مهدی بهلولی، 17 فروردین 98

 

 در مدرسه های ما، بسیار کسان هستند که جدی و پرتلاش و بی آن که کسی نام چندانی از آنها بشنود مشغول به فعالیتند. کسانی که با همه نامهربانی های زندگی و دشواری های مادی این روزگار،بسیار بیش از وظیفه های رسمی خود کار می کنند و آموزش و مدرسه را به اصطلاح سرپا نگه می دارند. مدیرانی هستند در مدرسه های دولتی، که همه فکر و ذکر خود را بر مدرسه می گذارند و با برقراری رابطه با این ور و آن ور،تلاش می کنند دردسرها و گرفتاری های روزمره مدرسه را رفع کنند، و از آنجا که می دانند آبی از خود آموزش و پرورش گرم نمی شود از هیچ کوششی دریغ نمی کنند تا مدرسه و آموزش، بیش از آنچه هست، اعتبار خودش را از دست ندهد. مدیرانی در مدرسه های دولتی با ساختمان هایی قدیمی- ساختمان هایی که هر سال،بارها و بارها و در سرما و گرما دردسر می آفرییند و نیاز به تعمیر و بازسازی دارند- هستند که هم دل نگران آموزش بچه ها و هم در اندیشه فرو نریختن جایی از مدرسه اند. این نگارنده، با 26 سال پیشینه کاری،مدرسه های زیادی را تجربه کرده ام و از نزدیک دیده ام که برخی از مدیران،با برخی دیگر،از زمین تا آسمان فرق می کنند و به راستی برای دانش آموز و آموزگار و آموزش و مدرسه دل می سوزانند و به چیزی فراتر از رفع تکلیف و وظیفه رسمی خود می اندیشند.

 

  یکی از همین مدیران دلسوز آموزش و پرورش که من چند سالی در خدمت ایشان بودم زنده یاد ولی اله سمیعی، مدیر دبیرستان علمیه منطقه 12 تهران  بود که شوربختانه دو روز پیش،در پانزدهم فروردین، درگذشت. سمیعی حدود 33 سال پیشینه کاری داشت و تقریبا همیشه در کنار معاونت و مدیریت مدرسه، آموزگار هم بود و هیچگاه دست از آموزشگری در کلاس درس برنداشت. یک سال بیشتر از بازنشستگی اش نگذشته بود؛و دریغا که چه زود مرگ به سراغ او آمد! سمیعی از مدیرانی بود که سعی می کرد استقلال فکری و رفتاری خودش را در برخورد با آموزگاران مدرسه اش نگه دارد و چشم و گوش بسته،فرمانبردار فرادستان خود در اداره آموزش و پرورش منطقه و نیروهای حراستی و امنیتی نباشد. من خاطره های بسیار از او دارم؛ بگذارید یکی از آنها را بگویم.

 

 چند سال پیش،نزدیک به 12 اردیبهشت(روز معلم)،کانون صنفی معلمان ایران،بیانیه ای اعتراضی داده بود. در آن زمان سایت کانون را من و یکی دیگر از عضوهای کانون اداره می کردیم. همان زمان در دبیرستان علمیه، به عنوان دبیر نمونه برگزیده شدم. در هفته معلم، در اردوگاه باهنر، مراسم بزرگ داشتی گرفته بودند و معلمان نمونه چند منطقه را در آنجا گرد آورده بودند. من و سمیعی هم در آن مراسم بودیم. وسط مراسم، از نیروهای امنیتی- به خاطر بیانیه کانون- به تلفن همراه من زنگ زدند که من متوجه نشدم و پاسخ ندادم. زنگ زده بودند به مدرسه و شماره سمیعی را گرفته بودند. زنگ زدند به سمیعی. سمیعی کنار من بود. به تلفن جواب داد. نیروی امنیتی،با لحنی تشرآمیز به او گفت شما از بهلولی، آدم بهتر پیدا نکردید که به عنوان آموزگار نمونه برگزینید؟! سمیعی برگشت گفت گزینش دبیر نمونه تنها دست من نیست. من یک رای بیشتر نداشتم که به بهلولی دادم،دیگران هم به او رای دادند  و بیشترین رای را آورد و همه شرایط انتخاب شدن را داشت. از اینها گذشته، من هیچ پاسخگویی به شما، آن هم از پشت تلفن،ندارم. اگر خواستید تشریف بیاورید اداره و من با حضور حراست،به شما پاسخ خواهم داد! اینها را گفت، خداحافظی کرد و تلفن را قطع نمود.  

 

 به راستی که یاد و نامش گرامی باد