مهدی بهلولی،روزنامه شهروند،ص آخر،31 تیرماه 95

 یک زمانی از خواب بیدار شدم دیدم در خرم آبادیم و گویا در ِ یک مکانیکی ایستاده ایم و اتوبوس را دارند تعمیر می کنند ولی خسته تر از آن بودم که بتوانم بیش از چند ثانیه خودم را بیدار نگه دارم. یکی دو ساعت بعد اما با سر و صدا و صلوات فرستادن های پیاپی مردم از خواب بیدار شدم. شاید هم همسرم بود که بیدارم کرد. دیدم اتوبوس افتاده در سرازیری گردنه و به سرعت دارد پایین می رود. بلند شدم نگاهی کردم دیدم ماشین نه نور دارد و نه ترمز و هوا هم بارانی- برفی است. جاده سه بانده بود و راننده ما برای این که به ماشین های جلوی خود که با سرعت کمتری داشتند می رفتند برخورد نکند اتوبوس را برده بود در باند وسط  و وقتی ماشینی از روبرو می آمد،به کنار می کشید. در این کنار کشیدن ها هم گهگاه می مالید به ماشین های سمت راستش. 

 چند روزی مانده بود به نوروز و من و همسرم داشتیم از محل کارم،هلیلان ایلام،می رفتیم بروجرد. اتوبوس هم از کوهدشت می رفت تهران و ما در کوهدشت سوار آن شدیم تا در بروجرد ما را پیاده کند. هوا بارانی- برفی بود و جاده خیس خیس. در سمت چپ جاده هم یک دره بزرگ و وحشتناکی بود که اگر ماشین می رفت به سمت دره،به گمانم هیچ کسی از اتوبوس زنده نمی ماند. با خانمم رفتیم نشستیم کف اتوبوس و پایه های زیر صندلی ها را محکم گرفتیم و منتظر ماندیم ببینیم چه می شود. لحظه های بسیار سخت و وحشتناک و جانکاهی بود. اتوبوس از سمت راست خود بارها مالید به خودروهای دیگر. مردم هم یکریز داد و فریاد می کشیدند و گهگاه دشنام هایی به راننده می دادند که فلان فلان شده تو که ماشین ات خراب بود چرا مسافر سوار کردی و آمدی افتادی در جاده. اما من یکی که حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم و در کف اتوبوس انتظار سقوط به دره را می کشیدم. یک جایی که گویا شیب جاده کمی کمتر بود راندده ماشین را برد به طرف یک تپه. برف و باران هم فاصله میان جاده و تپه را گل آلود کرده بود. ماشین برخورد کرد به تپه اما پیش از برخورد،تایرهای آن فرو رفت در گل و پس از چندین و چند تکان بسیار بسیار شدید،به یک باره ایستاد. با خودم گفتم که حتما برخورد کرده به سنگ بزرگی در بالای دره و الان است که سفر پایانی به ته دره را آغاز کنیم. چند ثانیه ای گذشت؛ دیدم نه گویا راستی راستی ماشین ایستاده است و حرکت نمی کند. از هیچ کسی هم هیچ صدایی برنمی خاست. بلند شدم و نگاهی کردم به جلوی ماشین. دیدم راننده خودش را انداخته روی فرمان و تعدادی از شیشه های سمت راست ماشین هم شکسته شده اند. ردیف آخر ماشین بودیم. رفتم در ِ آخر اتوبوس را باز کنم دیدم باز نمی شود  و در گل فرو رفته است. با زور و ضربه و لگد در را باز کردم و پریدیم بیرون از ماشین. باورم نمی شد که پایم به زمین رسیده و جان سالم به در برده ایم. از آن زمان تاکنون بیش از 15 سال می گذرد و من گهگاه به یاد آن تصادف می افتم و به ویژه هنرمندی و دلیری آن راننده کوهدشتی، ستایش و شگفتی مرا برمی انگیزد. چندی پیش که متآسفانه اتوبوس سربازان کرمان به دره افتاد و 19 نفر جان خودشان را از دست دادند با خود گفتم ای کاش راننده آنها هم،خودش را از اتوبوس به بیرون پرتاب نمی کرد و می توانست یک جوری ماشین را نگه دارد و تا آخر با مسافرانش می ماند.    

http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/69920/%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af