشتر از مدارس پولی است. حال در صورت ادغام این دو حوزه، احتمالا پولی بودن آموزش عالی به آموزش و پرورش هم سرایت خواهد کرد. با همه این اوصاف من معتقدم
این ادغام نه به سود آموزش و پرورش است نه وزارت علوم و آموزش عالی.
کوچک شدن دولت به معنای ادغام وزارتخانه‌ها نیست
یک استاد دانشگاه نیز که با این طرح مخالف است، در این باره به آفتاب یزد می‌گوید: ادغام وزارت علوم و آموزش و پرورش موضوع جدیدی نیست و در مجلس هشتم هم ما شاهد مطرح شدن مجدد این بحث بوده‌ایم.اما واقعیت این است که این طرح و ادغام چندان کارساز نخواهد بود.داریوش قنبری می‌افزاید: موافقان اگرچه با هدف کوچک سازی و سبک‌کردن دولت این طرح را مطرح می‌کنند اما کوچک شدن دولت به معنای ادغام وزارتخانه‌ها نیست. وی در ادامه تاکید می‌کند: در کشوری مثل کانادا دولت کوچک است اما بیش از 30 وزارتخانه وجود دارد این یعنی با ادغام وزارتخانه‌ها نمی‌توان ادعا کرد دولت کوچک شده است بلکه این کوچک‌سازی را باید در سطوح دیگری دنبال کرد.
قنبری با بیان اینکه علاوه بر کوچک نشدن دولت، ادغام این دو وزارتخانه مشکلاتی را هم به همراه خواهد آورد، اظهار می‌کند: اگرچه وزارتخانه آموزش و پرورش و علوم هر دو یک رسالت یعنی آموزش را برعهده دارند اما نوع آموزش در این
دو وزارتخانه بسیار متفاوت است. در وزارت علوم آموزش همراه با پژوهش است اما در آموزش و پرورش آموزش عمومی‌تر و کلی‌تر است از این رو ادغام این دو حوزه نه تنها مشکلات کنونی را حل نمی‌کند بلکه مشکلاتی را هم به نظام آموزشی کشور می افزاید. این استاد دانشگاه تاکید می‌کند: من معتقدم جایی برای ادغام این دو وزارتخانه وجود ندارد، زیرا مشکلات پیش آمده در نتیجه آن، تولید علمی کشور را با چالش مواجه خواهد کرد که این اصلا به نفع کشور نبوده و شرایط کنونی با وجود مشکلات بسیار به آن برتری دارد.

http://aftabeyazd.ir/index.php?year=1395&month=01&day=17&category=4&

خواب و خیال آینده

 

مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،15 فروردین 95

  1. گویا آدمی بدون اندیشیدن به آینده نمی تواند زندگی کند. در یک گفت و گوی جدی درباره ی سیاست،فرهنگ،اقتصاد،اجتماع،آموزش و ... به سرعت پای آینده و این که در آینده چه خواهد شد به میان می آید و نقشی محوری می گیرد. و گویا هر چه گفت و گو، عامیانه تر باشد بعد آینده گویانه ی آن هم افزون می شود. آدم های بی سواد و یا کم سواد، سخت دلبسته ی پیشگویی اند- برخی شان نیز شیفته ی پسگویی اند و پیاپی از گفتم گفتم های گذشته شان می گویند و این که دیدید آنچه من گفتم راست از آب درآمد! یک آشنایی ما داریم که  باور دارد که جهان را چند تن محدود می چرخانند؛ چند تنی که در فلان کشور دنیا نشسته اند و برای کل هستی برنامه می ریزند. بی سواد هم نیست یعنی دانش آموخته ی دانشگاه است اما سخت چسبیده- به گفته ی کارل پوپر- به این سخن ابطال ناپذیر که همه ی جهان را چند تن مشخص می گردانند و با همین ایده گذشته و حال و آینده را تفسیر می کند. اگر جنگ می شود آنان خواسته اند و اگر نمی شود آنان خواسته اند. اگر حکومتی در جهان ادامه می یابد آنان خواسته اند و اگر فرومی پاشد آنان خواسته اند. خلاصه همه چیز دست آنهاست و هرچه رخ می دهد خواست آنهاست. برای دانستن آینده نیز باید منتظر ماند ببینیم چه می شود تا بعد به خواست کنونی شان پی ببریم!

