احساسِ قدرت نامحسوس

طبقات و صنفهای مختلف در کنش و واکنش با یکدیگر، موافق منافع خود عمل میکنند
سعید ارکانزادهیزدی،ویژه نامه نوروزی روزنامه شرق
لحظهلحظه زندگی اجتماعی انسان درگیر مناسبات قدرت است؛ هر دو فردی که با هم ارتباط دارند، کم یا بیش، خودآگاه یا ناخودآگاه، انفرادی یا گروهی، به یکدیگر نیرو وارد میکنند تا نتیجه اِعمال نیرو با منافع خودشان سازگار باشد. وقتی که ارتباط ساده دوبهدو در سطح جامعه گسترش پیدا میکند و به شبکهای پیچیده از روابط اجتماعی تبدیل میشود، آن اِعمال قدرت ساده نیز به شبکهای از مناسبات قدرت تبدیل میشود که واکاوی و تحلیل آن کاری آسان و البته غیرممکن نیست. شاید اگر نتوان به زیروبم مناسبات قدرت در جوامع پی بُرد، بتوان سرنخهایی از آنها را به دست گرفت و به نتایجی نهقطعی، اما نزدیک به واقعیت دست یافت.
جامعه ایران نیز مثل هر جامعه انسانیِ دیگری درگیر مناسبات قدرت است؛ قدرتی که یک پدر به فرزندش اِعمال میکند، قدرتی که آموزگار به دانشآموزش، پزشک به بیمارش، کارفرما به کارگرش و استاد به شاگردش. این قدرت به اشکال گوناگون، پیدا و پنهان، سخت و نرم، غلیظ و رقیق، میتواند ظاهر شود. شاید اولین نشانههای اِعمال قدرت، در خانواده نمایان میشود؛ معمولا مردها، طبق سنت هزاران ساله مردسالاری، قدرت عریانتری از خود نشان میدهند و زنها تلاش میکنند با حربههایی پنهانتر، آن اِعمال قدرت را خنثی کنند و اگر امکانش باشد، قدرت خود را اِعمال کنند. با اینکه بخشی از خانوادههای اغلب بافرهنگتر تلاش کردهاند با دموکراتیککردن تصمیمگیریهای خانواده از اِعمال بیش از حدِ قدرت در راستای منافع یکی از زوجها جلوگیری کنند، اما همچنان در بسیاری از خانوادههای ایرانی، فارغ از میزان تحصیلات یا ثروت زوجها، نبرد قدرتی بین زن و مرد در جریان است که با تولد فرزندان، این نبرد قدرت به صورت ائتلاف با فرزندان علیه یکی از زوجها راه خود را ادامه میدهد. این چنین است که خانواده به جای عرصه زندگی عاشقانه و ایثار و مأمن عاطفی و عمل عقلانی، به عرصه نبردی خشونتبار و غیرمنطقی و احساساتی تبدیل میشود. وقتی که فرد به مدرسه میرود، اِعمال قدرت رنگ خود را عوض میکند، اما همچنان وجود دارد؛ آموزگاران و مدیران مدرسه آنطور که والدین با فرزندان رفتاری همراه با اغماض و اغراق داشتند، برخورد نمیکنند. شکل فیزیکیِ مدرسه و چینش کلاس درس، متون درسی، زمانبندی ساعات آموزش، جیرهبندی تفریح، شیوه ارزیابی و تشویق و تنبیه و دهها زیروبم دیگر، پس از قرنها پخته شدهاند و به کار گرفته میشوند. معمولا در مدارس ایران روش اِعمال قدرت بالا به پایین است و فرزندان از همین کودکی به روشهای عمومی فرماندادن و فرمانبردن خو میگیرند؛ الگویی که پرورش دیدگاه انتقادی و نقدپذیری در آن جایی ندارد. بااینحال، به نظر میرسد در مواردی مناسبات اِعمال قدرت در مدارس تغییر کرده است؛ از دهه ١٣٧٠، مدارس غیرانتفاعی در کلانشهرها رشد زیادی کرده و با سیاست کلیِ خودکفایی مالی مدارس ترکیب شده است. در این مدارس، کسی حرف آخر را میزند که نیازهای مالی مدرسه را برطرف میکند؛ یعنی والدینی که شهریه میپردازند؛ بنابراین همه پیکانهای