مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،19 مهر 95

از مرگ هم باید نوشت و به مرگ هم باید اندیشید. مرگ هم واقعیتی از زندگی است و روزی سراغ هر کدام از ما خواهد آمد. این روزها در جامعه ما،روزهایی است که بیش از هر زمان دیگری،در کوچه و خیابان، سوگواران می بینیم؛ سوگواران امام سوم شیعیان. این که چرا و چگونه مرگی که در 14 سده پیش رخ داده است هنوز هم این چنین خیل سوگواران دارد پرسش پیچیده ای است که نیاز به واکاوی های تاریخی،اجتماعی،فرهنگی و ... دارد؛هر چه باشد اما زمانی برای اندیشیدن به مرگ می دهد. و اندیشیدن به مرگ جدا از اندیشیدن به زندگی نیست. یعنی از مرگ می توان به زندگی رسید،به اندیشیدن رسید،و به فلسفه رسید. از مرگ می توان به جنگ هم رسید؛جنگ و مرگ پیوندی ناگسستنی دارند. اما به گمانم بهتر است از مرگ به اندیشیدن برسیم و نه به جنگ. باید کوشید مرگ را اندیشید نه زیبا کرد. زیبا جلوه دادن مرگ،چه بسا به بی ارزش کردن زندگی بینجامد و بنابراین به جنگ. ما برای جنگ، به دنیا نیامده ایم، برای کشتن و کشته شدن به دنیا نیامده ایم، برای درد کشیدن و قهرمان بازی به دنیا نیامده ایم؛اینها که هنر نیستند. هنر زندگی کردن است،بهسازی است،سنجشگرانه اندیشی و باریک اندیشی است،و لذت بردن از فهمیدن و زندگی کردن است. ویرانگری هنر نیست. هنر،ساختن و خشتی بر خشتی نهادن است. زیبا جلوه دادن مرگ و بی اهمیت جلوه دادن زندگی، چه بسا به درد مرید و مراد بازی و قهرمان بازی بخورد اما به درد ساختن نمی خورد. دوستی دارم که ژرف ترین و بلندترین اندیشه ها و نوشته هایش،درباره زمان مرگ با شکوه و قهرمانانه اش است! از دل این اندیشه،آبادی،بیرون نمی آید.   

 اما برخی گمان می کنند اندیشیدن به مرگ،یعنی مرگ اندیشی،مرده بازی و مرده پرستی. سفارش شان این است که مرگ در پایان زندگی است و هنگامی که می آید ما نیستیم پس ارزش اندیشیدن و پرداختن ندارد. فکر کردن به مرگ حتی زندگی را اندوه بار هم می کند و آدم را به افسردگی می کشاند. پس اندیشیدن به مرگ،ما را از اندیشیدن به زندگی دور می سازد. این سخن می تواند درست باشد بستگی به این دارد که ما از اندیشیدن به مرگ چه می فهمیم. مرگ و اندیشیدن به آن می تواند مایه و پایه آفرینندگی باشد. این که "فرصت سبز حیات" را بکاویم و بیهوده از دست ننهیم. به گفته اتو رانک، روانکاو اتریشی و همکار فروید : "انسان در پاسخ به هراس از مرگ است که نیروهای خلاقه خود را برای آفرینش های هنری و علمی بسیج می کند و تمدن را می آفریند." از این گذشته، مگر می توان در جهان پر از خشونت این زمانه،به مرگ نیندیشید. اگر می خواهیم جامعه مان را ببینیم و بیندیشیم و راهی برای بهتر شدن آن بیابیم نمی توانیم به مرگ این همه انسان - و حیوان و گیاه و طبیعت-  نیندیشیم. باید از اندیشه ای بپرسیم که زندگی خود و دیگران را بی اهمیت جلوه می دهد و به آسانی دست به خشونت می زند و مرگ می آفریند و زندگی ها بر باد می دهد. مرگ چیز مهمی است چون زندگی مهم است نه این که چون زندگی مهم نیست پس مرگ مهم است.

 اما این عنوان "من از جهان مردگان آمده ام" دیگر چیست؟ گفتم این یادداشت کوتاه درباره مرگ را با اشاره به رمان در دست تآلیفی درباره زندگی "میرزا حسن رشدیه" به پایان ببرم که حمید رضا شاه آبادی در دست نگارش دارد. چند شب پیش در تلگرام،سنگ قبر شکسته و قدیمی او را برایم فرستاده بودند. میرزا حسن رشدیه پایه گذار آموزش و پرورش نوین ایران است. اگر آموزش و پرورش بی خیال بزرگداشت اوست ما آموزگاران که نباید او را از یاد ببریم.  

http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/77649/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b1%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d9%85

{این یادداشت با کمی حذف در روزنامه به چاپ رسیده است.}