 

  1. دید و بازدیدهای خانوادگی و دوستانه، مثلا در همین تعطیلات نوروزی،گهگاه از حالت رسمی بیرون می آیند و چهره ی نشست و گفت و گوهای سیاسی به خود می گیرند. اما در این گفت و گوها نیز گویا باز همان موضع ابطال ناپذیر چیرگی دارد که همه چیز از پیش تعیین شده است. چیزی که شاید کمتر دیده و شنیده می شود تاکید بر نقش آفرینی و کنشگری خود ماست. سیاست می شود یک بازی در دست چند تن مشخص،که هر جور دلشان بخواهد آن را می چرخانند و با مهره ی مردم در آن بازی می کنند. پس بهترین راه این است که دور بمانی و بازیچه ی دست این و آن نشوی و به زندگی شخصی خودت ادامه دهی و به خانواده ات برسی. پیروزی ِ این و آن ندارد،همه سر و ته یک کرباسند،و از پیش،همه چیز برنامه ریزی شده است. اینجایی که رسیده ایم همان جایی بوده که قرار بوده برسیم. چیزی در مایه های حرکت یک خودرو است و قانون های نیوتن هم بر آن چیره است و سراسر روشن که با چه نیرو و چه وزنی به کجا خواهی رسید. دانش بشری پیشرفت کرده است و همانگونه که در فیزیک و شیمی می توان پیش بینی کرد در جامعه شناسی هم می توان پیش بینی کرد و می توان مقدمات را آن چنان چید که آنچه را می خواهی بدست آوری. خب سیاستمداران هم که مشاور خبره و کارکشته زیاد دور و برشان هست و می توانند به راحتی همه چیز را پیش بینی کنند و جامعه را به هر کجا که می خواهند ببرند. 

 

  1. اما : "باید یاد بگیریم که جریان «حقیقی» امور را از رویاها و خیال ها و دلیل تراشی هایی که ناآگاهانه برای آرامش یا تفریح خاطر خود می پردازیم،تمییز دهیم. چه این خواب و خیال ها شاید بتوانند ما را برای مدت زمانی آرام سازند لیکن سرانجام با بیرحمی تمام به ما خیانت خواهند ورزید."(چهار مقاله درباره ی آزادی،آیزایا برلین،برگردان محمد علی موحد) 

 

http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/60204/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87          

                                                                                                

 

بازی با اعتبار فرهنگیان

 

مهدی بهلولی،روزنامه شرق،15 فروردین 95

از مهر ماه سال گذشته به بعد،برای برخی از آموزگاران،حکم های کارگزینی ارتقاء طبقه صادر شده است. این ارتقاء به خاطر کسب شرایط لازم،از جمله سابقه ی کاری،صورت گرفته است. این نگارنده یکی از همین افراد است. در حکم کارگزینی اینجانب آمده : "با استناد به بخشنامه شماره 72/710 مورخ 28/10/89 چون شرایط احراز طبقه ی بالاتر را دارید لذا به طبقه 12 ارتقاء می یابید،حقوق و مزایای شما پس از تآمین اعتبار و کسر کسور قانونی از محل اعتبار مربوطه قابل پرداخت می باشد. ضمنا خواهشمند است هر چه سریعتر مدارک رتبه عالی خود را به امور اداری ارائه دهید." درخور یادآوری این که کل مبلغی که به خاطر این ارتقاء به حکم اینجانب افزوده شده،پیرامون 40 هزار تومان است. اما نکته این است که هر چه به کارگزینی منطقه رجوع می شود تا مشخص شود که مدارک ارتقاء چیست در پاسخ گفته می شود که هنوز بخشنامه ی مربوطه صادر نشده است! به عبارت ساده،هم اکنون برخی از فرهنگیان چند ماه است که بنا به بخشنامه های دولتی،شرایط کسب طبقه ی بالاتر و افزایش حقوق را دارند ولی به دلیل تامین نشدن بودجه،این ارتقای قانونی به آنان داده نمی شود. اما چند روز پیش محسن بهارلو،مدیرکل تعاون و پشتیبانی آموزش‌وپرورش شهرستان‌های استان تهران در گفت‌و‌گو با خبرگزاری تسنیم،کل این حکم های کارگزینی آموزش و پرورش را منتفی اعلام نمود : "از ابتدای مهر 94 رتبه‌بندی معلمان وارد فاز اجرا شد، رتبه‌بندی حرفه‌ای معلمان شامل رتبه‌های پایه حرفه‌ای،‌ ارشد حرفه‌ای، خبره حرفه‌ای و عالی حرفه‌ای است که معلمان با توجه به سابقه کار و برخی از معیارهای مطرح‌شده در هریک از این رتبه‌ها جای گرفتند، در چنین شرایطی صدور احکام ارتقای شغلی معنایی ندارد." در ادامه ی این خبر هم می خوانیم : "حسن حسینی مدیرکل امور اداری و تشکیلات وزارت آموزش‌وپرورش نیز گفته است که‌ بخشنامه‌ای که معاونت توسعه مدیریت و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش در سال 88 و 89 صادر کرده بود تا مهر سال 94 برای همه اجرا شد و با اجرای رتبه‌بندی از مهر 94 دیگر بحث ارتقای شغلی قدیم منتفی است." پس در واقع می توان گفت آموزش و پرورش از یک سو حکم های کارگزینی صادر می کند و از سوی دیگر،خودش هم آنها را قبول ندارد و بی معنا و منتفی می داند!