قدرت به سوی رضایت والدین دانشآموزان میچرخد؛ آموزگاران ناچارند حدی برای تنبیه داشته باشند، دانشآموزان میدانند که در صورت انجامندادن تکالیفشان زمین به آسمان نخواهد آمد، اخلاق حرفهای آموزگاری ممکن است خدشهدار شود و مدرسه به جای آموزشگاه به شرکت شبیه میشود. بااینحال، آماری که از چنین مدارسی وجود دارد نشان میدهد هنوز این روند به جریان غالب تبدیل نشده است؛ ایران حدود ١٣ میلیون دانشآموز دارد که تنها کمی بیش از یک میلیون نفر آنها در مدارس غیردولتی درس میخوانند. در تهران نسبت دانشآموزانِ مدارس غیرانتفاعی اندکی بیشتر است، ولی همچنان این الگوی جمعیتی کلی حفظ شده است.
اما وقتی که دانشآموزان به دانشگاه میروند، درمییابند که روند تبدیل نهاد آموزشی به شرکت، در آموزش عالی سرعت بسیار بیشتری گرفته است؛ از میان حدود چهارمیلیونو ٧٠٠ هزار دانشجوی ایرانی، نزدیک به چهار میلیون نفر آنها دانشجویانی هستند که شهریه میپردازند. سیاست خودکفایی دانشگاهها حتی برای دانشگاههای دولتی نیز لحاظ شده است؛ بنابراین مناسبات قدرت در دانشگاه بیش از گذشته وارونه میشود؛ کلاس درسِ دانشگاه را میتوان در قالب آزمایشگاهی از مناسبات قدرت بین استاد و شاگرد در نظر گرفت؛ بسیاری از کلاسهای کنونی دانشگاههای پولی، به عرصه وقتگذرانی و سرگرمی دانشجویان تبدیل شده و مدرسان نیز تقریبا اقتداری برای کنترل کلاس ندارند؛ استادان از نمره پایان ترم به عنوان ابزار اِعمال قدرت خود استفاده میکنند و دانشجویان نیز با انواع سیاستهای تهدید و تطمیع تلاش میکنند همان ابزار را نیز از دست استاد بگیرند. این اتفاق حاصل تلاشهای کلان طولاني مدت برای ازبینبردن استقلال دانشگاه در ترکیب با وابستگی اقتصادی به شهریه دانشجویان و بودجه شرکتهایی است كه با دانشگاهها قرارداد میبندند و نتایج دلخواه خود را از پژوهشگران میخواهند. نتیجه آن نیز ازبینرفتن اخلاق حرفهای استادان و دانشجویان است؛ همان اتفاقی که برای بخشِ تاکنون قلیلی از معلمها نیز رخ داده است.
کاهش اخلاق حرفهای و سنگینشدنِ مناسبات قدرت به نفع متخصصان، در حرفهای مثل پزشکی هم رخ داده است؛ پزشکان به دلیل دانش تخصصی خود، نوعی خودمختاری حرفهای کسب کردهاند که آنها را در مقابل بیماران به عامل قدرت تبدیل میکند؛ بیمار به دلیل کمدانشیاش ناچار است به پزشکش اعتماد کند؛ پزشکی که مشخص نیست آزمایشها، عکسبرداریها و درمانهایی را که تجویز میکند برای بهبود بیمار به کار میگیرد یا برای افزایش درآمد خود و همصنفانش. نمیتوان گفت اکنون اعتماد بین بیماران و پزشکان از بین رفته، اما شواهد روزمرهای را میتوان جمع کرد که گویای کاهش این اعتماد است. هیاهویی که برای یک خطای واقعی یا دروغین یک پزشک از خیل ٢١٣ هزار پزشک سازمان نظام پزشکی در جامعه ایجاد میشود - مانند بلوایی که برای روایت جعلی بازکردن بخیه چانه کودکی در استان اصفهان به دلیل پرداختنکردن پول بيمارستان به راه افتاد - نشان از این دارد که اعتماد جامعه به پزشکان کم شده و هر اتفاق ناگوار حرفهای در حوزه پزشکی، شهروندان را ترغیب میکند که با هیاهو، آن را شاهدی دیگر برای فرضیه ازدسترفتن اخلاق پزشکی قلمداد کنند.