البته در آموزش و پرورش صدور چنین حکم هایی که پس از چندی پس گرفته می شود چندان هم بی سابقه نیست. نمونه ی دیگر آن به سال 90 برمی گردد. در دی ماه سال 90 و پیش از انتخابات مجلس شورای اسلامی،در عرض یک ماه،سه حکم کارگزینی جدید برای فرهنگیان سراسر کشور صادر شد. در آن زمان علت صدور این حکم های پیاپی،آلودگی هوا اعلام گردید،یعنی در واقع در یکی از بندهای آن حکم ها آمده بود که این افزایش به دلیل آلودگی هواست. اما جالب این بود که پس از انتخابات،گویا شرایط آب و هوایی سراسر کشور به یک باره دستخوش دگرگونی جدی شد و آلودگی هوا به کلی از بین رفت،و حکم های صادر شده، پس گرفته شد و مبلغ یکصد هزار تومان افزوده شده نیز،از حقوق ماه های بعد فرهنگیان کم گردید! فرادستان آموزش و پرورش دولت یازدهم،بر این ادعا بوده و هستند که این شتاب زدگی های دولت دهم در دولت یازدهم جایی ندارد اما گویا قرار نیست که این روند بی سامانی ها در آموزش و پرورش به این زودی ها پایان پذیرد. ولی نباید فراموش کرد که آنچه از صدور این حکم های "بی بنیاد" برجای می ماند بی اعتمادی بیشتر بدنه ی فرهنگیان به سازمان خودشان و بی اعتباری بیشتر فرهنگیان است.  

http://www.sharghdaily.ir/News/89216/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86 

 

 

آموزش کیفی در برابر تروریسم

 

مهدی بهلولی،روزنامه جهان صنعت،ص جامعه،15 فروردین 95

انفجارهای بلژیک،بیش از هر جای دیگری از این کشور،نام منطقه ی "مولن بیک" را بر سر زبان ها انداخت؛به ویژه به نزد کسانی که این رخدادها را پیگیری کرده و می کنند. البته این نخستین باری نبود که مولن بیک مطرح می شد. چند ماه پیش و پس از انفجارهای فرانسه نیز،پای این منطقه به گستردگی به رسانه ها کشیده شد- بمب گذاران فرانسه نیز در پیوند با این منطقه بودند. روزنامه گاردین در 17 نوامبر 2015(حدود شش ماه پیش)و پس از انفجارهای فرانسه، نوشت : "مولن بیک،یکی از منطقه های 19 گانه ی بروکسل با جمعیتی بیش از 100 هزار تن است؛پیرامون 30 درصد با ملیت های خارجی و بیش از 40 درصد نیز با اصل و نسب خارجی. درصد بیکاری در این منطقه بیش از 25 درصد،و در میان جوانان حتی بیشتر،است. جوانان این منطقه،با پیش زمینه های اغلب مسلمان،در بازار کار و مسکن،شانس برابر با جوانان دیگر بروکسل ندارند و این نشان می دهد که چگونه در زندگی روزمره با نژادپرستی دست و پنجه نرم می کنند. این جوانان،پیش زمینه ی کاملی برای جذب به رادیکالیسم دارند. اگر دولت بلژیک در یکپارچه سازی(ادغام) اجتماع های مهاجر،کوشش بیشتری به خرج می داد امروزه پتانسیل برای تندروی،به طور چشمگیری کاهش یافته بود." جوان ترین تروریست انتحاری انفجارهای پاریس،دانش آموزی دبیرستانی به نام بلال هدفی(Bilal hadfi) بود. هدفی در دبیرستان،پس از حمله به دفتر نشریه ی شارلی ابدو فرانسه،از آن کشتار دفاع کرده بود اما فرادستان آموزش و پرورش مدرسه و منطقه،سخنان و هشدارهای او را جدی نگرفتند. پس از روشن شدن نقش هدفی در آن انفجارها،فرانک ون د ِ ویور،سخنگوی اتحادیه معلمان منطقه گفت : "مدرسه دارد به دنبال راه گریزی می گردد تا توجه ها را از این حقیقت دور سازد که هیچ اهمیتی به اطلاعات حساسی نداده که درباره ی هدفی به دست آمده بود."

 بحث بر سر نقش آموزش و پرورش در جلوگیری از تروریسم است. تنها چند ساعت پس از انفجارهای بلژیک،کاترین مرسز،یکی از استادان باسابقه ی هاروارد،در یکی از نشست های سالانه ی این دانشگاه و در انتقاد از نابرابری های آموزشی گفت : "به باور من،آموزش کودکان و جوانان،مهم ترین موضوعی است که امروزه ما،در جامعه و در جهان مان،با آن روبرو هستیم. به این بیندیشید که چگونه می توانید از داشتن یک آموزش و پرورش با کیفیت بالا برای همه ی کودکان،اطمینان حاصل کنید". مبارزه اثربخش با تروریسم و خشونت،بی گمان،بعدی فرهنگی هم دارد- اگر نگوییم که مبارزه ی فرهنگی مهم ترین بعد این مبارزه است- پس نقش آموزش و پرورش نیز در آن بسیار برجسته می شود. از یک سو دولت باید آموزش کیفی رایگان را در اختیار همگان بگذارد و از سوی دیگر وظیفه ی آموزش کیفی نیز پرورش شهروند سنجشگری است که هدف های زندگی اش را به دور از خشونت ورزی دنبال می کند و یاد می گیرد که با دیگرانی که همچون او نمی اندیشند با مدارا رفتار کند. سنجشگری لزوما به معنای دست کشیدن از باورهای خود نیست و چه بسا به استواری بیش از پیش آنها در ذهن شخص بینجامد. سنجشگری،به معنای دست برداشتن از حقیقتی نیست که انسان به آن باورمند است و به معنای دوری گزیدن از نقد جدی اندیشه ی دیگری هم نیست. اما سنجشگری و عادت به آن ،شخص را به گونه ای بار می آورد که همواره احتمال درصدی خطا در باورهای خود می دهد و از همین رو از گفت و گو استقبال و از خشونت ورزی دوری می کند. پس می توان پذیرفت که آموزش و پرورش کیفی و دسترسی همگان به آن،در خشونت زدایی از جامعه،اثرگذارست و نابرابری در دسترسی به این آموزش،یکی از مهم ترین سرچشمه های نابرابری،و بنابراین و به احتمال زیاد،خشونت ورزی است. در آموزش باید به کودک یاد داد که برابری و آزادی،دو هدف ناب انسانی اند که از رهگذر خشونت ورزی به دست نخواهند آمد. آموزش کیفی بر دو بنیاد سنجشگرانه اندیشی و اخلاق انسانی پی ریخته می شود- دست کم در دیدگاه نگارنده اینچنین است. بلال هدفی،همان دانش آموز دبیرستانی بلژیکی ِ یکی دو سال پیش  ِ منطقه ی مولن بیک،در یکی از عکس های خود در سوریه که در اینترنت در دسترس است،خوشحال و شادمان مشغول بریدن سر یک انسان است! به نظر شما آیا آموزش و پرورش مولن بیک،نباید پاسخگوی این دست کارهای وحشیانه ی بلال هدفی و دیگر جوانان تحصیل کرده ی آن منطقه باشد که گویا بیش از 700 تن می باشند؟!

  باری،آموزش کیفی رایگان- با دوبال سنجشگرانه اندیشی و اخلاق انسانی- می تواند از بازتولید بیشتر نابرابری جلوگیری کند و با خرافه اندیشی بستیزد،پس می تواند به خشونت پرهیزی در جهان یاری رساند. این ادعا البته به این معنا نیست که فقر و دوری از آموزش،به ناگزیر،به خشونت می انجامد. یعنی این سخن بدین معنا نیست که هر کس که فقیر است و یا بی سواد،خشونت ورزتر است. ما در زندگی خودمان با انسان های کم سواد و بی سواد فقیر مهربان و بردبار بسیاری برخورد کرده ایم. تروریست های دانشگاهی هم کم نیستند. پس نه می توان گفت که هر آموزشی از ترور جلوگیری می کند و نه هر تروریستی بی سواد است. اما شاید رویهمرفته بتوان گفت که آموزش کیفی،یکی از عامل هایی است که ریشه های بروز خشونت را می خشکاند.              

http://jahanesanat.ir/47903-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85.html