دامنه اِعمال قدرت در میان متخصصان را میتوان به طور کلی در طبقه آنها ردگیری کرد؛ طبقه متوسط در جامعه ایران طبقهای بوده که اعضای آن اغلب کسانی بودهاند که در کاری مهارت و تخصص داشتهاند، تلاش کردهاند آگاهی خود را بالا ببرند، تحصیل کنند، فقر کمتر آنها را از زندگی ساقط کرده است و نیروی منتقد و پیشران جامعه بودهاند؛ طبقه متوسط آرمانهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسیای داشته که برای دستیابی به آن، دست به عمل میزده است. گاهی به نظر میرسد در زمانه کنونی، طبقه متوسط دست از آرمانهای اجتماعی خود برداشته و به سمت منافع طبقاتی خاصش پیش رفته است؛ طبقه متوسطی که گاهی با ائتلاف با طبقات بالا، برای خشنودیِ خود دست به کارهایی علیه طبقات پاییندست زده است؛ مثل جمعآوری دستفروشان مترو یا گردآوردن کل معتادان متجاهر شهر تهران در پارک هرندی یا محله حکیمیه. در این وضعیت، به نظر میرسد طبقه متوسط از آرمانهای بهترساختن اجتماع دست برداشته و فقط برای راحتی اعصاب اعضایش، افراد طبقه آسیبپذیر را قلعوقمع یا محصور میکند. در ظاهر، این طبقه متوسط است که برای رسیدن به منافع خود، قدرتش را در ائتلاف با اقتدار مشروع، اِعمال میکند.
اما میتوان از این مناسبات، خوانش دیگری نیز داشت که نگارنده از پرویز پیران، جامعهشناس دانشگاه شهید بهشتی، وام گرفته است؛ میتوان واقعه را از این زاویه دید که طبقه متوسطِ واقعی که پرچمدار تغییرات اجتماعی و بهبود جامعه بوده است، پس از گذشت سالها به طبقه زیرین کشیده و خلع قدرت شده و به جای آن، طبقه متوسطی رانتی به وجود آمده که علایق اجتماعی طبقه متوسطِ اصیل را دنبال نمیکند. این طبقه متوسط نوظهور وقتی انواع خانههای میلیاردی، خودروهای لوکس، تجملات بیپایان و تفریحات گرانقیمتی را که افرادی خاص در عرض چند سال به دست آوردهاند، نگاه میکند، از همان روش الگو میگیرد و بیشترین انرژی خود را برای رسیدن به همین جایگاه در سریعترین زمان ممکن صرف میکند. این طبقه نوظهور برای رسیدن به این اهداف کاملا شخصی، کمترین اهمیتی برای آرمانهای اجتماعی قائل نیست. این طبقه جدید علاقه زیادی به جرمانگاریِ فقر دارد؛ به این معنی که تصور میکند فقر ریشه جرائم است و به فقرا و افراد آسیبدیده و از نظر اقتصادی ناتوان، به دیده مجرم نگاه میکند. برای همین است که از جمعآوری دستفروشها در مترو به قیمت نابودشدن آنها استقبال میکند و از پاکسازی معتادان از سطح خیابانها و رهاکردن آنها در یک پارک جنوب شهر راضی است. میتوان گفت این طبقه نوظهور توانسته قدرت را از دست طبقه متوسط واقعی خارج کند.