آموزگاران سرشناس را معرفی کنید  

 


مهدی بهلولی

در تاریخ معاصر ما خوشبختانه آموزگاران بسیاری بوده و هستند که در زمینه های فرهنگی،ادبی،هنری،سیاسی،و ... به چهره های شاخصی در سطح کشور- و چه بسا در سطح جهان- بدل گشته اند. هوشنگ گلشیری،سیمین بهبهانی،خلیل ملکی،و جلال آل احمد نمونه هایی از همین آموزگاران برجسته اند. درباره ی این کسان، متآسفانه آنچه که اغلب فراموش می شود همین آموزگار بودن آنهاست. امروزه،و از اینجا و آنجا، شنیده می شود که جامعه ی فرهنگیان کشور،از آن سواد و فرهیختگی مورد انتظار برخوردار نیست. درست یا نادرست بودن این داوری،نکته ی اصلی بحث این نوشته ی کوتاه نمی باشد اما یک چیز روشن است که متآسفانه در جامعه ی ما،از آموزگاران سرشناس و اثرگذار،کمتر در کسوت معلمی یاد می شود. یعنی کمتر دیده می شود که برای نمونه هنگامی که از سیمین بهبهانی سخن به میان می آید به آموزگار بودن ایشان نیز اشاره شود. هوشنگ گلشیری،آموزگار ادبیات،و خلیل ملکی آموزگار شیمی بوده اند اما در پرداختن به این افراد،کمترین اشاره به پیشه ی آنان نمی گردد در صورتی که اگر این افراد مثلا استاد دانشگاه می بودند به احتمال بسیار زیاد،همواره و به هنگام معرفی شان،صفت "استاد دانشگاه" فراموش نمی شد! بسیاری از خود فرهنگیان هم نمی دانند که چه سهمی در میان بزرگان کشور داشته و دارند و بسیار آموزگاران سرشناس بوده و هستند که خود فرهنگیان هم از آموزگار بودن آنان،ناآگاهند. آگاهی از این کسان و شناخت بیشترشان،بی گمان،بر جامعه و برداشت آنان از فرهنگیان،اثرگذار خواهد بود افزون بر این که  بر خودباوری فرهنگیان نیز خواهد افزود.

خوشبختانه هم اکنون و با گسترش ابزارهای ارتباطی،این امکان بیش از پیش فراهم شده که نام این فرهنگیان سرشناس،گرد آوردی گردد.

از این رو از همه ی کسانی که از این بزرگواران اطلاع دارند درخواست می شود که نام هر شمار از آنان را که ذهن دارند - حتی الامکان با ذکر سند - در تلگرام برای اینجانب به آی دی زیر بفرستند :

                                                                                                       bohlulimehdi@                                                                                                                         

از آیزایا برلین

 

 دانشنامه ی فلسفی دانشگاه استنفورد،جستاری دارد درباره ی "آیزایا برلین" (97-1909) فیلسوف و اندیشه نگار و نظریه پرداز سیاسی بریتانیایی. استاد عزت اله فولادوند در آغاز کتاب "آزادی و خیانت به آزادی" برلین،برگردانی آزاد و کوتاه شده از این جستار به دست داده است.در یکی از بخشهای پایانی آن می خوانیم :

 "پس چندگانگی ارزشها،از نظر برلین،به مثابه ی رشته دلایلی است هم برای متزلزل ساختن توجیه نقض آزادی انتخاب،و هم برای تآیید اهمیت و ارزش توان انتخاب آزاد. در عین حال،چندگانگی ارزشها گرچه یکی از عناصر مهم در استدلال برلین درباره ی اهمیت آزادی است،اما لیبرالیسم وی را نیز جرح و تعدیل می کند و مانع از این می شود که او هم مانند بسیاری از طرفداران آزادی منفی از قرن بیستم به بعد،بی قید و شرط به هواخواهی از مکتب کلاسیک لیبرالیسم برخیزد. آزادی منفی و آزادی مثبت هر دو ارزشهایی حقیقی اند که باید با یکدیگر متوازن شوند. هرگونه آزادی به هر حال یک ارزش از بسیاری ارزش هاست که ممکن است با آنها در تعارض بیاید و باید توازنی میانشان برقرار شود. برلین بیش از بسیاری از متفکران کلاسیک لیبرال به این موضوع حساس بود که آزادی حقیقی ممکن است عملا با برابری یا عدالت یا نظم عمومی یا امنیت یا کارآمدی یا خوشبختی حقیقی متعارض باشد. بنابراین، به عقیده ی او،آزادی می بایست با ارزشهای دیگر متوازن و گاهی حتی در برابر آنها فدا شود. در لیبرالیسم برلین،درکی هم از نظر محافظه کاری و مصلحت اندیشی وجود دارد درباره ی اهمیت حفظ توازن و تعادل میان ارزشهای مختلف،و هم آگاهی و وقوفی از دیدگاه سوسیال دموکراسی در خصوص نیاز به تحدید آزادی در بعضی موارد به منظور پیشبرد عدالت و برابری و جلوگیری از قربانی شدن ضعیفان به دست قویدستان."  

 آدرس جستار "آیزایا برلین" در دانشنامه ی استفورد :

http://plato.stanford.edu/entries/berlin/

 

احساسِ قدرت نامحسوس

 

طبقات و صنف‌های مختلف در کنش و واکنش با یکدیگر، موافق منافع خود عمل می‌کنند

 سعید ارکان‌زاده‌یزدی،ویژه نامه نوروزی روزنامه شرق

  لحظه‌لحظه زندگی اجتماعی انسان درگیر مناسبات قدرت است؛ هر دو فردی که با هم ارتباط دارند، کم یا بیش، خودآگاه یا ناخودآگاه، انفرادی یا گروهی، به یکدیگر نیرو وارد می‌کنند تا نتیجه اِعمال نیرو با منافع خودشان سازگار باشد. وقتی که ارتباط ساده دوبه‌دو در سطح جامعه گسترش پیدا می‌کند و به شبکه‌ای پیچیده از روابط اجتماعی تبدیل می‌شود، آن اِعمال قدرت ساده نیز به شبکه‌ای از مناسبات قدرت تبدیل می‌شود که واکاوی و تحلیل آن کاری آسان و البته غیرممکن نیست. شاید اگر نتوان به زیروبم مناسبات قدرت در جوامع پی بُرد، بتوان سرنخ‌هایی از آنها را به دست گرفت و به نتایجی نه‌قطعی، اما نزدیک به واقعیت دست یافت.
جامعه ایران نیز مثل هر جامعه انسانیِ دیگری درگیر مناسبات قدرت است؛ قدرتی که یک پدر به فرزندش اِعمال می‌کند، قدرتی که آموزگار به دانش‌آموزش، پزشک به بیمارش، کارفرما به کارگرش و استاد به شاگردش. این قدرت به اشکال گوناگون، پیدا و پنهان، سخت و نرم، غلیظ و رقیق، می‌تواند ظاهر شود. شاید اولین نشانه‌های اِعمال قدرت، در خانواده نمایان می‌شود؛ معمولا مردها، طبق سنت هزاران ساله مردسالاری، قدرت عریان‌تری از خود نشان می‌دهند و زن‌ها تلاش می‌کنند با حربه‌هایی پنهان‌تر، آن اِعمال قدرت را خنثی کنند و اگر امکانش باشد، قدرت خود را اِعمال کنند. با اینکه بخشی از خانواده‌های اغلب بافرهنگ‌تر تلاش کرده‌اند با دموکراتیک‌کردن تصمیم‌گیری‌های خانواده از اِعمال بیش از حدِ قدرت در راستای منافع یکی از زوج‌ها جلوگیری کنند، اما همچنان در بسیاری از خانواده‌های ایرانی، فارغ از میزان تحصیلات یا ثروت زوج‌ها، نبرد قدرتی بین زن و مرد در جریان است که با تولد فرزندان، این نبرد قدرت به صورت ائتلاف با فرزندان علیه یکی از زوج‌ها راه خود را ادامه می‌دهد. این چنین است که خانواده به جای عرصه زندگی عاشقانه و ایثار و مأمن عاطفی و عمل عقلانی، به عرصه نبردی خشونت‌بار و غیرمنطقی و احساساتی تبدیل می‌شود. وقتی که فرد به مدرسه می‌رود، اِعمال قدرت رنگ خود را عوض می‌کند، اما همچنان وجود دارد؛ آموزگاران و مدیران مدرسه آن‌طور که والدین با فرزندان رفتاری همراه با اغماض و اغراق داشتند، برخورد نمی‌کنند. شکل فیزیکیِ مدرسه و چینش کلاس درس، متون درسی، زمان‌بندی ساعات آموزش، جیره‌بندی تفریح، شیوه ارزیابی و تشویق و تنبیه و ده‌ها زیروبم دیگر، پس از قرن‌ها پخته شده‌اند و به کار گرفته می‌شوند. معمولا در مدارس ایران روش اِعمال قدرت بالا به پایین است و فرزندان از همین کودکی به روش‌های عمومی فرمان‌دادن و فرمان‌بردن خو می‌گیرند؛ الگویی که پرورش دیدگاه انتقادی و نقدپذیری در آن جایی ندارد. با‌این‌حال، به نظر می‌رسد در مواردی مناسبات اِعمال قدرت در مدارس تغییر کرده است؛ از دهه ١٣٧٠،‌ مدارس غیرانتفاعی در کلان‌شهرها رشد زیادی کرده و با سیاست کلیِ خودکفایی مالی مدارس ترکیب شده است. در این مدارس، کسی حرف آخر را می‌زند که نیازهای مالی مدرسه را برطرف می‌کند؛ یعنی والدینی که شهریه می‌پردازند؛ بنابراین همه پیکان‌های قدرت به سوی رضایت والدین دانش‌آموزان می‌چرخد؛ آموزگاران ناچارند حدی برای تنبیه داشته باشند، دانش‌آموزان می‌دانند که در صورت انجام‌ندادن تکالیف‌شان زمین به آسمان نخواهد آمد، اخلاق حرفه‌ای آموزگاری ممکن است خدشه‌دار شود و مدرسه به جای آموزشگاه به شرکت شبیه می‌شود. با‌این‌حال، آماری که از چنین مدارسی وجود دارد نشان می‌دهد هنوز این روند به جریان غالب تبدیل نشده است؛ ایران حدود ١٣ میلیون دانش‌آموز دارد که تنها کمی بیش از یک میلیون نفر آنها در مدارس غیردولتی درس می‌خوانند. در تهران نسبت دانش‌آموزانِ مدارس غیرانتفاعی اندکی بیشتر است، ولی همچنان این الگوی جمعیتی کلی حفظ شده است.
اما وقتی که دانش‌آموزان به دانشگاه می‌روند،‌ درمی‌یابند که روند تبدیل نهاد آموزشی به شرکت، در آموزش عالی سرعت بسیار بیشتری گرفته است؛ از میان حدود چهار‌میلیون‌و ٧٠٠ هزار دانشجوی ایرانی، نزدیک به چهار میلیون نفر آنها دانشجویانی هستند که شهریه می‌پردازند. سیاست خودکفایی دانشگاه‌ها حتی برای دانشگاه‌های دولتی نیز لحاظ شده است؛ بنابراین مناسبات قدرت در دانشگاه بیش از گذشته وارونه می‌شود؛ کلاس درسِ دانشگاه را می‌توان در قالب آزمایشگاهی از مناسبات قدرت بین استاد و شاگرد در نظر گرفت؛ بسیاری از کلاس‌های کنونی دانشگاه‌های پولی، به عرصه وقت‌گذرانی و سرگرمی دانشجویان تبدیل شده و مدرسان نیز تقریبا اقتداری برای کنترل کلاس ندارند؛ استادان از نمره پایان ترم به عنوان ابزار اِعمال قدرت خود استفاده می‌کنند و دانشجویان نیز با انواع سیاست‌های تهدید و تطمیع تلاش می‌کنند همان ابزار را نیز از دست استاد بگیرند. این اتفاق حاصل تلاش‌های کلان طولاني مدت برای از‌بین‌بردن استقلال دانشگاه در ترکیب با وابستگی اقتصادی به شهریه دانشجویان و بودجه شرکت‌هایی است كه با دانشگاه‌ها قرارداد می‌بندند و نتایج دلخواه خود را از پژوهشگران می‌خواهند. نتیجه آن نیز از‌بین‌رفتن اخلاق حرفه‌ای استادان و دانشجویان است؛ همان اتفاقی که برای بخشِ تاکنون قلیلی از معلم‌ها نیز رخ داده است.
کاهش اخلاق حرفه‌ای و سنگین‌شدنِ مناسبات قدرت به نفع متخصصان، در حرفه‌ای مثل پزشکی هم رخ داده است؛ پزشکان به دلیل دانش تخصصی خود، نوعی خودمختاری حرفه‌ای کسب کرده‌اند که آنها را در مقابل بیماران به عامل قدرت تبدیل می‌کند؛ بیمار به دلیل کم‌دانشی‌اش ناچار است به پزشکش اعتماد کند؛ پزشکی که مشخص نیست آزمایش‌ها، عکس‌برداری‌ها و درمان‌هایی را که تجویز می‌کند برای بهبود بیمار به کار می‌گیرد یا برای افزایش درآمد خود و هم‌صنفانش. نمی‌توان گفت اکنون اعتماد بین بیماران و پزشکان از بین رفته، اما شواهد روزمره‌ای را می‌توان جمع کرد که گویای کاهش این اعتماد است. هیاهویی که برای یک خطای واقعی یا دروغین یک پزشک از خیل ٢١٣ هزار پزشک سازمان نظام پزشکی در جامعه ایجاد می‌شود - مانند بلوایی که برای روایت جعلی بازکردن بخیه چانه کودکی در استان اصفهان به دلیل پرداخت‌نکردن پول بيمارستان به راه افتاد - نشان از این دارد که اعتماد جامعه به پزشکان کم شده و هر اتفاق ناگوار حرفه‌ای در حوزه پزشکی، شهروندان را ترغیب می‌کند که با هیاهو، آن را شاهدی دیگر برای فرضیه‌ از‌دست‌رفتن اخلاق پزشکی قلمداد کنند.
دامنه اِعمال قدرت در میان متخصصان را می‌توان به طور کلی در طبقه آنها ردگیری کرد؛ طبقه متوسط در جامعه ایران طبقه‌ای بوده که اعضای آن اغلب کسانی بوده‌اند که در کاری مهارت و تخصص داشته‌اند، تلاش کرده‌اند آگاهی خود را بالا ببرند، تحصیل کنند، فقر کمتر آنها را از زندگی ساقط کرده است و نیروی منتقد و پیشران جامعه بوده‌اند؛ طبقه متوسط آرمان‌های اجتماعی،‌ فرهنگی و سیاسی‌ای داشته که برای دستیابی به آن، دست به عمل می‌زده است. گاهی به نظر می‌رسد در زمانه کنونی، طبقه متوسط دست از آرمان‌های اجتماعی خود برداشته و به سمت منافع طبقاتی خاصش پیش رفته است؛ طبقه متوسطی که گاهی با ائتلاف با طبقات بالا،‌ برای خشنودیِ خود دست به کارهایی علیه طبقات پایین‌دست زده است؛ مثل جمع‌آوری دست‌فروشان مترو یا گرد‌آوردن کل معتادان متجاهر شهر تهران در پارک هرندی یا محله حکیمیه. در این وضعیت، به نظر می‌رسد طبقه متوسط از آرمان‌های بهترساختن اجتماع دست برداشته و فقط برای راحتی اعصاب اعضایش، افراد طبقه آسیب‌پذیر را قلع‌و‌قمع یا محصور می‌کند. در ظاهر، این طبقه متوسط است که برای رسیدن به منافع خود، قدرتش را در ائتلاف با اقتدار مشروع، اِعمال می‌کند.
اما می‌توان از این مناسبات، خوانش دیگری نیز داشت که نگارنده از پرویز پیران، جامعه‌شناس دانشگاه شهید بهشتی، وام گرفته است؛ می‌‌توان واقعه را از این زاویه دید که طبقه متوسطِ واقعی که پرچمدار تغییرات اجتماعی و بهبود جامعه بوده است،  پس از گذشت سال‌ها به طبقه زیرین کشیده و خلع قدرت شده و به جای آن،‌ طبقه متوسطی رانتی به وجود آمده که علایق اجتماعی طبقه متوسطِ اصیل را دنبال نمی‌کند. این طبقه متوسط نوظهور وقتی انواع خانه‌های میلیاردی، خودروهای لوکس، تجملات بی‌پایان و تفریحات گران‌قیمتی را که افرادی خاص در عرض چند سال به دست آورده‌اند، نگاه می‌کند، از همان روش الگو می‌گیرد و بیشترین انرژی خود را برای رسیدن به همین جایگاه در سریع‌ترین زمان ممکن صرف می‌کند. این طبقه نوظهور برای رسیدن به این اهداف کاملا شخصی، کمترین اهمیتی برای آرمان‌های اجتماعی قائل نیست. این طبقه جدید علاقه زیادی به جرم‌انگاریِ فقر دارد؛ به این معنی که تصور می‌کند فقر ریشه جرائم است و به فقرا و افراد آسیب‌دیده و از نظر اقتصادی ناتوان، به دیده مجرم نگاه می‌کند. برای همین است که از جمع‌آوری دستفروش‌ها در مترو به قیمت نابود‌شدن آنها استقبال می‌کند و از پاک‌سازی‌ معتادان از سطح خیابان‌ها و رها‌کردن آنها در یک پارک جنوب شهر راضی است. می‌توان گفت این طبقه نوظهور توانسته قدرت را از دست طبقه متوسط واقعی خارج کند.

http://www.sharghdaily.ir/News/88697/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%88%D8%B3